• در این قسمت جک ریچر (تام کروز) متوجه می شود که دوست قدیمی اش سوزان (کوبی اسمالدرز) متهم به جاسوسی شده و در واقع برای او پاپوشی دوخته شده است. از این رو برای پی بردن حقیقت، پس از یافتن سوزان با او همراه شده و متوجه می شود که هم او و هم سوزان در یک توطئه پیچیده گرفتار شده اند که ...

  • در سال 1965 یک زن بیوه به همراه دو دخترش در منزلشان با روح بی رحمی مواجه می شوند که مزاحمت های فراوانی برای آنها ایجاد میکند...

  • جف و کارن که در حال گذران زندگی شان هستند، زوج خوشحال و خوشبختی را مشاهده می کنند که در همسایگی شان حضور دارند. در ادامه آنها با یکدیگر آشنا می شوند اما بزودی مشخص می شود که آن زوج جاسوسان دولت هستند و اکنون جف و کارن نیز درگیر نقشه ی جاسوسی بین المللی آنها شده اند...

  • ریچل زن مطلقه و دائم الخمری است که هنگام رفت و آمد توسط قطار از طریق پنجره، زندگیِ زوج جوانی به نام اسکات و مگان را مشاهده می کند و معتقد است که آنها یک زوج ایده ال و خوشبخت هستند. اما ریچل بزودی متوجه می شود که مگان مفقود شده و حال، بازجویی ها از وی در دستور کار قرار گرفته. این در حالی است که ...

  • داستان فیلم درباره مردی به نام تام (مایکل فاسباندر) می باشد که در یک جزیره واقع در سواحل استرالیا نگهبان فانوس دریایی است. وی بزودی در این محل عاشق ایزابل (آلیشیا ویکاندر) می شود و در آن سو ...

  • رابرت لنگدن خود را در بیمارستانی در ایتالیا می بیند بی آنکه به یاد بیاورد به چه دلیل در این مکان حضور دارد. در ادامه او با دکتر بروکس همراه می شود تا پرده از یک توطئه جهانی بردارد...

  • داستان فیلم درباره تکنسینی واقعی به نام مایک ویلیامز (مارک والبرگ) می باشد که قرار است به سکوی نفتی "دیپ واتر هوریزن" ملحق شود و در آنجا وظیفه خودش را به نحو احسن انجام دهد. اما زمانی که مایک به محل کار خود می رود، در آنجا با ویدرین (جان مالکوویچ) مواجه می شود ...

  • «کریستن ولف» یک ریاضیدان نابغه است که تمایل بسیار زیادی برای کار با اعداد و ارقام دارد. او در پوشش یک دفتر حسابداری، برای سازمان های جنایی خطرناک پولشویی می کند و سرمایه آنها را مدیریت می کند. در همین حین که یک مامور ویژه مبارزه با جرائم اقتصادی به او نزدیک می شود، مشتری جدیدی به سراغش می آید و...

  • فیلم هفت دلاور، درباره هفت تیرانداز به سرپرستی مردی به نام کریس آدامز (دنزل واشنگتن) در غرب وحشی است که تصمیم می گیرند از مردم یک دهکده در برابر راهزنان دفاع کنند…

  • داستان فیلم حول زندگی پر هیجان پسر بچه ای با نام «جیکوب» می گذرد که خود را در خانه ای پر از بچه های جور واجور با توانایی های خاص و مافوق طبیعی پیدا می کند. مسئولیت مراقبت و پرورش توانایی های این کودکان بر عهده ی خانم «پرگرین» است که به نوبه ی خود توانایی های فوق العاده ای دارد...

  • خوش آمديد

    ورود / ثبت نام

    خوش آمديد

    ورود / ثبت نام

    هم اکنون وارد انجمن شويد

    • به وب سایت رسانه کوچک خوش آمدید
    LilMedia New Domain lilvpn
    نمایش نتایج: از 1 به 1 از 1
    1. #1

      تاریخ عضویت
      آذر ۱۳۹۱
      شماره عضویت
      20
      نوشته ها
      1,483
      نام واقعی
      نازنین
      محل زندگی
      TEHRAN
      فیلم مورد علاقه
      Taitanic , Twilight
      سریال مورد علاقه
      Vampire Diaries
      پسندیده : 91
      مورد پسند : 643 بار در 282 پست

      نقد و بررسی فیلم Never Let Me Go (هرگز نگذار بروم)



      ژانر: درام
      کارگردان: مارک رومانک
      نویسندگان: الکس گارلند، کازو ایشیگورو
      مدت زمان: 104 دقیقه
      بازیگران:
      Keira Knightley,Carey Mulligan ,Andrew Garfield

      خلاصه داستان فیلم:
      «هرگز نگذار بروم» یک داستان عاشقانه تند و تیز است که از یک رمان پر فروش با همین نام، نوشته کازو ایشیگورو اقتباس شده است. کتی، تامی و روث در زمان و دنیایی زندگی می کنند که برای ما آشنا به نظر می آید، اما آنها اصلاً شبیه هیچ چیزی که ما می شناسیم نیستند. آنها دوران کودکی خود را در هایلشام، یک مدرسه شبانه روزی به ظاهر آرام می گذرانند. وقتی آنها پناهگاهی به نام مدرسه را ترک می کنند، حقیقت وحشتناک سرنوشت خود را به آنها نشان می دهد. آنها باید با احساسات عمیقی چون عشق، حسادت و خیانت که دوستی شان را تهدید می کند، مقابله کنند.



      من به خواست خود، برای نسل بعدی ام قسمتهایی از اعضای بدنم را که می توانند جان اشخاص دیگری را نجات دهند، به جا می گذارم. این «قانون طلایی» نام دارد. اگر حقیقت این کلمات را درک کنید، قبول خواهید کرد که زندگی در «هرگز نگذار بروم» نقش یک «اهدا کننده» را دارد. به این دلیل که گذشته از همه چیز، این همان هدفی است که شما به خاطرش به دنیا آمده اید؛ اینکه یک اهداکننده باشید. در فیلم، جامعه ای وجود دارد که قسمت اعظم آن را کودکانی تشکیل می دهند که در آزمایشگاهی به وجود آمده اند تا نقش «اهداکننده» را داشته باشند. آنها به معنای واقعی هیچ پدر و مادری ندارند. حتی مطمئن نیستم که آنها خودشان هم بتوانند پدر و مادر شوند. آنها به وجود آمده اند تا قلب، کلیه، کبد و دیگر اعضای مفیدی را پرورش دهند و بعد بدبختانه، بعد از اینکه خیلی از آن اعضا را از بدنشان جدا کردند، بمیرند.

      وقتی رمان کازو ایشیگورو را خواندم هدف «اهداکنندگان» تا اواسط کتاب مبهم باقی مانده بود. در فیلم این هدف برایمان واضح است اما نه در مورد مشخص کودکان. آنها در محدوده یک دنیای بسته زندگی می کنند که سیستم ارزشگذاری اش بر پایه اینکه آنها تا چه حد و با چه میزان موفقیتی توانسته اند خود را وقف کنند، به آنها افتخار می بخشد. آنها این را می پذیرند. این همه چیزی است که در طول زندگی شان فهمیده اند. یکی از خطرناکترین مفاهیم جامعه انسانی این است که کودکان به آنچه که به آنها گفته شده اعتقاد داشته باشند. آنهایی که می توانند خارج از این سیستم رشد کنند بزرگسال می شوند؛ مقامی که اغلب به کمک پدر و مادرشان به دست نیاورده اند.ما با 3 کودک «اهداکننده» روبرو می شویم؛ یک بار وقتی کم سن و سال هستند و یک بار هم وقتی بزرگترند. آنها کتی، تامی و روث هستند که نقش آنها در دهه سوم زندگیشان توسط کری مولیگان، اندرو گارفیلد و کایرا نایتلی بازی می شود. آنها در هایلشام، یک مدرسه شبانه روزی در حال ترقی برای اهداکنندگان، پرورش پیدا می کنند. مترقی به معنای آزمایشگاهی برای اثبات این فرضیه که این نوزادان داخل لوله های آزمایشگاهی، انسان واقعی هستند. البته که آنها انسان هستند، ما این طور فکر می کنیم. اما این باعث نمی شود تا جامعه بزرگتر هم قانع بشود تا اینگونه فکر کند. اگر شما در شرف تصرف قلب کسی هستید، آیا تمایل ندارید که ماهیت منبع را مشخص و مجسم کنید؟ باید این کار را بکنید. اگر شما قلب مرا بگیرید، اصلاً دلم نمی خواهد برای من ناراحت و افسرده شوید. این قلب، دیگر متعلق به شماست. شما باید هزینه ها را بپردازید.

      معلمان در هایلشام دقیقاً طبق سنت «جان دوی» روشنفکر نیستند، اما مدرسه آخرین جایی است که هنوز کودکان را تشویق می کند. جامعه این «اهداکنندگان» را برای هدفی می خواهد و اصلاً دوست ندارد تا منابع و وسایل رسیدن به این هدف را به هیچ دلیل دیگری هدر بدهد.کارگردان، مارک رومانک، آگاهانه از ایشیگورو در مخفی کردن هرگونه معنایی در حصار یک داستان انسانی پیروی می کند. فیلم در مورد کتی، تامی و روث و دنیای آنهاست و نمی توان آن را تمثیلی درست از سال 1984 دانست. فیلم شما را با این سوال روبرو می کند که چطور با علم به اینکه یک انسان به حساب نمی آیید و تنها یک منبع مصرف کننده هستید، به زندگی ادامه می دهید؟ بیشتر کارگران مزدبگیر فروشگاه ها باید گاهی اوقات در این سوال تعمق کنند.

      «هرگز نگذار بروم» یک اشتباه جدی را در سوق دادن ملودرام به سمت یک نمایش علمی ـ تخیلی مرتکب شده است. این فیلمی در مورد یکدلی است. در مورد اینکه روث چگونه پی به عشق بین کتی و تامی به عنوان دو جوان می برد و خودخواهانه این روند را مختل می کند. در مورد اینکه چطور حالا که شاید خیلی هم دیر باشد او می خواهد گذشته را جبران کند. در مورد شایعه ای قدیمی در هایلشام که اگر دو «اهداکننده» عمیقاً عاشق شوند، ممکن است مجبور به دریافت یک تعلیق کوتاه مدت شوند. اما اگر استادانشان بتوانند باور کنند که آنها می توانند عاشق شوند، آنها به این باور می رسند که انسان هستند. برای اینکه موجودی با روح شناخته شوی دو ابزار نیار است: آزادی اراده و قابلیت عشق ورزیدن. «اهداکنندگان» واجد هر دو شرط هستند. فیلمی بسیار تفکر برانگیز و ظریف است. فیلم خوبی است از یک رمان استادانه. «باقی مانده های روز» هم فیلمی بود که از رمانی نوشته ایشیگورو الهام گرفته شده بود و خیلی به این یکی شبیه بود. اتفاقی که در حال رخ دادن است را باید با تفکر از دل فیلم بیرون کشید. فیلم کلمه به کلمه همه چیز را به طور صریح بیان نمی کند و از ما می خواهد که با بصیرت به آن نگاه کنیم. حتی اتفاقات، خودشان تابع تفاسیر مختلف هستند. احتمالاً کاراکترها نمی دانند که چه چیزی را در مورد خودشان آشکار می کنند. آنها قطعاً تمامی حقیقت را در مورد وجود خود نمی دانند ،اما ما می دانیم زیرا که ما انسانهایی آزاد هستیم.

      نقد : راجر ابرت
      مترجم : شبنم سید مجیدی
      منبع :سایت نقد فارسی
      ویرایش توسط Luna : ۱۳۹۲-۰۵-۱۲ در ساعت ۰۱:۱۹ بعد از ظهر
      دختر 5 ساله ای از برادرش پرسید معنی عشق چیست :

      برادرش جواب داد : عشق یعنی تو هر روز شكلات من رو از كوله پشتی مدرسه ام بر میداری ،

      و من هر روز بازهم شكلاتم رو همونجا میگذارم ...