• داستان فیلم حول زندگی پر هیجان پسر بچه ای با نام «جیکوب» می گذرد که خود را در خانه ای پر از بچه های جور واجور با توانایی های خاص و مافوق طبیعی پیدا می کند. مسئولیت مراقبت و پرورش توانایی های این کودکان بر عهده ی خانم «پرگرین» است که به نوبه ی خود توانایی های فوق العاده ای دارد...

  • لک لک ها دیگر به جای نوزادان، وظیفه ی تحویل محصولات اینترنتی را به عهده دارند, اما وقتی که بصورت اتفاقی یک سفارش نوزاد از راه می رسد, بهترین و سریعترین لک لک تصمیم می گیرد که نوزاد را به خانواده اش برساند...

  • خلبانی بنام چسلی سالی سولنبرگر (تام هنکس) پس از اینکه هواپیمایش دچار نقص فنی می شود، آن را سالم و بدون تلفات بر روی رودخانه ی هادسون فرود می آورد و با این عمل شجاعانه تبدیل به یک قهرمان می شود. ولی با تحقیقاتی که بعداز سقوط هواپیما آغاز میشود آبروی او در خطر قرار میگیرد...

  • یک سازمان دولتی مخفی چندین ضد قهرمان با قدرت های خارق العاده را به کار میگیرد تا ماموریتی خطرناک را در ازای کوتاه شدن دوره حبس شان، انجام دهند...

  • خطرناک ترین مامور سابق سازمان CIA، "جیسون بورن" کم کم به یاد می آورد که واقعاً چه کسی است و سعی میکند حقایق پنهان در مورد گذشته اش را کشف کند...

  • داستان فیلم درباره ی کودکی به نام سوفی است که با غول بزرگ مهربانی آشنا می شود و زمانی که متوجه می شود بقیه ی غول ها (که بسیار ظالم هستند) می خواهند کودکان بی گناه انگلستان را بخورند، به فکر می افتد که برای همیشه مانع کارشان شود...

  • کارمند آژانس امنیت ملی آمریکا “ادوارد اسنودن” به طور ناگهانی هزاران اسناد محرمانه طبقه بندی شده را به خبرگزاری ها لو میدهد و...

  • سه دزد جوان به قصد سرقت مقداری پول نقد وارد خانه ی یک مرد نابینا می شوند، اما این مرد برخلاف ظاهرش اصلاً ضعیف و ناتوان نیست...

  • آرتور بیشاپ (جیسون استتهام) خیال میکرد گذشته ی مرگبارش را پشت سر گذاشته، اما یکی از نیرومندترین دشمنانش پیدایش می شود و معشوقه ی او را می رباید. اکنون او مجبور است به اقصی نقاط جهان سفر کند تا سه ترور غیرممکن را انجام دهند و آنها را بصورت حادثه جلوه دهد...

  • یک پسر نوجوان به نام کوبو باید به دنبال یک سری وسایل جادویی بگردد تا با استفاده از آنها بتواند روحی که از گذشته آمده را شکست دهد...

  • خوش آمديد

    ورود / ثبت نام

    خوش آمديد

    ورود / ثبت نام

    هم اکنون وارد انجمن شويد

    • به وب سایت رسانه کوچک خوش آمدید
    LilMedia New Domain lilvpn
    نمایش نتایج: از 1 به 1 از 1
    1. #1

      تاریخ عضویت
      آذر ۱۳۹۱
      شماره عضویت
      40
      نوشته ها
      54
      محل زندگی
      اینترنت
      پسندیده : 12
      مورد پسند : 26 بار در 17 پست

      ششمین فیلم برتر imdb 6 = The Good, the Bad and the Ugly



      کارگردان :Sergio Leone
      نویسنده : Luciano Vincenzoni

      خلاصه داستان :
      خوب (کلینت ایستوود) و زشت (الی والاک) با هم کار می*کنند و با شگرد خاصی به گول زدن کلانترهای مناطق مختلف و پول در آوردن از این راه می*پردازند. بد (لی وان کلیف) آدمکشی حرفه ایست که به خاطر پول حاضر به انجام هر کاری است. این سه نفر در راه پیدا کردن گنجینه*ای ۲۰۰ هزار دلاری در مقابل هم قرار می*گیرند...

      - نگاهی به فیلم خوب، بد، زشت



      خوب، بد، زشت دومین فیلم وسترن سرجیو لئونه است. وسترن های او كه ملیت ایتالیایی دارد به «وسترن اسپاگتی» معروف است كه تركیبی از فرهنگ ایتالیایی و آمریكایی را دارا است و نسبت به نوع آمریكایی اش دارای خشونت بیشتری است. لئونه دنیای خاص آدم هایی را به تصویر می كشد كه در فاصله میان خوبی و بدی، راستی و ناراستی، اعتماد و عدم اعتماد و كشتن و نكشتن همدیگر برای بقا در تردیدند. او سه شخصیتی را نشان می دهد كه تنها هستند و برای باقی ماندن باید بجنگند. آنها انسان هایی یك بعدی بار آمده اند و نوعی دیگر از زندگی را نیاموخته اند و مجبور به اینگونه زندگی اند، پس به ناچار سعی دارند همین هویت نصفه نیمه خود را حفظ كنند. كافی است در چنین فضایی یك لحظه احساسات بر عقل قهرمان غلبه كند و این مساوی است با نیست شدن به همین راحتی. پس نوع زندگی آنها ایجاب می كند كه از عواطف دوری كنند. البته آنچه در ذهن این آدم ها حكمفرما است مطلق گرایی است چیزی كه به سبب زندگی در بیابان و بدویت به وجود آمده است ولی می توان ردپای نسبی گرایی را هم در لابه لای آن دید، مثلاً شخصیت بلوندی با بازی تكرار نشدنی كلینت ایستوود با وجودی كه جزء همین افراد است و محیط زندگی اش ایجاب می كند كه كاملاً مثل آنان رفتار كند، گاهی ترجیح می دهد كه اندكی هم تساهل به خرج دهد و چندین بار ماریو رومرو را كه به عنوان كاراكتر زشت از او یاد می شود در برابر آن همه بلایی كه سرش آورده ببخشد و در آخر فیلم او را در بیابان تنها ول نكند. در واقع این افراد مغلوب جغرافیا و محیط اطراف خویشند و چاره ای جز اینگونه زندگی ندارند. این مفهوم را از دیالوگ دو نفره رومرو با برادرش كه لباس مذهبی پوشیده و رومرو را سرزنش می كند هم می توان شنید كه در جواب او می گوید: «تو برای این كشیش شدی كه جرأت نداشتی شغل پرخطر مرا انتخاب كنی. » در آن بیابان كه هر طور شده باید برای بقا جنگید شاید كشیش شدن نوعی عافیت طلبی و برگزیدن كار ساده تر باشد تا اعتقاد درونی و این عقیده رومرو است. خوب، بد، زشت از بین آن همه آدم روی سه نفر زوم می كند كه در یك تقسیم بندی ساده شاید بشود باطن آنها را به خوب و بد و زشت تقسیم كرد اما اگر بخواهیم پیچیدگی های روحی انسان و شرایطی كه از اطراف به آنها تحمیل می شود را در نظر بگیریم احتمالاً این تقسیم بندی زیاد درست نباشد. این سه نفر سه وجه مثلثی را تشكیل می دهند كه ظاهراً خباثت و پلیدی در آنها به اوج خودش می رسد و البته باید اضافه كنیم مهارت و زیركی منحصر به فرد آنها را كه به واسطه آن تا پایان ماجرا زنده می مانند و تن به مرگ نمی دهند. از رفتار آنها نوعی پوچ گرایی را می توان در ذهنیت شان حدس زد. انگار برای آنها زندگی و مرگ زیاد فرقی نمی كند، بارها تا یك قدمی مرگ جلو می روند ولی نمی میرند و با این حال نوعی اعتمادبه نفس یا شاید آسودگی خیال به خصوص در بلوندی وجود دارد كه تحسین تماشاگر را برمی انگیزد. نقش قسمت و سرنوشت در این فیلم قابل اهمیت است. انگار نیرویی نمی خواهد در بین این همه كشت و كشتار این سه نفر بمیرند و باید زنده بمانند تا به آن دوئل سه نفره در پایان فیلم در گورستان میان مردگان برسند، این درحالی است كه در این بیابان كه مرگ از هر سو می بارد، هر آن امكان دارد سرنوشت این آدم ها تغییر كند كه یا مسیر زندگی شان عوض شود و یا اصلاً با مرگ پایان یابد. در حقیقت زندگی آنها هیچ ثباتی ندارد كه بر روی آن برنامه ریزی كنند و به نظر می رسد تقدیر محتوم آنها چنین است.



      سكانسی در اواسط فیلم كه رومرو، بلوندی را گیر می آورد و با كلك افرادش را از در می فرستد و خود از پنجره می آید بسیار جالب و تا حدی برای تماشاگری كه تا اینجای فیلم بیشتر مزخرفات و مسخره بازی های رومرو را دیده غافلگیركننده و عجیب است. رومرو در این صحنه خود را به حشره تشبیه می كند. گویی او مسخ هویتی خود را پذیرفته و بدان آگاه است. در ادامه وقتی كه می خواهد بلوندی را بكشد شلیك توپ به ساختمان آنها و ریزش ساختمان را می بینیم كه هم بلوندی نجات می یابد و هم بار طنز به فیلم اضافه می كند. این صحنه از معدود صحنه هایی در چنین فیلم هایی است كه خلق آن از ذهن خلاق و متفكر لئونه بیرون آمده است و شبیه ایده های سینمای صامت چاپلین و كیتن است. شلیك توپی كه با منهدم ساختن ساختمان زندگی دوباره به بلوندی می بخشد. نقش طنزآمیز رومرو با آن همه بی خیالی و در عین حال بی رحمی كه بلوندی را در آن صحرای خشك با خنده و قساوت قلب پیاده می كشاند و او را تا لب مرگ می برد و تنها به خاطر منافع خود او را نمی كشد قابل تامل است. و بعد از آن تغییر لحن او و چاپلوسی اش به خاطر فهمیدن نام قبری كه پول ها در آن مخفی شده رذالت درونی آدم ها را به خوبی به تصویر می كشد كه با كوچكترین تغییری چگونه نقاب بر چهره می زنند و رنگ عوض می كنند. البته رومرو در جایی در برابر نگاه های بلوندی مجبور به اعتراف می شود و در توجیه بلایی كه سر او آورده می گوید: «اگر تو هم جای من بودی همین كار را می كردی. » لئونه به سنجش خوبی و بدی و زشتی در نهاد افراد می پردازد و این كه شرایط عینیت یافتن آن چگونه است قضاوت را به عهده تماشاگر می نهد. او نقش «موقعیت» و عوامل بیرونی را در زندگی كه آنان را وادار به آدمكشی می كند به نمایش می گذارد. از تیتراژ انیمیشن ابتدای فیلم می توان پی برد كه زیاد نباید فیلم و وقایع آن را جدی گرفت. به این خاطر كشته شدن آدم ها در فیلم همراه با صحنه های فجیع و دلخراش نیست. موسیقی زیبای انیو موریكونه هم كه دیگر جای هیچ حرفی باقی نمی گذارد، كافی است در جایی یك لحظه این موسیقی را بشنویم و بدون بروبرگرد لحظه های به یاد ماندنی این فیلم را در ذهن تداعی كنیم. كاراكتر بد هم از آن آدم های عجیبی است كه هر كس پول بیشتری به او بدهد دستورات او را اجرا می كند. وجود چنین شخصیتی در فیلم هجو و استهزای آدمكش های واقعی است كه او را اجیر می كنند و جالب اینكه او با وجودی كه خود قاتل است اما از هر دو نفر پول می گیرد و هر دو را هم می كشد و زمین را از وجود آنها پاك می كند به این دلیل نسبت واژه «بد» به او طنزآمیز است و تماشاگر كینه ای از او به دل نمی گیرد. او در واقع مثل لاشخور عمل می كند و محیط را از شر آنها تمیز می كند.




      - نقد و بررسی فیلم خوب، بد، زشت و جایگاه آن در سینمای سرجیو لئونه
      فی الواقع اولین جرقه های شکل گیری سینمای وسترن را مهاجران و بازرگانانی زدند که از اروپا پا به امریکای تازه کشف شده امدند. ان ها که دست به کشاورزی و دامداری زده بودند با بحران کم ابی و بیابان های تمام نشدنی در کشور جدید روبرو بودند. انان تصمیم گرفتند که دام های خود را از مناطق پر خطری رد کنند تا به اب برسند و دست به فروش و تجارت ان ها بزنند. برای این کار دست به استخدام مردانی زدند که جدا از راه بلدی و سرسختی شان هفت تیر کشانی قهار بودند، مردانی که هم برای سالم رساندن دام ها و هم برای جنگیدن با راهزنان و سرخپوستانی که سفیدها تمام املاک انان را به یغما برده بودند و انان را سرشکسته و اواره کرده بودند باید اماده می بودند. در همین اثنا بود که از دل این اتفاقات شهر ها، دولت ها و کلانتر ها و هفت تیر کشان و روسپیان و اسطوره ها در سرزمین امریکا بدنیا امدند تا بعدها دست مایه خوبی برای فیلمسازان و تهیه کنندگان سینما برای تعریف قصه های جذاب شوند. وسترن جزء اولین شکل های سینمایی و اولین فیلم های قصه گو در سینما در امد، ادوین س پورتر با ساختن فیلم سرقت بزرگ قطار اولین جرقه ساخت وسترن را زد، بعد ها نیز کارگردانان دیگر از جمله جان فورد کبیر دست به ساخت وسترن های مختلف زدند. وسترن با تمام فراز و نشیب هایش جزء پر بیننده ترین و شکیل ترین ژانر های سینمای امریکا درامد.



      سرجیو لئونه یکی از سنت شکن ترین و خلاق ترین کارگردانان سینمای وسترن بود. او کارش را در سینما با پدر فیلمسازش که یکی از چپ ترین کارگردانان ایتالیا بود شروع کرد. بعدها این شانس را پیدا کرد که دستیار ویلیام وایلر در بن هور شود و صحنه مربوط به مسابقه ارابه رانی را کارگردانی کند، بعد ها نیز در سودوم و عموره ساخته رابرت الدریچ دستیار اول او شد. ولی شهرت وقتی به سراغ استاد امد که در سال 1964 با بازیگران اکثرا تازه کار وسترنی را ساخت که بعدها پایه گذاری سبکی به نام وسترن اسپاگتی شد. سرجیو لئونه جان تازه و خون تازه را به سینمایی درحال مرگ وسترن تزریق کرد البته نه با پیروی از ویژگی های قبلی ژانر و استفاده مناسب از ان، بلکه با تغییر، هجو و ایجاد شبکه ای جدیدی از رویدادها و کاراکترها در سینمای وسترن، اگر تا به حال در متفاوت ترین وسترن ها نیز با با فضای پاستوریزه و شخصیت های تمیز و اتو کشیده روبرو بودیم، در سینمای لئونه و سه گانه دلارش ادم ها با سر و صورتی کثیف، لباسهای پر از شن و ماسه که انگار روزها سوار بر اسب در دشت ها تاختند و فضای به شدت کثیف و تلخ طرف بودیم. در فیلم های لئونه شخصیت مثبت و منفی دیگر معنا ندارد و لئونه با تفکرات مدرن و چپ و به شدت تلخش اخلاقیاتش را فراتر از خوب و بد و نیکی و بدی تصویر می کند. در فیلم هایش ادم ها خاکستری و تلخ هستند، اماده برای کشیدن هفت تیرهایشان و کشتن، پول برایشان حرف اول و خر را می زند همانجور که از اسم فیلم ها بر می اید. اینجا اخلاقیات والا و مردانگی به شکل دیگری تعریف می شوند، اگر در کارهای مثلا جان فورد و هاوارد هاکس ما طرف حسابمان یعنی بد و خوب مشخص بود و هدف کاراکترها معلوم، اینجا و در فیلم های لئونه نمیدانیم با چه کسی طرف هستیم و باید به کدام سمت جهت گیری کنیم، زندگی کاراکترها چنان پوچ و تو خالی است که هر لحظه باید منتظر نابود شدن یا کتک خوردن یکی شان باشیم. هدف مشخص کاراکترها در هر سه قسمت پول و زنده ماندن است و کمتر پیش می اید که کاری غیر از این بکنند به غیر مثلا در خوب بد زشت که به ارتش جنوبی ها برای انفجار یک پل کمک می کنند که ان هم در راستای رسیدن به جای است که پول ها قایم شده است. در سه گانه دلار"به خاطر یک مشت دلار" در سال 1964، "به خاطر چند دلار بیشتر" در سال 1965 "خوب، بد، زشت" در سال 1966، لئونه در پی باز یافت دوباره ای ازخصوصیان ژانر و ویژگی ها و شاخصه های ان بود و در جهت تغییر شکل دادن و هجو ان به نوعی حرکت می کرد.



      "به خاطر یک مشت دلار" با بازی کلینت ایستوود، لی وان کلیف، کلاویس کینسکی و جان ماریا ولونته داستان دو ادمکش و جایزه بگیر را تعرف می کرد که در پی کشتن یاغی بودند که جایزه هنگفتی برایش در نظر گرفته شد. در سال بعد لئونه با ساخت "به خاطر چند دلار" بیشتر که اقتباسی بود از یوجیمبو اکیرا کوروساوا که البته ان هم اقتباسی بود از کتاب ذرت سرخ نوشته دشیل همت در امریکا با استقبال زیادی روبرو شد و کلینت ایستوود را به عنوان ستاره سینمای وسترن به دنیای سینما معرقی کرد. درست یک سال پس از ساخته شدن فیلم "به خاطر چند دلار بیشتر" بود که بار دیگر "سرجیو لئونه" کارگردان فقید و بزرگ سینما تصمیم به تکرار مجدد موفقیت گذشته اش و حتی فراتر رفتن از حد و مرز فیلم گذشته اش گرفت. تصمیم جاودانه ی سرجیو لئونه، چیزی نبود به جز اثر ستایش شده ی "خوب، بد، زشت"!




      سرجیو لئونه که در "بخاطر یک مشت دلار" بازیگر ها و عناصر اصلی فیلم خود را با بازی بازیگران بزرگی همچون "کلینت استود" و "لی وان کلایف" یافته بود، در "خوب بد زشت" نیز از همان ترکیب سابق خود به اضافه ی شخصیت جالب "الی ولاچ" استفاده کرد. ترکیبی که به جرات میتوان گفت، منسجم ترین و دوست داشتنی ترین و موفق ترین ترکیب سینمایی ست. کلینت استوود که در "بخاطر یک مشت دلار" ابهت درونی و خونسردی ظاهری خود را با وقار هرچه تمام به بینندگان نشان داده بود، اینک در "خوب بد زشت" به شهرت جهانی رسید. ستاره ای که با درخشش اش که به جرات میتوان گفت بار اصلی این فیلم عظیم، به مقصد طولانی رتبه ی چهارمین فیلم برتر جهان را به دوش داشت. اخرین بخش از سه گانه لئونه یعنی خوب، بد، زشت پایانی حماسی و شاعرانه بود بر داستان اسطوه و هفت تیر کش بی نام لئونه با بازی ایستوود که این اخری تبدیل به یکی از کالت ترین و محبوب ترین اثار وسترن تاریخ سینما شد. دنیای وحشی فیلم "خوب بد زشت" یک دنیای متفاوت و جدا از تمام نقاط دنیا است. دنیایی که در ان کشتن افراد به راحتی اب خوردن است و دیگر ساکنین شهر در شب هنگام با شنیدن شلیک های مکرر اسلحه از خانه بیرون نمی ایند و حتی عکس العملی از خود نشان نمی دهند. شهری که به کشتن و ازار و زور گویی عادت کرده و احساسات جایی ندارد! شهری که اگر شهروندی دارای احساسات شود و ذره ای بر خلاف عادت مردم بی احساس شهر عمل کند سزایش فقط و فقط "کشتن است". اینجا قانون معنا ندارد! حتی کلانتری ها و ارتش نیز از دستگیری قاتلان و سارقان عاجز اند و تنها کسانی میتوانند این افراد را زنده یا مرده تحویل دهند که خود یا از جنس خلاف کار باشند یا تشنه ی پول و پاداش ناشی از تحویل ان جنایتکار باشند که باز هم عامل محرک به دستگیری قاتلان ابدابرقراری نظم و قانون نیست. بلکه این "پاداش" و "پول" است که انها را تحویک کرده و این پاداش تنها و یکتا دست اویز "کلانتر ها" و "دولت مردان" برای سرپوش گذاشتن بر ضعف های خود در جهت بر قراری قانون است. دنیایی که به طور کامل از لفظ معروف "غرب وحشی" وحشی تر است! ادم هایی که به خاطر "یک مشت دلار!" ادم میکشند و سرگرمی انها مانند گلادیاتور های رومی، تنهادوئل کردن و ناچارا مرگ یک نفر است! اما با تمام این توصیفات وحشتناک، مردمان ان شهر از جوهره ی وجودی "شجاعت" و "خونسردی" به طرز عجیبی بهره مند هستند. شجاعتی که به طور عجیب با خونسردی ترکیب شده است و باعث شده است که در هنگام کشتن شخص و یا هنگام دوئل و تصور مرگ حتمی برای خود، کوچکترین لرزه ای بر بدنشان نیفتند و با ارامش تمام دیگران را به استقبال مرگ ببرند یا خود به استقبال مرگ بروند. شجاعتی که باعث می شود برای به دست اوردن پول بیشتر، یک خلاف کار تحت تعقیب با یک شخص دیگر به اشتراک برسد تا به طور ساختگی سر شخص تحت تعقیب بالای دار برود و به هنگام دار زدن، شخص دوم با تفنگ، طناب را نشانه برود تا هر دو با پول گرفته شده فرار کنند. مردمانی که به طور قطع از نیرو های نظامی امروزه در شلیک به هدف چابک دست تر هستند و هدف گیری انها از یک اسنایپر زبر دست دقیق تر است. اینجا غرب وحشی ست. جایی که همه ی مردمش نمادی از "بد" و "زشت" هستند و هیچ "خوب" و "خوبی" وجود ندارد، مگر در حد یک "اسم!". به غرب وحشی خوش امدید.



      داستان فیلم شراکت دو شخصیت متفاوت "بلوندی" (خوب) و "توکو"(زشت) را بیان میکند که این دو تصمیم میگیرند با گول زدن کلانتر ها از انها پول دریافت کنند. به گونه ای که "توکو" یک مجرم فراری و تحت تعقیب است که عکس او بر دیوار های شهر خود نمایی میکند و "بلوندی" نقش یک فرد کاندید برای دستگیری و تحویل "توکو" را دارد. طبق عادت همیشگی، بلوندی، توکو را در شهر های مختلف تحویل میدهد و به خاطر سنگینی جرم توکو، سرش بالای دار میرود و بلوندی به هنگام دار زدن با تفنگ طناب وی را پاره کرده و پول را بین هر دو تقسیم میکنند. داستان شراکت تا جایی پیش میرود که بین این دو اختلاف می افتد و این دو شخصیت به ظاهر دوست، اینک دشمن خونیه یک دیگر می شوند. در این گیر و دار سر و کله ی یک ادم کش حرفه ای به نام "سنترنزا"(بد) پیدا می شود که به دنبال یک گنجینه ی طلای 200 هزار دلاری در یک جای نا معلوم است. حال این 3 شخصیت کاملا متفاوت، بنا بر حادثه ای در یک مسیر و در یک هدف قرار میگیرند:"رسیدن به گنج"! سرجیو لئونه با این داستان جذاب سعی کرده تا مادی گرایی و طمع پول را به نحو احسن به چشم بیننده بکشاند. طمع پولی که شراکت دیرینه ی "خوب" و "زشت" را به هم زد و کاری کرد که هر دو به خون هم تشنه شوند. نکته ی دیگری که داستان این فیلم ان را به خوبی منتقل داد، "تقابل به مثل" و "نا جوان مردی و دو رویی" بود. به طوری که به طور واضح ما در طول فیلم شاهد ان بودیم که دقیقا بر سر شخصیت "خوب" همان بلایی امد که دقیقا اون ان را بر سر "زشت" اورده بود.



      همچنین این فیلم چهره ی زشت افراد پول گرا را در صحنه ای که "زشت" قصد کشتن "خوب" را داشت و او را عذاب میداد، اما وقتی که فهمید "خوب" نام مکان گنج را میداند، او خود را برادر "خوب" دانست و هرکاری کرد تا او زنده بماند و با او با مهربانی رفتار کند! چهره ی زشتی که همواره علی رغم گذشت 50 سال در جامعه و یا حتی دنیای ما به شکل فجیع تری وجود دارد و هنوز شاهد کشته شدن و زجر کشیدن انسان های بی گناه فقط و فقط به خاطر دست یابی به پول و همچنین شاهد رفاقت های میان تهی و پشت گرمی های کوتاه مدت بین افراد صرفا به منظور رسیدن به هدف مالی خود هستیم. واقعیت هایی که بعد از 50 سال نه تنها کم نشده بلکه فقط از شکل و شمایل هفت تیر کشی و غرب وحشی به از پشت خنجر زنی و مدرنیسم تبدیل شده است. شخصیت های فیلم به نحو احسن و به شکل تمام و کمال عالی پرداخت شده اند. شخصیت هایی که علی رغم "بد" یا "زشت" بودن و یا ادم کشی و نامردی هایشان باز هم دوستشان میداریم و راضی به کشته شدن هیچ کدام نیستیم. دلیل این امر هم تنها این است که در شهر "خوب بد زشت" هیچ خوب ای وجود ندارد و دقیقا همه مثل هم هستند و همه "زشت" هستند! این شباهت وجودی و درونی شخصیت ها باعث شده است ما هر 3 شخصیت را جدا از عنوان هایشان، به یک چشم ببینیم! شخصیت ها علاوه بر جدیت و شجاعت درونی، دارای طنز های به شدت جذاب و عالی ای میباشند. هر شخصیت به اقتضای حالت درونی خود، دارای یک طنز به ویژه و مخصوص ای است. برای مثال شخصیت "خوب" دارای شخصیت بی نهایت خونسرد و با ابهت و قهرمان گونه و نترس و جدی است که هرگز تن صدای خود را بالاتر و یا پایین تر نمیبرد. خونسردی او در کشتن مجرمان و برخورد با احتمال مرگ خویش، به قدری خونسردانه و ارام است که خود به خود باعث به وجود امدن یک طنز قوی و در نتیجه خندادن مخاطب می شود. "بد" شخصیتی قاتل است. شخصیتی که همیشه لبخندی خاص و دوست داشتنی بر لب دارد. شخصیتی که از هیچ چیز نمیترسد و به هیچ چیز رحم نمیکند. برای رسیدن به هدفش هر کاری میکند. طنز این شخصیت در نحوه ی برخورد با انسان ها و نحوه ی کشتن انهاست. کشتن با خونسردی این شخصیت دارای طنز قوی ای است.



      اما شخصیت "زشت" به طور کلی هم از لحاظ باطنی و هم از لحاظ شکلی و ظاهری مخاطب را میخنداند. وی دارای شخصیتی رذل و خراب است. اما هرگز ابهت و وقار ندارد. او بیشتر به ادم های دستپاچه شبیه هست که هیچ ثبات درونی ای ندارد و معمولا کارهایی انجام میدهد که بدون استثنا بعدا از انها پشیمان می شود. او بر خلاف "خوب" یک ادم کوتاه فکر و سطحی نگر است و حتی پیش پای خود را نیز نمیبیند. اعمال و مالمات وی دارای طنز قوی ای است. برای مثال، وقتی که توکو میخواست بلوندی را بکشد، وقتی فهمید که او اطلاعات مهمی از گنج دارد، ناگهان با وی مهربان شد و حتی او خود را برادر بلوندی دانست! همچنین نحوه ی خوابیدن او در میدان جنگ بعد از انفجار پل و و نحوه ی دزدیدن اسلحه از اسلحه فروشی و همچنین مقابله ی او پول ها موقع یافتن گنج و. همگی دارای طنز محکمی هستند. از شخصیت پردازی و داستان قوی فیلم که بگذریم میرسیم به نقطه ی عطف دیگر فیلم یعنی "موسیقی" فوق العاده ی ان. موسیقی متن و درون فیلم یکی از شاهکار ترین و معروف ترین موسیقی هاییست که بارها در فیلم*های مختلف مورد استفاده قرار گرفته* است و بدون هیچ شکی، همه ی ما بارها انها را شنیده ایم. این تم را بارها در جاهای مختلف از دهان یک کودک به صورت "سوت" و هم در فیلم هایی مثل "بیل را بکش" تارانتینو شنیده ایم. سازنده ی تم موزیک فیلم، "انیو موریکونه" است که این تم جهانی را در حالی ساخت که میخواست جنبه ی امریکایی بودن فیلم به طور کامل حفظ شود. این تم به وسیله ی صدای یک ادم به صورت "وکال" و همچنین فلوت هندی ساخته شد که الحق یکی از بهترین و زیباترین تم های موزیک ای است که تاکنون ساخته شده و همچنین به شدت به درون مایه ی فیلم میخورد و به ان هدف میدهد. ایده ی فیلنامه ی این فیلم نیز بارها تکرار شده است. برای مثال تقابل یک قاتل حرفه ای خونسرد، مردی طماع و یک پلیس خوب، در چندین فیلم از جمله "جایی برای پیرمردها نیست" برادران کوئن به کار رفته است.



      به عنوان سخن پایانی، فیلم "خوب بد زشت" بیانگر یک سری فراموش شده های خاک گرفته و مدفون شده ای مثل "جوان مردی" و "عدم پول پرستی" و. میباشد. فیلمی که در ان ابدا ممیز شخصیت "خوب" از "بد" و "زشت"، "خوبی های درونی" نمیباشد. بلکه این سخ شخصیت از نظر ذات کاملا با هم برابر هستند و هر سه به خاطر رسیدن به پول ادم میکشتند. اما تنها چیزی که "خوب" را به عنوان "خوب" شناسانده، صفاتی همچون "اینده نگری"، "شجاعت"، "عدم تسلیم حتی در هنگام مرگ"، "عدم خواهش در قبال فرد ظالم"، "منصف بودن" بوده است که فقط و فقط در شخصیت بلوندی وجود داشت. این فیلم به معنای متفاوتی به طور عالی و موفقیت امیزی معنای "خوب" و "خوبی" را به همگان شناساند. فیلم "خوب بد زشت" اثری جاودانه و اموزنده و تاثیر گذار از "سرجیو لئونه" است که توانست رتبه ی چهارمین فیلم جهان را به راحتی از ان خود کندو سر امدی بر تمام فیلم های وسترن باشد و ثابت کند فیلم وسترن فقط هفت تیر کشی نیست.


      - شخصیت های فیلم خوب، بد، زشت و دنیای این روزهای ما
      کلینت ایستوود (بلاندی-خوب)، الای والاچ (توکو-بد) و لی ون کلیفت (زشت) هر سه لمپن هستند. اما هر کدام در کار خود پایبند به اصولی هستند. بلاندی از آن تیپ افرادی است که به روی افراد بدون سلاح و یا از پشت، اسلحه نمی کشد. اگر در مسیر راه زنی ببیند، هرگز بدون اینکه دستهای خود را بشوید و یا صورت خود را اصلاح کند و حمام رفته باشد، سراغ زن نمی رود. توکو در ۱۴ ایالت مجرمی تبهکار است. ۱۰ جرم دارد و محکوم به اعدام است و دقیقا همان کارهایی را انجام می دهد، که خارج از اصول کاری بلاندی است. توکو یک طعمه است برای جایزه بگیر ها. "زمانی که زندگی ارزش خود را از دست دهد، مرگ بهای آن را می پردازد. اینگونه است که جایزه بگیرها به وجود آمدند"



      اما در این میان زشت، سرگذشت عجیبی دارد. او می تواند در چارچوب بلاندی زندگی کند و در عین حال هم می تواند در چارچوب فکری توکو، زندگی کند. او همیشه از دور نظاره گر است. باید در هر فرصتی واکنشی نشان دهد که بهترین واکنش است. به بیان دیگر چارچوب فکری و رفتاری او کاملا باز است و می تواند در هر قالبی شکل گیرد. کار زشتی همواره آن است، که در دیالکتیک ما بین خوب و بد، سر به زنگها سر رسد و ماحصل این جدل را بی هیچ زحمتی و حتی قانون شکنی از آن خود دارد. زشت یک فرصت طلب است. اینگونه افراد همیشه در بیرون دایره قضاوت ها قرار دارند، فقط احساس عدم زیبایی شناختی در انسان ایجاد می کنند، که نام آن همان زشتی است. تاد جکسون، عضو سوار نظام سوم، تمام طلاهای ارتش، به ارزش ۲۰۰ هزار دلار، را دزدیده و در قبرستان "ساوت هیل"در یک قبر به نام "گمنام" پنهان کرده است و منتطر فرصتی است تا آب ها از آسیاب افتد و طلاها را تماما از آن خود دارد. نام خود را تغییر داده است به بیل کارسون. از این جاست که "زشت" کنجکاو می شود و مترصد فرصتی است تا فقط بفهمد چرا، جکسون نام خود را تغییر داده است و مدتی است دیگر با معشوقه خود نیست. در این کشاکش، دیالکتیک ما بین "خوب و بد"، بی خبر از هر کجا در حال انجام است. بد، یک فراری تحت تعقیب است و خوب، یک جایزه بگیر است. خوب، بد را تحویل قانون می دهد. درست در زمان اجرای فرمان قانون، طناب دار را با اسلحه پاره می کند و با این کار باعث می شود ارزش بد، هر دفعه چندصد دلار بالاتر رود. "۵ تا مال من، ۵ تا مال تو، ۵ تا مال من و ۵ تا ۱۰۰ دلاری مال تو" بد:"ببین ریفیق، تو دنیا دو جور آدم هست، آدمایی که طناب دور گردنشون هست و آدمایی که طناب را با اسلحه نشانه می گیرند. چون طناب دور گردن من است، سهم من باید از نصف بیشتر باشه" خوب:"درسته که طناب دور گردن تو است، این تو هستی که ریسک می کنی، اما اونی که طناب رو می زنه منم. میدونی اگه یه ذره دیرتر شلیک کنم چی می شه؟" بد:"بله، اون وقت ما از دیدن قیافه شما محروم می مونیم. اما یادت باشه اگر طناب دیرتر ژاره بشه تا پایان عمر باید در حال فرار باشی. " بدین ترتیب بدون خبر از زشت، این دیالکتیک (شرکت سهامی) ادامه دارد. تا آنکه دیگر ارزش بد، بالاتر نمی رود و زمان آن است که دیالکتیک ما بین خوب و بد، به یک گسست رسد. خوب:"۵ تا مال من، ۵ تا مال تو، ۵ تا مال من، ۵ تا مال تو، ۵ تا مال من، ۵ تا مال تو. می دونی من فکر نمی کنم دیگر ارزش تو از ۳۰۰۰ تا بالاتر بره. واسه همین بهتره برم سراغ یک آدم بدتر" بد:"هی بلاندی، تو نمی تونی این کار رو با من بکنی"



      خوب، بد را از اسب در وسط بیابان به پایین می اندازد و رها می کند و به سمت شرکت دیگری حرکت می کند. اما بد همواره به سراغ خوب است.
      بد، از پنجره وارد می شود و از پشت اسلحه می کشد. "تو دنیا ۲ جور حشره داریم. اونایی که از در می یاند تو و اونایی که از پنجره تو می یاند" این بار بد خوب را در یک بیابان رها می سازد، اما نمی رود، بلکه دوست دارد نابود شدن خوب را از نزدیک ببیند. و این جایی است که بحث امروز من آغاز می شود. در این آشفته بازار، ناگهان بد با جنازه نیمه جان بیل کارسون مواجه می شود. ب. ک:"آب، اگه می خوای پولدار شی، آب. اسم من بیل کاکا. است. ۲۰۰ هزار دلار طلا رو در قبرستان ساوت هیل تو یک قبر پنهان کردم" بد:"اسم اون قبر چیه؟زر بزن مرتیکه الاغ-احمق؟طلا، شیرفهم شد. تو یه قبر. اونم شیر فهم شد. اما اسم قبر چیه؟اونچا هزار تا قبر هست. الاغ احمق" ب. ک:"آ. آ. آن ناو. آب" بد به دنبال آب می رود. در این زمان بلاندی سراغ کارسون می رود با پیکری نیمه جان، مانند او و کارلسون قبل از مردن نام قبر "آن ناون"را به او میگوید. حال به این دو دیالوگ دقت کنید. دیالوگ ما بین خوب-بد در قبل از ایجاد رشته مشترک و بعد از ایجاد رشته مشترک که همانا نام قبری است که طلاها، آنجاست، قبری به نام "آن ناون": قبل از اینکه بلاندی اسم قبر را بداند: بد:"هی بلاندی. می خوام ازت خداحافظی کنم. می خوام مثل یک سگ بمیری" بعد از از اینکه بلاندی اسم قبر را دانست: بد:"هی بلاندی. من دوست تو ام. کوچیکتم بلاندی. هی هی. مثل یک خوک نمیری بلاندی. من دوست دارم بلاندی. . الان واست آب می یارم. نمیر تا برگردم بلاندی، مثل یک خوک کثیف نمیری. . " و داستان ادامه دارد تا قبرستان



      اما این چرا این همه آسمان و ریسمان به هم بافتم تا به آن دیالوگ رسم؟جامعه ای که اساس گفتمان در آن، در یک بازه زمانی مانند دیالوگ فوق است، در اوج انحطاط اخلاقی قرار دارد. جامعه ای است بی هویت، با افرادی مشمئز کننده، افرادی که فقط نیازهایشان به طور عریان آنها را به هم پیوند می دهد. جامعه ای که افراد حتی از روی سیاست هم که شده، حاضر نیستند ظاهر روابط را نگه دارند. جامعه ای که عناصر تشکیل دهنده آن، همانند انگل ها در هم می لولند و هر کس فقط مایل است تا دیرتر غرق شود و حاضر است بدان بهانه از هر خط و چارچوبی عدول کند. درست در این جامعه که دیالکتیک ما بین خوب و بد در قالب فوق، در حال جریان است، زشت هم از دور نظر کننده اوضاع و احوال است، همانند کرکس هایی که همواره بر فراز بیابان ها در حال پرواز هستند. به راستی روزی چند بار این جملات را از انسان هایی که به شما نیاز دارند می شنوید؟
      "دوستت دارم، مخلصم، چاکرم، دلمون تنگ شده، کم پیدایی، من تو رو به خاطر خودت می خوام، تو بی نظیری، مثل تو دیگه دوستی ندارم، آقا ببینیمت" راستش دیگر این دیالوگ ها برایم شده مانند دیالوگ بیابان ما بین خوب و بد. گاهی دوست دارم آدم ها بدون تشریفات خودشان به سراغ اصل مطلب روند و کمتر مداحی کنند و حاشیه روند. به راستی جامعه ای که کنش های آن بر پایه چاپلوسی، مداحی و ثنا، دروغ و تنها نیازهای مقطعی زودگذر تعریف شده باشد، جامعه ای از نظر اخلاقی سقوط کرده و ویران است. زشتی، سرنوشت محتوم و دردناک این جامعه است. *عبارت های ما بین " "، همه از دیالوگ های فیلم خوب، بد و زشت، اثر سرجیو لیونه، برداشت شده اند.


      هر روز خوب، بد و زشت را می بینیم: یک نقد اجتماعی بر فیلم
      چند روز پیش دیدمش. "خوب، بد، زشت " را می گویم. این دفعه با دفعات قبل فرق داشت. نسخه دیجیتال و زبان اصلی بود. دوبله اش را دیده بودم، محشر بود. ولی بدون دوبله هم زیبا بود. فکر کردم داستان "خوب، بد، زشت" چقدر شبیه داستان جامعه ماست. اشتباه نشود؛ اصلا موضوع سیاسی نیست. این یادداشت هم نقد فیلم است و هم یک نقد اجتماعی

      .


      داستان درباره دویست هزار دلار سکه طلا است که در خلال جنگ داخلی آمریکا مفقود می شود. این پول متعلق به سواره نظام سربازان اتحادیه، به عبارتی کنفدرات ها یا به زبان خودمانی یونیفرم خاکستری هاست. داستان را همه می شنوند و در پی بدست آوردن پول بر می آیند. ابتدای فیلم به معرفی سه شخصیت محوری فیلم می پردازد. اول "زشت" معرفی می شود، بعد نوبت "بد" است. سپس تماشاگر با "خوب" آشنا می شود. بد کسی است که به او پول می دهند و هر چه بخواهند انجام می دهد. یعنی یک مزدور. زشت یک دزد خانه به دوش است اما جدی است و اگر هدفی داشته باشد حتما بدستش می آورد. خوب هم یک کابوی تنهاست که خلافکاران فراری را تحویل داده و هنگام اعدام با شلیک تفنگ طناب دارشان را پاره می کند و پول جایزه را نصف نصف با فراری از اعدام جسته تقسیم می کند. شاید تعجب کنید که چرا کابوی ناشناس در این بازی در جای خوب نشسته و بقیه در جایگاه های دیگر. به جواب سوالتان در آخر فیلم می رسید و جواب این است که خوب به حقش قانع است و به حق دیگری دست درازی نمی کند و اگر نه او نیز مثل من و شما خاکستری است. نه سیاه؛ و نه سفید. بد و زشت برای رسیدن به دویست هزار دلار از هیچ عمل ناجوانمردانه ای فروگذار نمی کنند اما جایی که بد، در خباثت زشت را دور می زند، رفاقت قدیم را زیر پا گذاشته و به سختی شکنجه اش می کند، بد می شود وزشت را مظلوم می یابیم. با زشت همدردی می کنیم با خود چنین توجیه می کنیم که این پول حق بد نیست زیرا حالا در کسوت یک نظامی آبی پوش در آمده و با رانت خواری در پایگاه نظامی برای خود کاسبی خوبی بهم زده است اما زشت امتیازهای بد را ندارد ولی می دانیم که عزم راسخی دارد. این میان خوب بین او دو قرار دارد. بد که زشت را از میدان بدر کرده خطاب به خوب که قبلا با زشت شریک بوده می گوید: "معامله همان معامله سابق است. فقط شریکت عوض شده است. " در ابتدا خوب با زشت شریک می شود و از اعدام نجاتش می دهد اما وقتی با بهانه گیری زشت روبرو می شود از شراکت انصراف داده و زشت را رها می کند. زشت که دلخور شده درصدد انتقام برمی آید و تا حد مرگ خوب را آزار می دهد. این جاست که زشت و خوب نیمه جان با ماجرای پول ها روبرو می شوند. زشت که می خواهد کار خوب را تمام کند با سرباز در حال مرگی روبرو می شود که پول ها را دفن کرده و نشان قبرستانی را می دهد که پول در آنجا مخفی شدهاست. اما موقع آوردن نام اسم قبری که پول در آن پنهان شده بیهوش می شود. بد که سراپایش از طمع می لرزد می رود آب بیاورد. وقتی باز می گردد خوب را می بیند که کنار جسد سرباز مذکور افتاده و متوجه می شود که خوب اسم قبر را می داند. حالا مجبور است خوب نیمه جان را نجات دهد و او را به دوش بکشد. خنده تماشاگر از طرز برخورد زشت با خوب بالا می گیرد. باران ناسزا تبدیل به چاپلوسی و تعریف و تمجید می شود. حالا زشت اسم قبرستان را می داند و خوب اسم یک قبر در قبرستانی یه بزرگی یک شهر. بازیگران فیلم هر یک در جایگاه خود عالی اند و پرداخت شخصیت ها بی نقص است. "کلینت ایستوود" در نقش خوب یا همان کابوی تنهای وسترن های اسپاگتی سرجیو لئونه کبیر. "ایلای والاک" در نقش زشت و "لی وان کلیفت" در رل بد؛ با بازی زیبای خود شما را میخکوب می کنند. لازم به ذکر است که این فیلم یکی از وسترن های سه گانه ی اسپاگتی استاد سرجیو لئونه است. این فیلم های وسترن به این دلیل با پسوند اسپاگتی خوانده می شوند چون توسط کارگردانی ایتالیایی ساخته شده اند و آمریکایی نیستند.



      روال داستان، خوب و زشت را به بد می رساند. و همانطور که روایت شد بد زشت را از سر راه بر می دارد. اما تقدیر دوباره زشت و خوب را به هم می رساند و این دو مقابل بد قرار می گیرند.
      زشت که سعی دارد اعتماد خوب را جلب کند می گوید: "ما باید با هم رو راست باشیم. من اسم قبرستان را می گویم تو اسم قبر را بگو. " این کار زشت مصداق دیپلماسی است یعنی یکی بده یکی بگیر. در گیرودار جنگ زشت، خوب را جا می گذارد و حالا که اسم قبر را می داند روانه قبرستان مورد نظر می شود. اما خوب و بد سر می رسند و دوئل نهایی در قبرستان رخ می دهد. بد توسط خوب کشته می شود و زشت که اسلحه اش از قبل توسط خوب خالی شده، مجبور به کندن می شود. اما نه آن قبری که خوب اسمش را گفته بود بلکه قبر کناری را باید بکند. چون خوب به او اعتماد نداشته و می دانست که زشت وفادار نخواهد بود. در فیلم چند دیالوگ بسیار مهم داریم. اولی در ابتدای فیلم است که زشت به خوب می گوید:" دو جور آدم توی این دنیا وجود داره دوست من. اونایی که طناب دور گردنشونه و اونایی که با تفنگ طناب رو پاره می کنن. طناب و گردن برای منه پس دفعه بعد سهم بیشتری می خوام. " دومی جایی است که زشت از پنچره داخل می آید و خوب را غافلگیر می کند:" دو جور حشره وجود داره. اونایی که از در می آن تو و اونایی که از پنجره می آن. " و سومی هم در قبرستان که خوب به زشت می گوید:" توی این دنیا دو جور آدم وجود داره دوست من. اونایی که هفت تیر پر دستشونه و اونایی که زمین رو میکنن. تو بکن!"



      این دیالوگ ها شاه بیت های این سروده سرجیو لئونه کبیر است. اما پس از پیدا شدن دویست هزار دلار، خوب زشت را مجبور می کند که روی صلیب بالای یک قبر بایستد و طناب داری را که خوب آماده کرده بود به گردن بیاندازد. دستان زشت را می بندد؛ چهار کیسه از هشت کیسه طلا را بر میدارد، سوار اسب شده و دور می شود و زشت بحت زده را با کوهی از التماس تنها می گذارد. اما وقتی که زشت کاملا نا امید شده برمی گردد و از دور با اسلحه طناب دارش را هدف قرار می دهد. زشت زمین می خورد. خوب می رود و زشت در حالی که باران ناسزا را نثار خوب می کند به دنبالش می دود. درست مانند اولین باری که خوب رهایش کرد. این جا به یک تسلسل در شاهبیت های فیلم می رسیم:" دو جور آدم توی این دنیا وجود داره. اونایی که طناب دور گردنشونه و اونایی که طناب رو با تفنگ پاره می کنن. " خوب به سهمش قانع بود، نصف پول را برداشت و رفت. زشت قانع نیست و در آتش حرص می سوزد. بد هم در دوئل کشته شد و در قبر از پیش آماده شده ای که قسمتش بود، افتاد.
      حالا که به این جای نوشته رسیده اید، پیش خود قضاوت کنید روزی چند مرتبه خوب، بد، زشت را با چشم خود می بینید. من که هر روز از خانه تا دانشگاه، از محل کار تا خانه، در تاکسی و از هر مبدایی به مقصدی با خوب، بد، زشت سر و کار دارم. اما امیدوارم شما فقط با خوب روبرو شوید!
      ویرایش توسط mercedess : ۱۳۹۲-۱۱-۰۳ در ساعت ۰۲:۱۹ قبل از ظهر