• در این قسمت جک ریچر (تام کروز) متوجه می شود که دوست قدیمی اش سوزان (کوبی اسمالدرز) متهم به جاسوسی شده و در واقع برای او پاپوشی دوخته شده است. از این رو برای پی بردن حقیقت، پس از یافتن سوزان با او همراه شده و متوجه می شود که هم او و هم سوزان در یک توطئه پیچیده گرفتار شده اند که ...

  • در سال 1965 یک زن بیوه به همراه دو دخترش در منزلشان با روح بی رحمی مواجه می شوند که مزاحمت های فراوانی برای آنها ایجاد میکند...

  • جف و کارن که در حال گذران زندگی شان هستند، زوج خوشحال و خوشبختی را مشاهده می کنند که در همسایگی شان حضور دارند. در ادامه آنها با یکدیگر آشنا می شوند اما بزودی مشخص می شود که آن زوج جاسوسان دولت هستند و اکنون جف و کارن نیز درگیر نقشه ی جاسوسی بین المللی آنها شده اند...

  • ریچل زن مطلقه و دائم الخمری است که هنگام رفت و آمد توسط قطار از طریق پنجره، زندگیِ زوج جوانی به نام اسکات و مگان را مشاهده می کند و معتقد است که آنها یک زوج ایده ال و خوشبخت هستند. اما ریچل بزودی متوجه می شود که مگان مفقود شده و حال، بازجویی ها از وی در دستور کار قرار گرفته. این در حالی است که ...

  • داستان فیلم درباره مردی به نام تام (مایکل فاسباندر) می باشد که در یک جزیره واقع در سواحل استرالیا نگهبان فانوس دریایی است. وی بزودی در این محل عاشق ایزابل (آلیشیا ویکاندر) می شود و در آن سو ...

  • رابرت لنگدن خود را در بیمارستانی در ایتالیا می بیند بی آنکه به یاد بیاورد به چه دلیل در این مکان حضور دارد. در ادامه او با دکتر بروکس همراه می شود تا پرده از یک توطئه جهانی بردارد...

  • داستان فیلم درباره تکنسینی واقعی به نام مایک ویلیامز (مارک والبرگ) می باشد که قرار است به سکوی نفتی "دیپ واتر هوریزن" ملحق شود و در آنجا وظیفه خودش را به نحو احسن انجام دهد. اما زمانی که مایک به محل کار خود می رود، در آنجا با ویدرین (جان مالکوویچ) مواجه می شود ...

  • «کریستن ولف» یک ریاضیدان نابغه است که تمایل بسیار زیادی برای کار با اعداد و ارقام دارد. او در پوشش یک دفتر حسابداری، برای سازمان های جنایی خطرناک پولشویی می کند و سرمایه آنها را مدیریت می کند. در همین حین که یک مامور ویژه مبارزه با جرائم اقتصادی به او نزدیک می شود، مشتری جدیدی به سراغش می آید و...

  • فیلم هفت دلاور، درباره هفت تیرانداز به سرپرستی مردی به نام کریس آدامز (دنزل واشنگتن) در غرب وحشی است که تصمیم می گیرند از مردم یک دهکده در برابر راهزنان دفاع کنند…

  • داستان فیلم حول زندگی پر هیجان پسر بچه ای با نام «جیکوب» می گذرد که خود را در خانه ای پر از بچه های جور واجور با توانایی های خاص و مافوق طبیعی پیدا می کند. مسئولیت مراقبت و پرورش توانایی های این کودکان بر عهده ی خانم «پرگرین» است که به نوبه ی خود توانایی های فوق العاده ای دارد...

  • خوش آمديد

    ورود / ثبت نام

    خوش آمديد

    ورود / ثبت نام

    هم اکنون وارد انجمن شويد

    • به وب سایت رسانه کوچک خوش آمدید
    LilMedia New Domain lilvpn
    نمایش نتایج: از 1 به 1 از 1
    1. #1

      تاریخ عضویت
      آذر ۱۳۹۱
      شماره عضویت
      41
      نوشته ها
      1,369
      پسندیده : 146
      مورد پسند : 592 بار در 257 پست

      بــچـه کـه بـودیــم










      شاید ما به سرعت از بچگیمون دور شدیم

      کوچیک که بودیم چه دلهای بزرگی داشتیم؛


      حالا که بزرگیم با چه دلهای کوچیکی



      کاش دلامون به بزرگی بچگی بود


      کاش برای حرف زدن نیازی به صحبت کردن نداشتیم


      کاش برای حرف زدن فقط نگاه کافی بود



      کاش قلب ها در چهره بود





      حالا اگر فریاد هم بزنیم کسی نمی فهمه و ما به همین سکوت دل خوش کرده ایم



      اما یک سکوت پر بهتر از فریاد تو خالیست



      سکوتی رو که یک نفر بفهمه بهتر از هزار فریادیست که هیچ کس نفهمه



      سکوتی که سرشار از ناگفته هاست



      ناگفته هایی که گفتنش یک درد و نگفتنش هزاران درد داره


      دنیا رو ببین !


      بچه بودیم بارون همیشه از آسمون می اومد؛



      حالا بارون از چشمامون میاد!




      بچه بودیم همه چشم های خیسمون رو می دیدند؛


      بزرگ شدیم هیچ کس نمی بینه


      بچه بودیم توی جمع گریه می کردیم؛


      بزرگ شدیم توی خلوت





      بچه بودیم راحت دلمون نمی شکست؛



      بزرگ شدیم خیلی آسون دلمون می شکنه


      بچه بودیم آرزومون بزرگ شدن بود؛


      بزرگ که شدیم حسرت برگشتن به بچگی رو داریم





      بچه بودیم همه رو به اندازه ۱۰ تا دوست داشتیم؛



      بزرگ که شدیم بعضی ها رو اصلا دوست نداریم،


      بعضی ها رو کم و بعضی ها رو بی نهایت.

      بچه که بودیم قضاوت نمی کردیم، همه یکسان بودند؛


      بزرگ که شدیم قضاوت های درست و


      غلط باعث شد که اندازه دوست داشتنمون تغییر کنه.



      کاش هنوزم همه رو به اندازه همون بچگی ۱۰ تا دوست داشتیم.


      بچه که بودیم اگه با کسی دعوا می کردیم یک ساعت بعد یادمون می رفت؛



      بزرگ که شدیم گاهی دعواهامون سال ها یادمون میمونه و آشتی نمی کنیم


      بچه که بودیم گاهی با یه تیکه نخ سرگرم می شدیم؛


      بزرگ که شدیم حتی ۱۰۰ تا کلاف نخ هم سرگرممون نمی کنه




      بچه که بودیم بزرگترین آرزومون داشتن یک چیز کوچیک بود؛


      بزرگ که شدیم کوچکترین آرزومون داشتن بزرگترین چیزهاست


      بچه بودیم درد دلها رو به ناله ای می گفتیم همه می فهمیدند؛


      بزرگ شدیم درد دل رو به صد زبان می گیم… هیچ کس نمی فهمه




      بچه که بودیم تو بازی هامون همه اش ادای بزرگترها رو در می آوردیم؛


      بزرگ که شدیم همه اش تو خیالمون بر می گردیم به بچگی


      بچه که بودیم بچه بودیم؛




      بزرگ که شدیم بزرگ که نشدیم هیچ، دیگه همون بچهه هم نیستیم !



      ای کاش بزرگیمون هم با همون صفت های خوب و پاک بچگی ادامه می یافت …