• فیلم هفت دلاور، درباره هفت تیرانداز به سرپرستی مردی به نام کریس آدامز (دنزل واشنگتن) در غرب وحشی است که تصمیم می گیرند از مردم یک دهکده در برابر راهزنان دفاع کنند…

  • داستان فیلم حول زندگی پر هیجان پسر بچه ای با نام «جیکوب» می گذرد که خود را در خانه ای پر از بچه های جور واجور با توانایی های خاص و مافوق طبیعی پیدا می کند. مسئولیت مراقبت و پرورش توانایی های این کودکان بر عهده ی خانم «پرگرین» است که به نوبه ی خود توانایی های فوق العاده ای دارد...

  • لک لک ها دیگر به جای نوزادان، وظیفه ی تحویل محصولات اینترنتی را به عهده دارند, اما وقتی که بصورت اتفاقی یک سفارش نوزاد از راه می رسد, بهترین و سریعترین لک لک تصمیم می گیرد که نوزاد را به خانواده اش برساند...

  • خلبانی بنام چسلی سالی سولنبرگر (تام هنکس) پس از اینکه هواپیمایش دچار نقص فنی می شود، آن را سالم و بدون تلفات بر روی رودخانه ی هادسون فرود می آورد و با این عمل شجاعانه تبدیل به یک قهرمان می شود. ولی با تحقیقاتی که بعداز سقوط هواپیما آغاز میشود آبروی او در خطر قرار میگیرد...

  • یک سازمان دولتی مخفی چندین ضد قهرمان با قدرت های خارق العاده را به کار میگیرد تا ماموریتی خطرناک را در ازای کوتاه شدن دوره حبس شان، انجام دهند...

  • خطرناک ترین مامور سابق سازمان CIA، "جیسون بورن" کم کم به یاد می آورد که واقعاً چه کسی است و سعی میکند حقایق پنهان در مورد گذشته اش را کشف کند...

  • داستان فیلم درباره ی کودکی به نام سوفی است که با غول بزرگ مهربانی آشنا می شود و زمانی که متوجه می شود بقیه ی غول ها (که بسیار ظالم هستند) می خواهند کودکان بی گناه انگلستان را بخورند، به فکر می افتد که برای همیشه مانع کارشان شود...

  • کارمند آژانس امنیت ملی آمریکا “ادوارد اسنودن” به طور ناگهانی هزاران اسناد محرمانه طبقه بندی شده را به خبرگزاری ها لو میدهد و...

  • سه دزد جوان به قصد سرقت مقداری پول نقد وارد خانه ی یک مرد نابینا می شوند، اما این مرد برخلاف ظاهرش اصلاً ضعیف و ناتوان نیست...

  • آرتور بیشاپ (جیسون استتهام) خیال میکرد گذشته ی مرگبارش را پشت سر گذاشته، اما یکی از نیرومندترین دشمنانش پیدایش می شود و معشوقه ی او را می رباید. اکنون او مجبور است به اقصی نقاط جهان سفر کند تا سه ترور غیرممکن را انجام دهند و آنها را بصورت حادثه جلوه دهد...

  • خوش آمديد

    ورود / ثبت نام

    خوش آمديد

    ورود / ثبت نام

    هم اکنون وارد انجمن شويد

    • به وب سایت رسانه کوچک خوش آمدید
    LilMedia New Domain lilvpn
    نمایش نتایج: از 1 به 1 از 1
    1. #1

      تاریخ عضویت
      آذر ۱۳۹۱
      شماره عضویت
      40
      نوشته ها
      54
      محل زندگی
      اینترنت
      پسندیده : 12
      مورد پسند : 26 بار در 17 پست

      پنجمین فیلم برتر imdb 5 =Pulp Fiction





      کارگردان :
      Quentin Tarantino
      نویسنده : Quentin Tarantino

      جوایز :

      برنده اسکار: بهترین فیلمنامه
      نامزد اسکار:بهترین فیلم ، بهترین کارگردانی، بهترین بازیگر نقش اول مرد برای جان تراولتا، هترین بازیگر نقش مکمل مرد برای ساموئل ال. جکسون، بهترین بازیگر نقش مکمل زن برای اوما تورمن، بهترین تدوین

      خلاصه داستان :

      جان تراولتا در نقش قاتلی نیمه حرفه ای که از طرف رئیس اش اجیر شده است که مردی را بکشد .شغل تراولتا بر عهده گرفتن یک سری وظایفی است که البته نمی تواند به درستی از پس آنها برآید. نه تنها او گاهی به طور تصادفی آدم می کشد. بلکه حتی نمی داند که چطور بعد از گندی که بالا آورده، ماشین را از اثرات خون پاک کند . در سویی دیگر بروس ویلس در نقش بوکسوری ظاهر می شود، که به خاطر شرط بندی برخی (رئیس تراولتا) قرار بوده مسابقه ای را ببازد اما اینطور نمی شود. رئیس تراولتا دستور قتل بوکسور را می دهد و ..


      - نقد و بررسی فیلم داستان عامه پسند
      منتقد : راجر ایبرت
      کوئنتین تارانتینو، جری لوئیس سینمای امروز است. تارانتینو مانند کسی است که برایش اهمیتی ندارد با پیانو، در یک کنسرت راک، آهنگی گریه آور بنوازد . فیلم جدید او "قصه های عامه پسند" ، یک کمدی است درباره خون، جرات ،خشونت ،س ک س (از نوع عجیب و غریبش)، مواد مخدر، مبارزات متفاوت، سر به نیست کردن جسد مردگان و یک ساعت چرمی که دست به دست در بین اعضای یک نسل منتقل می شود .

      در می گذشته فیلم را در جشنواره فیلم کن دیدم و از قبل می دانستم که این فیلم یا یکی از بهترین فیلم های سال است یا یکی از بد ترین های سال!



      تارانتینو آنقدر با استعداد است که به سختی امکان دارد بتواند یک فیلم بد بسازد، ولی بد نیست بدانید که او هم فیلمی بد ساخته! زمانی که او فیلم "ادوارد جونیور" را ساخت به عنوان بدترین کارگردان تاریخ سینما از وی یاد شد. اما در مورد فیلم جدید این کارگردان، می گویند هر صحنه ای را که تارانتینو فیلمبرداری می کرد، عاشقش می شد و با دیدن صحنه ها فیلم برداری شده اش از خود بیخود می شد . قصه های عامه پسند دارای یک درون گرایی و هوشیاری است و از همان ابتدا سعی می کند که به ما گوشزد کند که ما با کارگردانی طرف هستیم که می خواهد در یک اسباب بازی فروشی گم شود و تمام شب را بازی کند!

      "تارانتینو" و "راجر آواری " توانسته اند فیلمنامه ای بسیار ماهرانه و حرفه ای بنویسند. آنقدر ماهرانه و زیبا که شما دوست دارید گوش این فیلمنامه نویسان تازه بدوران رسیده زامبی نویس را گرفته و مجبورشان کنید تا تمام این فیلمنامه را بخوانند تا بفهمند فیلمنامه یعنی این، و نه آن مزخرفاتی که سر کلاس یاد گرفته اند. همانند فیلم "همشهری کین" ، فیلم نامه به روشی غیر خطی بیان شده است. شما ممکن است آنها را ده دوازده بار ببینید ولی قادر نباشید بیاد آورید که بعد از صحنه ای که اکنون مشغول دیدن آن هستید، چه اتفاقی خواهد افتاد. داستان فیلم درباره کاراکترهایی است که در دنیایی پر از توطئه ، دسیسه و نا امیدی زندگی می کنند . فیلم دنیایی را به تماشاگر معرفی می کند که در آن اثری از انسان های معمولی و یا حتی یک روز معمولی به چشم نمی خورد. جایی که اگر بخواهی آتشی را خاموش کنی، به داخل جهنمی از اتش می افتی .

      فیلم «داستان عامه پسند» نه تنها باعث احیای مجدد بعضی ژانر های سینمایی شده، بلکه باعث احیای مجدد برخی دیگر از شغل های مرتبط با فیلمسازی هم شده است.

      جان تراولتا در نقش کاراکتری با نام "وینسنت وگا" بازی می کند ، قاتلی نیمه حرفه ای که از طرف رئیس اش اجیر شده است که مردی را بکشد . برای اولین بار ما او را با شریک اش جولس (با بازی ساموئل ال جکسون) می بینیم که در حال رفتن به سوی چند دلال مواد مخدر خارجی و البته گستاخ هستند تا نمایشی پر خون و پر خشونت را اجرا کنند! در راه، انها درباره مسائلی اسرار آمیز بحث می کنند (مثلا اینکه چرا فرانسوی ها برای کوارتر پاندر (که یک نوع همبرگر آمریکایی است) نام فرانسوی انتخاب کرده اند!) این دو همکار به همان اندازه بی گناه هستند که "هاک" و "جیم" بیگناه هستند. "هاک" و "جیم" دو مقتولی هستند که به دست این دو همکار اکنون کف رودخانه می سی سی پی خوابیده اند تا فرصت داشته باشند که در مورد این موضوع که چطور امکان دارد خارجی ها بتوانند همدیگر را درک کنند فکر کنند!



      شغل تراولتا بر عهده گرفتن یک سری وظایفی است که البته نمی تواند به درستی از پس آنها برآید. نه تنها او گاهی به طور تصادفی آدم می کشد (در ماشین مخ یک نفر را با شلیک یک گلوله می ترکاند!) بلکه حتی نمی داند که چطور بعد از گندی که بالا آورده، ماشین را از اثرات خون پاک کند . اما از خوش شانسی اوست که دوستانی نظیر آقای وولف ( با بازی هاروی کیتل) که متخصص پاک کردن آلودگیهای ناشی از جنایات است و یا شخصیت بازی شده توسط اریک ستولتز که داروخانه موادی را دارد و می توانند در موارد اورژانسی هوایش را داشته باشند .

      تراولتا و اوما تورمن سکانسی را با هم دارند که هم جالب است و هم عجیب و غریب . تورمن زن رئیس تراولتا با نام "موب" ( و با بازی وینگ رازر) است . کسی که به تراولتا دستور می دهد که زنش را برای گردشی شبانه به بیرون ببرد. جان تراولتا در اثر مواد مخدر کاملا از خود بیخود می شود. آنها به رستورانی دهه پنجاهی "جک رابیت اسمیت" می روند ، جایی که اد سالیوان مدیر تشریفات آنجا وبادی هولی گارسون است. آنجا تراولتا و ترومن درگیر مسابقه رقص عجیب و غریبی می شوند که البته در آن پیروز هم می شوند. (صحنه های مربوط به این رقص استثنایی و از بهترین های تاریخ سینما هستند) . بعد از آن، تورمن (زن رئیس) به دلیل زیاده روی در مصرف مواد ، حالش خراب می شود و تراولتا برای نجات وی فورا او را پیش "استولز" می برد تا به او آدرنالین تزریق کنند . استولز هم به دلیل ترس از شوهر تورمن (و رئیس بیرحم تراولتا) سر تراولتا داد می زند و می گوید " تو اونو اینجا آوردی خودت هم باید سرنگ را به سینه اش بزنی ، وقتی من کسی را به خانه تو میارم خودم هم سرنگ را تزریق می کنم".

      "بروس ویلیس" و "ماریا د مدریوس" نقش های یک زوج دیگر را بازی می کنند . ویلیس بوکسوری است به نام "بوچ" که از او خواسته شده است مسابقه ای را ببازد ولی اینطور نمی شود و او مسابقه را برنده می شود (این امر باعث می شود که رئیس تراولتا با نام "موب" مبلغ هنگفتی پول را ببازد و قصد جان "بوچ" را بکند) . ماریا نقش دوست دختر ساده و شیرین او را بازی می کند. بعد از این اتفاق (که بروس مسابقه بکس را می برد) ، بروس می گوید که آنها مجبورند برای نجات جان خودشان فورا شهر را ترک کنند اما ماریای ساده نمی فهمد که چرا!؟ اما بوچ باید قبل از هر چیز سفری بسیار خطرناک به آپارتمانش ، برای برداشتن یک ساعت مچی بی ارزش خانوادگی داشته باشد . داستان سرگذشت این ساعت در یک فلاش بک توضیح داده می شود : کهنه سربازی (کریتوفر واکن) به بوچ (هنگامی که بچه بود) می گوید که چطور پدربزرگش ساعت را خریداری نموده است و اینکه چطور نسل به نسل این ساعت در میان تمام خطرات به بوچ جوان رسیده است . مونولوگ های کریستوفر واکن خنده دارترین صحنه فیلم را می سازد .



      متد فیلم روایی فیلم این است: شخصیت های داستان در شرایطی سخت و پیچیده قرار می گیرند. فیلم هم به کاراکتر ها اجازه می دهد که برای نجات جان خود، از این شرایط، به شرایط سخت تر و بحرانی تری فرار کنند! مثلا ببینید که چطور بوکسور و رئیس موب در زیر زمین یک اسلحه فروشی اسیر و گرفتار می شوند یا کاراکتر های دزد ابتدایی فیلم که نقش آنها را تیم راث و آماندا پلامر بازی می کنند، خود را وارد بازی خطرناکی که بهای آن، جان آنهاست می کنند. بیشتر صحنه های اکشن فیلم، ناشی از وقایعی است که کاراکتر های فیلم، برای کنترل بحرانی که در آن گرفتار شده اند انجام می دهند.

      همانقدر که اتفاقات درون فیلم و موقعیت هایی که کاراکتر ها در آن گیر افتاده اند مبتکرانه و اورجینال هستند، دیالوگ های فیلم هم به همان اندازه مبتکرانه و اورجینال هستند . بسیاری از فیلم های این روزها از دیالوگ هایی بسیار سطحی برخوردارند. دیالوگ های این گونه فیلم ها، تنها به این دلیل از سوی کاراکتر ها ادا می شوند تا داستان فیلم پیش برود و ارزش دیگری ندارند . اما مردم درون "قصه های عامه پسند" عاشق کلمه های به کاربرده خودشان هستند . (چه برسد به تماشاگران) دیالوگ هایی که توسط تارانتینو و آواری نوشته شده است اگرچه بعضی وقتها غیر معمول می باشند اما همیشه جالب و جذاب هستند. این دیالوگ ها این نکته را به ما یاد آوری می کنند که شخصیت های فیلم، با هم متفاوت هستند (و کلا شخصیت پردازی فیلم در سطحی فوق العاده عالی قرار می گیرد) مثلا تراولتا شخصیتی کم حرف دارد، جکسون شخصیتی دقیق، پلامر و تیم راث عاشق و معشوقی هایی احمق ، هاروی کیتل به مانند یک حرفه ای پرکار تند گو است و .........

      شیوه ای که تارانتینو در ساخت فیلم اش به کار برده، الهام گرفته از فیلم های قدیمی و کلاسیک سینماست (که او در دورانی که به عنوان کارمند یک ویدئو کلوپ مشغول به کار بوده دیده) و نه زندگی واقعی . فیلم او مانند گشت و گذاری است در میان عکس های قدیمی و رنگ و رو رفته ای که معمولا هر کسی در آلبوم خاطراتش دارد. یکبار تارانتینو مجله های عامه پسند قدیمی را تفریحاتی ارزان و یکبار مصرف توصیف کرده بود که شما آنها را به صورت لوله کرده در داخل جیب خود نگه می دارید، یا از آنها برای خواراندن خود و یا کشتن مگس استفاده می کنید، اما هر بار که بازشان می کنید به سختی میتوانید جلوی خود را برای خواندن مطالب آن (که انگار هیچ گاه پایان ندارند) بگیرید!


      - نگاهی به ویژگی های سینمایی فیلم قصه های عامه پسند (پالپ فیکشن) Pulp Fiction

      در طول تاریخ فیلمهای بزرگی آمدند و جریانهایی ایجاد کردند، تاثیری عمیق بر جامعه بشری نهادند و گاه به نمادهایی تبدیل شدند و بی شک یکی از آنها Pulp Fiction است. فیلمی که شخصاً برایم بهترین اثر تاریخ سینما بوده و هست. برای من که حرفه ام سینما نیست، اما فیلم خوب زیاد دیده ام. بارها پالپ فیکشن را تماشا کردم و هر بار بعد از دیدنش متاثر شده و به فکر فرو رفته ام؛ در حقیقت با آن زندگی کرده ام.



      اما Pulp Fiction یا "داستان عامه پسند" شاهکار سینمایی "کوینتین تارانتینو" است که در سال 1994 ساخته شد. فیلم نامزد اسکار بهترین فیلم، کارگردان، فیلمنامه و تدوین شد و هر سه بازیگر اصلی فیلم یعنی جان تراولتا، ساموئل ال جکسون و اوما تورمن نامزد دریافت اسکار شدند که در این میان جایزه بهترین فیلمنامه نصیب تارانتینو شد. در تقسیم جوایز فیلم به نوعی تحت تاثیر فارست گامپی قرار گرفت که مسلماً ارزشهای پالپ فیکشن را نداشت ولی اسکار پسند تر بود. اما پالپ فیکشن در جشنواره کن خوشتر درخشید و نخل طلا را نصیب تارانتینوی جوان و نه چندان مشهور کرد، در حالیکه رقیبی چون "قرمز" کیشلوفسکی داشت. به مرور زمان بر شهرت فیلم افزوده شد و هر روز بیشتر و بیشتر تحسین شد. در رده بندیهای مختلف، فیلم معمولاً در بین بهترینهای تاریخ قرار داشته و اکثر منقدان مشهور آنرا ستایش کرده اند. قرار گرفتن در بین صد فیلم برتر انجمن سینمای آمریکا و صد فیلم برتر انتخابی مجله تایم و قرار گرفتن در بین چند فیلم برتر سایت IMDB از آن جمله است. هفته نامه Entertainment Weekly به فیلم به عنوان بهترین فیلم ربع قرن اخیر اشاره کرد و نوشت بسیار سخت است پیدا کردن صحنه ای در این فیلم که به نمادی تبدیل نشده باشد. همچنین منتقد معروف راجر ایبرت فیلم را به عنوان تاثیر گذار ترین فیلم دهه نود معرفی کرد.


      تارانتینو به عنوان اولین اثرش، "سگدانی" را ساخت. فیلمی با فیلمنامه قوی و ساختار محکم که با بودجه ای ناچیز ساخته شد. تقریباً کل فیلم در یک گاراژ اتفاق می افتد و محیطی شبیه به تاتر دارد. فیلم دنیای تبهکاران را به بهترین شکل نشان می دهد. با ساختن این فیلم بود که نام تارانتینو بر زبانها افتاد. دومین اثر او همان "پالپ فیکشن" است که موضوع مورد بحث است. متاسفانه بعد از ساختن این شاهکار، تارانتینو هر روز گامی به عقب برداشت. فیلم بعدی او "جکی براون" جذاب و البته معمولی است. دو فیلم بعدی او "بیل را بکش" (1و2) فیلمهایی کاملاً تجاری هستند که علیرغم خوش ساخت بودن، حرفی برای گفتن ندارند و فیلم آخر او یعنی “گواهی مرگ” باز هم بدتر شده است. به هر حال تارانتینو علیرغم استعداد فیلمسازی بالا و هوش سرشار که حتی در فیلمهای نه چندان با ارزش اخیرش مشهود است، نخواسته و یا نتوانسته موفقیت Pulp Fiction را تکرار کند، هر چند همین فیلم برای قرار دادن نامش در بین بزرگان تاریخ سینما کافی است. نگاهی به فیلم: در یک کلام Pulp Fiction نگاهی ژرف و البته متفاوت به فرهنگ عامه معاصر آمریکاست. اثری که در آن از همه جذابیتهای سینمایی برای تاثیرگذاری بیشتر بر بیننده استفاده شده است. فیلم را می توان یک کمدی سیاه قلمداد کرد و یا آنرا در ژانر نوار جدید (Neo-Noir) قرار داد. همچنین در فیلم نشانه هایی از تفکر پست مدرن به چشم میخورد. داستان روایت زندگی دو تبهکار حرفه ای وینسنت و جولز است. در جریان یکی از جنایات، آنها به طرز معجزه آسایی نجات می یابند. جولز این حادثه را نوعی معجزه و شفاعت الهی می پندارد در حالیکه وینسنت صرفاً آنرا یک اتفاق میداند. جولز سعی در تحول دارد و از این کار دست میکشد، ولی وینسنت که به کار خود ادامه میدهد و معجزه را ناچیز می شمارد، خود در اتفاقی نادر کشته می شود. در فیلم خشونت، آدمکشی و تزریق مواد مخدر به وضوح نشان داده میشود. این فضا در تمام فیلمهای تارانتینو وجود دارد و به نوعی قسمتی از شگرد خاص سینمایی او محسوب می شود. فضایی که یکی از دلایل مخالفت معدود منتقدان این فیلم است، اگر چه باید پذیرفت که این زبان سینمایی تارانتینوست و شاید همین فضاست که تا این اندازه فیلم را تاثیرگذار و متفاوت کرده است. فیلمنامه: یکی از نقاط قوت این اثر فیلمنامه آن است، داستانی به ظاهر ساده و در عین حال بدیع و سرشار از تعمق به همراه شخصیت پردازی قوی و دیالوگهایی کنایه آمیز و به یاد ماندنی. تارانتینو همواره گفته است که در ابتدای نوشتن فیلمنامه کل داستان را در ذهن ندارد، او شخصیتها را در ذهن خلق می کند و بعد از آن خود شخصیتها هستند که داستان را جلو می برند و او آنرا می نویسد.

      بازیگران:




      قرار بود نقش وینسنت به مایکل مدسون داده شود ولی او بازی در فیلم دیگری را انتخاب کرد (و هنوز افسوس میخورد) و سرانجام نقش به جان تراولتا رسید. همه و حتی خود تراولتا اعتقاد دارند که بازی در این فیلم دوران بازیگری او را دگرگون کرد و از او بازیگری مطرح ساخت. اگرچه پالپ فیکشن تراولتا را ستاره کرد ولی باید پذیرفت که تراولتا هم در بزرگ کردن فیلم بی اثر نبوده است. بازی روان او در نقش قاتلی خونسرد به یکی از نقشهای معروف تاریخ سینما بدل شده است، گویی اصلاً این نقش برای او نوشته شده است. ساموئل ال جکسون در نقش جولز مثل همیشه عالی است، چقدر قشنگ کتاب مقدس میخواند و چقدر خوب نقش یک انسان متحول شده را بازی میکند. اوما تورمن (در نقش میا) نیز با این فیلم معروف شد و البته بوروس ویلیس هم که تا قبل از این در فیلمهایی صرفاً تجاری بازی کرده بود، در نقش بوچ خود را مطرح کرد و بعداً در آثار بزرگ دیگری مثل حس ششم درخشید. بازی بقیه بازیگران از جمله وینگ رامس (مارسلا والاس) ، اماندا پلامر (هانی بانی) ، تیم روت (پامپکینز) ، هاروی کیتل (ولف) ، کریستوفر واکن (کاپیتان کونز) و حتی خود تارانتینو (جیمی) نیز قابل تامل است. انتخاب موسیقی: برای این فیلم هیچ موسیقی جدبدی ساخته نشد و تارانتینو خود آهنگهای مختلفی از سالهای گذشته موسیقی عامه پسند امریکا را انتخاب کرد. موسیقی تیتراژ ابتدایی فیلم Misirlou، آهنگی یونانی است که با اجرای دهه شصت“Dick Dale” پخش میشود. اما ناگهان با صدای چرخاندن موج رادیو به آهنگ "Jungle Boogie" تبدیل میشود (و همین نیز به نوعی خبر از فیلمی متفاوت میدهد.) آهنگ صحنه معروف رقص وینسنت و میا به نام "You Never Can Tell" کاری از ستاره موسیقی راک اند رول “Chuck Berry” است. یکی از آهنگهای زیبای فیلم جایی است که وینسنت در حال تزریق هروئین و سپس گشت و گذار در خیابانهای لوس انجلس است. آهنگی به نام “Bullwinkle-part2” از گروه راک Centurions در دهه شصت. موسیقی زیبای تیتراژ پایانی فیلم یعنی “Surf Rider” کاری از “The Lively Ones” بازهم از آهنگهای راک دهه شصت است.

      روایت غیر خطی:




      داستان فیلم از نظر زمانی به چند قسمت تقسیم شده که به ترتیب نشان داده نمی شود. در حقیقت اگر ترتیب واقعی وقایع به صورت: 1- ماموریت وینسنت و جولز برای به دست آوردن صندوقچه، 2- نجات معجزه آسای آن دو، تحول جولز، ماجراهای بعدی و نهایتاً رفتن به کافه 3- رفتن وینسنت و میا به رستوران و 4- ماجرای بوچ و مارسلا، کشته شدن وینسنت توسط بوچ و صلح میان بوچ و مارسلا باشد، در فیلم این وقایع به صورت 1-3-4-2 نشان داده می شود. در حقیقت قسمت کلیدی (شماره 2 ) در آخر فیلم نشان داده می شود (یک تکه از این بخش نیز در ابتدای فیلم و پیش از تیتراژ نشان داده میشود) . در پایان فیلم و با دیدن این قسمت، کل وقایع صورت منطقی پیدا میکند. روایت غیر خطی داستان بدون دلیل و صرفاً به خاطر پیچیده کردن و یا جذابیت نبوده است. اگرچه این کار بر جذابیت فیلم افزوده است ولی کارگردان هدف مهم تری داشته است. در حقیقت بیننده با دانستن سرانجام داستان به تماشای بخش پایانی می نشیند و همین باعث تفکر بیشتر میشود. اینکه جولز که سعی در تحول داشت، احتمالاً نجات پیدا کرده ولی وینسنت که حادثه به وجود آمده را صرفاً یک اتفاق دانست و به اعمال خود ادامه داد، خود در اتفاقی بسیار عجیب کشته شده است. صحنه ها و دیالوگها: اکثر دیالوگها و نماهای فیلم به یاد ماندنی است. در صحنه ای که جولز و وینسنت مورد شلیک چند گلوله قرار می گیرند و به طرز معجزه آسایی نجات پیدا می کنند، جولز آنرا شفاعت الهی میداند و اعتقاد دارد که خدا از آسمان فرود آمده و گلوله ها را متوقف کرده است، در حالیکه وینسنت آنرا یک اتفاق میداند: - This was divine intervention. You know what divine intervention is? - I think so. That means that God came down from Heaven and stopped the bullets. - That's right. That's exactly what it means. سکانس حضور وینسنت و میا (همسر مارسلا رییس وینسنت) در رستوران Jack Rabbit Slim's با فضایی رویایی از دهه 50 یا 60 نیز به یاد ماندنی است. گفته میشود که بعدا" تعداد زیادی رستوران و کافه در سراسر دنیا به یاد فیلم این نام را برای خود انتخاب کردند. گفتگوهای وینسنت و میا جالب است. مثلاً وینست از میا تقاضا میکند که جوکی که در نمایشش گفته را بازگو کند، میا خودداری کرده و میگوید که ممکن است تو آنرا دوست نداشته باشی و من خجالت بکشم. وینسنت میگوید که قول میدهم به تو نخندم و میا میگوید: این دقیقاً همان چیزی است که از آن می ترسم! - You told 50 million people, and you can't tell me? I promise I won't laugh. - That's what I'm afraid of, Vince. (و بعداً و پس از اتفاقاتی که برای آنها می افتد، میا با لحنی تقریباً گریان آن جوک را برای وینسنت تعریف میکند و البته هیچ یک نمی خندند). صحنه جالب دیگر رفتن میا به دستشویی برای مصرف کوکایین است در حالیکه در کنار او انبوه زنان در حال آرایش جلوی آینه هستند. اوج سکانس رستوران در صحنه رقص دو نفره وینسنت و میاست. صحنه ای که به یکی از صحنه های معروف سینما تبدیل شده است. به طور کلی سکانس رستوران از آن جهت قابل توجه است که تنها قسمت فیلم است که چهره ای انسانی و عادی از وینسنت جنایتکار نشان می هد. سکانس گرفتار شدن بوچ و مارسلا در دام منحرفان جنسی نیز قابل تامل است. به خصوص لحظه ای که بوچ میخواهد فرار کند ولی در یک لحظه تصمیم میگیرد به دشمن خود مارسلا کمک کند و با پیدا کرن یک شمشیر به صحنه بر میگردد. اوج سکانس موقعی است که بوچ با شمشیر یکی از متجاوزان را از پای در می آورد و اینجاست اوج خواری مارسلا، رییس با ابهت تبهکاران که به راحتی حکم قتل دیگران را میداد. او به بوچ میگوید که اکنون با او بی حساب شده ولی باید این موضوع بین ما دو نفر و این مرد متجاوز که باقی عمر کوتاهش را در دردی جانسوز سپری خواهد کرد باقی بماند و بوچ باید از شهر برود و دیگر برنگردد. Don't tell nobody about this. This shit is between me, you and Mr. "Soon-To-Be-Livin' The-Rest-of-His-Short-A-s-s-Life-in-Agonizing-Pain".... And when you gone, you stay gone, or you be gone....... و بوچ با برداشتن موتورسیکلت مرد متجاوز (Zed) به سوی دوست دخترش بر میگردد: - Butch, whose motorcycle is this ? - It's a chopper, baby. - Whose chopper is this? - Zed's. - Who's Zed? - Zed's dead, baby. Zed's dead! یکی از نکات جالب، رفتن وینسنت به دستشویی است. او سه بار در فیلم این کار به ظاهر بدون اهمیت را انجام می دهد ولی هر بار منشا اتفاقاتی مهم می شود. بار اول زمانی است که وینسنت و جولز در کافه نشسته اند و در فاصله رفتن وینسنت به دستشویی زن و مرد جوان به کافه دستبرد میزنند. بار دوم در خانه میاست که وینسنت در دستشویی با خود کلنجار می رود که به اخلاق پایبند باشد و به میا کاری نداشته باشد. در این فاصله میا هروئین وینسنت را به تصور اینکه کوکائین است مصرف میکند و بیهوش میشود. بار سوم زمانی است که وینسنت در خانه بوچ منتظر رسیدن اوست تا او را بکشد ولی درست در همان لحظه ای که به دستشویی میرود بوچ سر می رسد و وینسنت را با تفنگ خودش که بیرون دستشویی جا گذاشته می کشد. اما اوج فیلم سکانس آخر است. وینسنت و جولز در یک کافه مورد دستبرد دو سارق مسلح قرار میگیرند. جولز در یک لحظه تفنگ سارق را از او می رباید و خود به سوی او نشانه میرود. او که قبل از این واقعه دچار تحول شده، به جای کشتن سارق به اختیار خود به او پول می دهد و به قول خودش جان او را میخرد. سپس برای او آیاتی از کتاب مقدس میخواند، آیاتی که قبلاً پیش از کشتن قربانیان خود برای آنها میخواند ولی این بار در مورد آن تفکر میکند: ( **این قسمت را برای فهم بهتر ترجمه کردم**) "راه مرد درستکار از همه سو در بند ناراستی خودپرستان و جور اهریمنان است. خوشا آنکه به نام نیکوکاری و خوشنودی گله ناتوانان را در دره تاریکی چوپانی کند که او پاسدار برادر خویش و یابنده فرزندان گمشده است. و من با کینه و خشم بر آنان که بخواهند برادرانم را نابود کنند خواهم تاخت و آنگاه که خشمم را بر تو فرود آورم، خواهی دانست که من پروردگارم." سپس جولز میگوید: من این را سالها گفتم، بدون اینکه به آن فکر کنم، گمان میکردم که این فقط جملاتی است که باید پیش از کشتن کسی به زبان بیاورم. اما امروز اتفاقی افتاد که باعث شد دوباره فکر کنم. شاید تو اهریمنی و من مرد درستکار و این اسلحه چوپان است که مرا در دره تاریکی از شر تو حفظ میکند. شاید هم تو مرد درستکاری و جهان اهریمن و من چوپان، دوست دارم که این طور باشد ولی واقعیت این نیست. در حقیقت تو آن ناتوان هستی و من جور اهریمن، ولی سخت تلاش میکنم که آن چوپان باشم. The truth is, you're the weak...and I'm the tyranny of evil men But I'm tryin', Ringo. I'm tryin' real hard...to be the shepherd انتهای سکانس پایانی بیرون رفتن وینسنت و جولز از کافه است، در حالی که آینده آن دو برای بیننده مشخص است و فیلم این گونه به پایان می رسد. اگر به نظریه سینمای مولف رجوع کنیم، بدون شک تارانتینو یکی از آخرین کارگردانان مولف به حساب می آید. فردی که با ساختن پالپ فیکشن، سینمایی را به عنوان سینمای خودش به جهان معرفی کرد. اگرچه او به عقب گام برداشت و هرگز بعد از این اثر، فیلم بزرگی نساخت ولی حتی اگر او به روزهای اوج بازگردد، ساختن فیلمی در اندازه پالپ فیکشن کاری بس دشوار است. شاهکاری که در آینده بسیار از آن یاد خواهد شد. بدون شک پالپ فیکشن جزئی از میراث قرن بیستم خواهد بود.


      - نقد و بررسی فیلم داستان عامه پسند ساخته کوئنتین تارانتینو

      تقی ربانی داستان عامه پسند - به انگلیسی Pulp Fiction- فیلمی به کارگردانیکوئنتین تارانتینو و محصول سال۱۹۹۴ آمریکا می*باشد. این فیلم درامی جنایی با داستان غیرخطی است که نامزد دریافت هفتجایزه اسکار شاملجایزه اسکار بهترین فیلم شد. تارانتینووراجر آواریتوانستندجایزه اسکار بهترین فیلمنامه غیراقتباسی و همچنیننخل طلای فستیوال فیلم کن را برای فیلمنامه به*دست آورند. فیلم نامه که توسط تارانتینو و راجر اوری نوشته شده است فیلم نامه ای بسیار ماهرانه است. همانند فیلم "همشهری کین" ، فیلم نامه در راهی غیر خطی بیان شده است که شما ممکن است آنها را چند بار ببینید ولی قادر نباشید بیاد آورید که چه صحنه ای بعد می آید. فیلم داستانهایی درباره کاراکترهایی است که در دنیایی پر از توطئه، دسیسه، نو میدی و لرزان سکنی گزیده اند. فیلم دنیایی را می سازد، جایی که هیچ آدم نرمال و هیچ روز معمولی در آن وجود ندارد. جایی که اگر بخواهی آتشی را خاموش کنی، به داخل جهنمی از آتش می افتی. فیلم نه تنها برخی ژانرها را بلکه چند دوره را احیا کرده است. جان تراولتا در نقش وینسنت وگا بازی می کند، قاتلی نیمه حرفه ای که از طرف رئیس اش اجیر شده است که مردی را بکشد. در ابتدا ما او را با شریک اش جولس (ساموئل ال جکسون) می بینیم که در حال رفتن پیش چند جوان فروشنده مواد هستند و آنها را تهدید می کنند. پیشه تراولتا یک سری وظایفی است که او کاملا از پس آنها بر نمیاید،او به طور غیرعمدی مردم را می کشد (در ماشین یک نفر را می کشد) ولی نمی داند که چطور بعد از انجام کارش خودش را تمیز کند. چیزی که خوب است این است که او دوستانی نظیر آقای وولف ( هاروی کیتل) را دارد که متخصص پاک کردن آلودگیهای ناشی از جنایات است. و یا دوستانی مثل اریک ستوارز که داروخانه مواد دارد و می تواند در موارد اورژانسی از او مراقبت کند. تراولتا و اوما تورمن سکانسی را با هم دارند که هم جالب است و هم عجیب و غریب. تورمن زن رئیس تراولتا موب (وینگ رازر) است. کسی که به تراولتا دستور می دهد که زنش را شب به بیرون ببرد. آنها به رستورانی دهه پنجاهی جک رابیت اسمیت می روند ، جایی که اد سالیوان مدیر تشریفات آنجا وبادی هولی گارسون است. آنها مسابقه ای را برنده می شوند، بعد از آن تورمن به دلیل اینکه در مصرف مواد زیاده روی کرده است حالش خراب می شود و تراولتا فورا او را پیش ستولز می برد و به او آدرنالین تزریق می کنند. بعد ستولز سر تراولتا داد می زند و می گوید " تو اونو اینجا آوردی خودت هم باید سرنگ را به سینه اش بزنی، وقتی من کسی را به خانه تو میارم خودم هم سرنگ را تزریق می کنم. در واقع این صحنه یک صحنه کاملا غافلگیرانه برای تماشاچی محسوب می شود. بروس ویلیس و ماریا دمدوری نقش های یک زوج دیگر را بازی می کنند. ویلیس بوکسوری است به نام بوچ که از او خواسته شده است مسابقه ای را ببازد ولی اینطور نمی شود و او مسابقه را برنده می شود . ماریا دمدورس نقش دختری ساده و شیرین را بازی می کند و نمی فهمد که چرا مجبورند "فورا" شهر را ترک کنند. ولی بوچ باید اول سفری بسیار خطرناک به آپارتمانش، برای برداشتن یک ساعت مچی بی ارزش خانوادگی داشته باشد، داستان سرگذشت این ساعت در یک فلاش بک توضیح داده می شود، کهنه سربازی (کریتوفر واکن) به بوچ (هنگامی که بچه بود) می گوید که چطور پدربزرگش ساعت را خریداری نموده است و اینکه چطور نسل به نسل این ساعت در میان تمام خطرات به بوچ جوان رسیده است. مونولوگ های کریستوفر واکن خنده دارترین صحنه فیلم را می سازد. متد فیلم، درگیر کردن شخصیت هایش در موقعیت هایی دشوار است و بعد به آنها اجازه داده می شود که از جاهای دشوارتری سر در بیاورند. مثلا ببینید که چطور بوکسور و رئیس موب در زیر زمین یک اسلحه فروشی اسیر و گرفتار می شوند. یا چطور کارکترهای ابتدایی فیلم که تیم راث و آماندا پلامر نقش آنها را بازی می کنند به پایانی نافرجام بر می خورند .

      ا

      گر موقعیت ها اصلی و مبتکرانه هستند، دیالوگ ها هم همینطور هستند. بسیاری از فیلم های این روزها از دیالوگ هایی بسیار سطحی و وضعیفی برخوردارند که صرفا برای این بیان می شوند که داستان پیش برود و هیچ ارزش دیگری ندارند. اما مردم درون "قصه های عامه پسند" عاشق کلمه های به کاربرده خودشان هستند. دیالوگ هایی که توسط تارانتینو و آواری نوشته شده است در بعضی وقتها غیر معمول هستند ولی بی ارزش نیستند و مفرح هستند. همچنین به این معنی که تمام آن دیالوگ ها یک صدا ندارند، تراولتا مختصر گو و کم حرف است، ال جکسون دقیق است، پلامر و تیم راث عاشق و معشوقی هوایی و احمق هستند، هاروی کیتل به مانند یک حرفه ای پرکار تندگو است و ... بررسی چند نکته خاص در خصوص فیلم داستان عامه پسند اولين نكته‏اى كه بايد به آن اشاره كنيم ساختارشكنى است كه كارگردان در ژانر به وجود آورده است آنچه ما از فيلم‏هاى گنگسترى ديده يا مى‏بينيم هميشه بر سيرى واحد است، داستان از نقطه‏اى شروع و در نقطه‏اى ديگر پايان مى‏يابد، اما اولين و مهمترين نكته در فيلم پالپ فيكشن شكستن ساختار و سير طبيعى داستان است. آنچه مسلم است اين‏كه، پذيرش شكستن ساختار از هر كارگردانى و در هر داستانى نمى‏تواند از طرف تماشاگر پذيرفته شود، اما اين موضوع در مورد فيلم پالپ فيكشن متفاوت است، چرا كه نه تنها ساختارشكنى سير طبيعى داستان، بيننده را عصبانى نمى‏كند بلكه او را در سراسر فيلم منتظر نگاه مى‏دارد. دومين مطلب كه در مورد فيلم بايد به آن اشاره كنيم، موسيقى فيلم است. با بررسى كوتاهى در مورد موسيقى فيلم به اين نكته واقف مى‏شويم كه موسيقى زيادى براى فيلم ساخته نشده است و بيشتر موسيقى در محل است، ما در سكانس‏هاى مختلف با آهنگ‏هاى مختلفى مواجه مى‏شويم اگر با كمى دقت به آن نگاه بيندازيم متوجه خواهيم شد كه كارگردان بيشتر از موسيقى در محل استفاده كرده است كه معمولاً از راديو ماشين يا ضبط منزل پخش مى‏شود. اما نكته‏اى كه بايد به آن اشاره كنيم هماهنگى بيش از حدمعمول ترانه هايى است كه در سكانس‏هاى مختلف پخش مى‏شود كه اين ترانه‏ها كاملاً با سكانسى كه در حال پخش است هماهنگى معنايى دارد به عنوان مثال شما در تيتراژ اوليه فيلم ابتدا با يك آهنگ تند و مناسب با فيلم‏هاى گنگسترى مواجه مى‏شويد اما بعد از گذشتن چند ثانيه، صدايى به گوش مى‏رسد كه حكايت از عوض کردن موج رادیویی را دارد. و بعد از آن سريع آهنگ تيتراژ عوض مى‏شود. سومين نكته مربوط مى‏شود به نام فيلم: Pulp اين كلمه در فارسى ترجمه به هر عنصر در هم ريخته و بى شكل، و يا هر عنصرى كه از هر طرف قابل شناسايى و در عين حال مبهم است و يا هر پديده عامه پسند و مربوط به فرهنگ رايج روز، و يا هر پديده پيش پا افتاده و قابل شناسايى. _ Fictionقصه و داستان. اين معنايى كه از اسم عنوان شد كاملاً با قصه‏اى كه فيلم آن را روايت مى‏كند همخوانى دارد. و به جرأت مى‏توان گفت كه بهترين نام براى اين فيلم انتخاب شده است، در نگاه اول در سكانس‏هاى مختلف با پديده‏هاى كاملاً پيش پا افتاده و ديالوگ‏هاى بعضاً احمقانه مواجه مى‏شويم. اما اين با هدفى كه فيلم آن را دنبال مى‏كند همخوانى دارد.



      چهارمين نكته شخص كارگردان فيلم است، اگر چه تارانتينو در هنگام ساخت فيلم پالپ فيكشن معروفيت چندان نداشت چرا كه فيلم جدى از او ديده نشده بود، البته نكته‏اى كه بايد در مورد فيلم قبلى او يعنى سگ‏هاى انبارى گفته شود اين است كه با مشاهده فيلم سگ‏هاى انبارى بيننده تا حدى احساس مى‏كند كه اين فيلم دستمايه‏اى براى فيلم پالپ فيكشن شده است و بعضى پا را فراتر گذاشته و گفته‏اند فيلم سگ‏هاى انبارى مقدمه‏اى براى فيلم پالپ فيكشن بود. اما حداقل بايد پذيرفت كه فيلم سگ‏هاى انبارى چندان هم بى‏تأثير نبوده است، هر چند كه هر فيلم جايگاه خاص خود را داراست. اگر بپذيريم كه فيلم پالپ فيكشن گامى به جلو براى تارانتينو محسوب مى‏شود، (كه قطعاً چنين است) ما اين پيشرفت را در آثار بعدى او نيز مى‏بينيم. و اگر بخواهيم در يك جمله به تارانتينو لقبى دهيم، شايد لقب كارگردان خلاق بهترین لقب باشد. بحث بعدى ديالوگ هايى است كه ما در اين فيلم با آن روبه رو مى‏شويم، اگر بخواهيم خصوصيات ديالوگ‏ها را برشمريم بايد به نكات زير اشاره كنيم: - ديالوگ‏ها فيلم بسيار بى ادبانه است.شايد علت اين است كه اصلاً كل فيلم Pulp است. - خصوصيت دوم اين است كه ديالوگ‏هاى فيلم داراى جذابيت خاصى است، يعنى با اينكه گاهاً بسيار بى‏ادبانه نيز مى‏شود اما هميشه يك جذابيت خاصى در اكثر ديالوگ‏ها نهفته است كه باعث جذب مخاطب مى‏شود. - سومين خصوصيت در ديالوگ‏هاى فيلم پالپ فيكشن اين است كه به بيننده اطلاعات مى‏دهد، به طور مثال در صحنه ابتدايى فيلم كه وينسنت و جولز در حال صحبت در ماشين است اطلاعاتى در مورد جامعه شهرى آمستردام به بيننده مى‏دهد كه اگر چه در نگاه اول كاملاً بى معنى به نظر مى‏رسد اما اين روند دادن اطلاعات تا آخر فيلم ادامه دارد. در همين زمينه بايد به اين نكته اشاره كنيم كه برخی از فيلم‏نامه‏ها داراى يكى از اين خصوصيات هستند كه يا اطلاعات بيننده را افزايش مى‏دهند و يا در آن به عنصر جذابيت اشاره شده است در حالى فيلم پالپ فيكشن تلفيقى از هر دو عنصر با ظرافت خاصى است.



      از حق نگذريم براى ديالوگ‏هاى فيلم پالپ فيكشن زحمات زيادى كشيده شده است و كارگردان به روى تك تك ديالوگها فكر و انديشه كرده است، شايد ادعاى گزافى نكرده باشيم اگر بگوييم فيلم نامه بعضاً دستخوش دستمايه‏اى از فلسفه و عرفان نيز شده است، چرا كه چند سكانس فيلم در مورد معجزه يا تصادف بحث مى‏كند، و ما مى‏دانيم كه اين عبارات جز در فلسفه و عرفان جاى ديگرى از آن بحث نمى‏شود. ششمين نكته و آخرين نكته‏اى كه بايد در مورد فيلم پالپ فيكشن به آن اشاره كنيم بحث جذابيت در اين فيلم است. منتقدين فيلمى را جذاب مى‏دانند كه بعد از اتمام فيلم تماشاگر حداقل تا زمان اندكى با فيلم درگير باشد و ما بحق اين درگيرى تماشاگر با خود را در اين فيلم مى‏بينيم. حال بايد به اين نكته اشاره كنيم كه اين جذابيت از كجا ناشى شده است. مهمترين نكته در جذابيت فيلم پالپ فيكشن استفاده از اصل غافلگير كننده‏گى است، با اطمينان بايد گفت كه تماشاگر فيلم پالپ فيكشن بيش از 10 % فيلم را نمى‏تواند حدس بزند و هر لحظه منتظر سكانس بعدى است. نكته بعدى استفاده زياد از عنصر تصادف است، با اينكه مى‏دانيم استفاده زياد در فيلم نامه از اين عنصر هر فيلمى را از جذابيت خارج مى‏كند اما اين جريان در فيلم پالپ فيكشن برعكس است يعنى با وجود استفاده نسبتاً زياد اين عنصر از جذابيت فيلم به هيچ وجه كاسته نمى‏شود، و تماشاگر همچنان در تعليق باقى مى‏ماند. البته اين جذابيت نشأت گرفته از فيلم نامه قوى فيلم است كه تماشاگر در هيچ جاى فيلم احساس وازدگى نسبت به فيلم پيدا نمى‏كند.
      تصاوير کوچک فايل پيوست تصاوير کوچک فايل پيوست 9-plp-fiction-jpg  
      ویرایش توسط mercedess : ۱۳۹۲-۱۱-۰۳ در ساعت ۰۲:۱۸ قبل از ظهر