• داستان فیلم حول زندگی پر هیجان پسر بچه ای با نام «جیکوب» می گذرد که خود را در خانه ای پر از بچه های جور واجور با توانایی های خاص و مافوق طبیعی پیدا می کند. مسئولیت مراقبت و پرورش توانایی های این کودکان بر عهده ی خانم «پرگرین» است که به نوبه ی خود توانایی های فوق العاده ای دارد...

  • لک لک ها دیگر به جای نوزادان، وظیفه ی تحویل محصولات اینترنتی را به عهده دارند, اما وقتی که بصورت اتفاقی یک سفارش نوزاد از راه می رسد, بهترین و سریعترین لک لک تصمیم می گیرد که نوزاد را به خانواده اش برساند...

  • خلبانی بنام چسلی سالی سولنبرگر (تام هنکس) پس از اینکه هواپیمایش دچار نقص فنی می شود، آن را سالم و بدون تلفات بر روی رودخانه ی هادسون فرود می آورد و با این عمل شجاعانه تبدیل به یک قهرمان می شود. ولی با تحقیقاتی که بعداز سقوط هواپیما آغاز میشود آبروی او در خطر قرار میگیرد...

  • یک سازمان دولتی مخفی چندین ضد قهرمان با قدرت های خارق العاده را به کار میگیرد تا ماموریتی خطرناک را در ازای کوتاه شدن دوره حبس شان، انجام دهند...

  • خطرناک ترین مامور سابق سازمان CIA، "جیسون بورن" کم کم به یاد می آورد که واقعاً چه کسی است و سعی میکند حقایق پنهان در مورد گذشته اش را کشف کند...

  • داستان فیلم درباره ی کودکی به نام سوفی است که با غول بزرگ مهربانی آشنا می شود و زمانی که متوجه می شود بقیه ی غول ها (که بسیار ظالم هستند) می خواهند کودکان بی گناه انگلستان را بخورند، به فکر می افتد که برای همیشه مانع کارشان شود...

  • کارمند آژانس امنیت ملی آمریکا “ادوارد اسنودن” به طور ناگهانی هزاران اسناد محرمانه طبقه بندی شده را به خبرگزاری ها لو میدهد و...

  • سه دزد جوان به قصد سرقت مقداری پول نقد وارد خانه ی یک مرد نابینا می شوند، اما این مرد برخلاف ظاهرش اصلاً ضعیف و ناتوان نیست...

  • آرتور بیشاپ (جیسون استتهام) خیال میکرد گذشته ی مرگبارش را پشت سر گذاشته، اما یکی از نیرومندترین دشمنانش پیدایش می شود و معشوقه ی او را می رباید. اکنون او مجبور است به اقصی نقاط جهان سفر کند تا سه ترور غیرممکن را انجام دهند و آنها را بصورت حادثه جلوه دهد...

  • یک پسر نوجوان به نام کوبو باید به دنبال یک سری وسایل جادویی بگردد تا با استفاده از آنها بتواند روحی که از گذشته آمده را شکست دهد...

  • خوش آمديد

    ورود / ثبت نام

    خوش آمديد

    ورود / ثبت نام

    هم اکنون وارد انجمن شويد

    • به وب سایت رسانه کوچک خوش آمدید
    LilMedia New Domain lilvpn
    نمایش نتایج: از 1 به 1 از 1
    1. #1

      تاریخ عضویت
      آذر ۱۳۹۱
      شماره عضویت
      40
      نوشته ها
      54
      محل زندگی
      اینترنت
      پسندیده : 12
      مورد پسند : 26 بار در 17 پست

      سیزدهمین فیلم برتر imdb 13=Inception



      کارگردان :Christopher Nolan
      نویسنده : Christopher Nolan
      جوایز :
      برنده اسکار: بهترین فیلمبرداری، بهترین صداگذاری، بهترین صدا برداری، بهترین جلوه های ویژه
      نامزد اسکار:بهترین طراحی صحنه، بهترین فیلم، بهترین فیلمنامه اورجینال، بهترین موسیقی متن
      خلاصه داستان :
      کوب (لئوناردو دی کاپریو) یک مهاجم شرکتی با بالاترین قابلیت است. او به ذهن افراد دیگر نفوذ می کند تا ایده هایشان را بدزدد. حالا او توسط یک میلیاردر قدرتمند استخدام شده تا برعکس کار خود را انجام دهد: معرفی یک ایده به ذهن یک رقیب و باید آن را چنان خوب انجام دهد که فرد رقیب فکر کند این ایده متعلق به خودش است...
      نقدی بر فیلم Inception به قلم راجر ایبرت
      مترجم: شبنم سید مجیدی

      گفته می شود کریستوفر نولان 10 سال را صرف نوشتن فیلمنامه «سرآغاز» کرده است. برای این کار باید تمرکز شگفت آوری را صرف کرده باشد. قهرمان فیلم، یک معمار جوان را با ساختن یک هزارتو به چالش می کشد و نولان ما را با هزارتوی خیره کننده خودش محک می زند. ما باید به او اطمینان کنیم و به خودبقبولانیم که او می تواند ما را در این مسیر هدایت کند. به این دلیل که در بیشتر اوقات گیج و گمراه می شویم. نولان باید داستان را بارها و بارها بازنویسی کرده باشد.



      داستان می تواند در چند جمله کوتاه تعریف شود و یا حتی می تواند اصلاً گفته نشود. این فیلم در برابر آنهایی که داستان فیلم را قبل از تماشا برای دیگران تعریف و آن را خراب می کنند مصونیت دارد. اگر پایان داستان را بدانید، هیچ چیز از آن دستگیرتان نمی شود مگر اینکه بدانید با طی چه روندی به آنجا رسیده است و اگر روند داستان را هم برایتان بگویند چیزی به جز سرگیجه برایتان به همراه ندارد.
      کل این فیلم در مورد سیر یک فرآیند است؛ در مورد جنگیدن برای پیدا کردن راهتان در میان لایه های پنهان واقعیت و رویا، واقعیت در رویا و رویا بدون واقعیت است. این نمایش یک شعبده نفس گیر است و احتمالاً نولان فیلم «یادگاری» (memento) خود را به عنوان یک دست گرمی در نظر داشته است. ظاهراً نوشتن فیلمنامه «سرآغاز» را در زمان فیلمبرداری آن یکی شروع کرده است. یادگاری داستان مردی فاقد حافظه کوتاه مدت بود و داستان از آخر به اول روایت می شد.
      مثل قهرمان آن فیلم، تماشاگر «سرآغاز» در دنیای زمان و تجربه سرگردان می شود. حتی هرگز نمی توان کاملاً مطمئن شد که رابطه بین زمان رویا و زمان واقعیت چیست. قهرمان توضیح می دهد که شما هیچ وقت نمی توانید سرآغاز یک رویا را به یاد بیاورید و آن رویایی که به نظر می رسد ساعتها به طول انجامیده، تنها لحظات کوتاهی زمان برده است. بله، اما شما نمی دانید که چه موقع در حال رویا دیدن هستید. و چه می شود اگر شما داخل رویای یک فرد دیگر شوید؟ رویای شما با رویای او چه طور می تواند همزمان شود؟ شما واقعاً چه چیزی را می دانید؟
      کوب (لئوناردو دی کاپریو) یک مهاجم شرکتی با بالاترین قابلیت است. او به ذهن افراد دیگر نفوذ می کند تا ایده هایشان را بدزدد. حالا او توسط یک میلیاردر قدرتمند استخدام شده تا برعکس کار خود را انجام دهد: معرفی یک ایده به ذهن یک رقیب و باید آن را چنان خوب انجام دهد که فرد رقیب فکر کند این ایده متعلق به خودش است. این کار قبلاً هرگز انجام نشده است. ذهن ما نسبت به عقاید بیرونی آن چنان هشیار است که سیستم ایمنی بدن به عوامل بیماری زا است. این مرد متومل با نام سایتو (کن واتاناب) چنان پیشنهادی به کوب می دهد که او نمی تواند آن را رد کند. پیشنهادی که باعث تبعید کوب از خانه و خانواده می شود.
      کوب یک تیم را جمع می کند و در اینجا فیلم بر روشهای بسیار مستحکم (نسبت به تمام فیلمهای با موضوع سرقت)، تکیه می کند. ما با افرادی که او نیاز دارد با آنها کار کند، آشنا می شویم: آرتور (جوزف گوردون لویت) همکار قدیمی او، ایمس (تام هاردی) یک استاد تقلب، توسف (دیلیپ راو) یک شیمیدان، یک نو آموز با نام آریادن (الن پیج) و یک معمار جوان فوق العاده که در خلق فضاها یک اعجوبه به حساب می آید. همچنین کوب از پدر خوانده خود، مایلز (مایکل کین) هم که از کارهای او و چگونگی انجام آنها خبر دارد، مشورت می گیرد. این روزها مایکل کین فقط باید روی صحنه ظاهر شود تا ما از همان ابتدا بدانیم او قرار است عاقلتر از دیگر کاراکترها باشد. این خودش یک استعداد است.
      اما صبر کنید. چرا کوب به یک معمار نیاز دارد تا در ذهن افراد فضاسازی کند؟ او این را به معمار توضیح می دهد. رویاها دارای یک معماری تغییر کننده هستند، که همه ما این را می دانیم؛ جایی که به نظر می رسد ما در آن قرار داریم، راهی برای تغییر مکان دارد. مأموریت کوب «سرآغاز» (یا تولد یا سرچشمه) یک ایده جدید است که باید در ذهن یک میلیاردر جوان دیگر به نام رابرت فیشر (سیلیان مورفی) قرار داده شود. سایتو می خواهد که کوب ایده هایی را راه اندازی کند و آنها را در ذهن فیشر قرار دهد که باعث تسلیم شدن شرکت رقیب شود. کوب به آریادن نیاز دارد تا یک فضای هزارتوی فریبنده را در رویاهای فیشر خلق کند تا (به نظر من) افکار جدید بدون اینکه فیشر حس کند، داخل شوند. نولان به خوبی از این ابزار برای شکنجه ما هم استفاده می کند. کوب، آریادن را در عملیات نفوذ به دنیای رویا راهنمایی می کند، این همان هنر کنترل رویاها و هدایت کردن آنهاست. نولان به خوبی از این ابزار برای هدایت ما هم استفاده می کند و همچنین به عنوان موقعیتی در فیلم برای استفاده از جلوه های ویژه حیرت انگیز که در هر تریلر دیگری بی معنا به نظر می رسند اما حالا کاملاً مناسب هستند. تأثیر گذارترین صحنه در پاریس اتفاق می افتد، جایی که شهر شروع به غلتیدن روی خودش به سمت عقب می کند.



      اگر هر کدام از تبلیغات فیلم را دیده باشید، می دانید که در ساختارشان به طریقی نیروی جاذبه نادیده گرفته شده است. ساختمانها در نوسان هستند، خیابانها مار پیچ هستند و شخصیتها در هوا شناورند. همه اینها در روایت داستان توضیح داده شده است. فیلم یک مارپیچ پیچیده، بدون یک خط مستقیم است و قطعاً الهام بخش تحلیلهای واقعاً بی پایان در فضای وب خواهد بود.
      نولان با یک پیچش احساسی به ما کمک می کند: دلیل اینکه کوب برای خطر کردن در مورد «سرآغاز» انگیزه پیدا می کند، اندوه و احساس گناهی است که در مورد همسرش «مال» (ماریون کوتیلارد) و دو فرزندشان دارد. بیشتر از این نمی خواهم بگویم. شاید بهتر باشد بگویم نمی توانم بگویم. کوتیلارد به زیبایی نقش همسر را به صورتی ایده آل به تصویر کشیده است. او شخصیت مال را به عنوان یک آهن ربای احساسی به کار می گیرد و عشق بین این دو، نوعی احساسات همیشگی را در دنیای کوب به وجود می آورد، دنیایی که اگر این احساسات در آن وجود نداشت به طور همیشگی درحال نوسان بود.
      «سرآغاز» در نظر بیننده طوری عمل می کند که دنیا برای لئوناردو شخصیت اصلی فیلم «یادگاری» عمل می کرد. ما همیشه در زمان «حال» به سر می بریم. در طول رسیدن به «اینجا» یادداشتهایی برداشته ایم، با این حال کاملاً مطمئن نیستیم که «اینجا» کجاست. هنوز موضوعاتی مثل زندگی، مرگ، دل و البته آن شرکتهای چند ملیتی درگیر داستان هستند.
      این روزها به نظر می رسد که فیلمها اغلب از سطل بازیافت بیرون می آیند: دنباله سازیها، بازسازیها، اقتباسیها. «سرآغاز» کار متفاوتی را انجام داده است. کاملاً اورژینال است، تکه ای از یک لباس جدید است و با این حال بر اساس اصول فیلم اکشن ساخته شده است. به نظرم در «یادگاری» یک حفره وجود دارد: چه طور یک مرد فاقد حافظه کوتاه مدت به یاد دارد که فاقد حافظه کوتاه مدت است؟ شاید در «سرآغاز» هم حفره ای وجود داشته باشد، اما من نمی توانم آن را پیدا کنم. کریستوفر نولان، بتمن را بازسازی کرد. این بار او هیچ چیزی را بازسازی نکرده است. بعد از همه اینها تعدادی از فیلمسازان تلاش خواهند کرد «سرآغاز» را بازیافت کنند اما آنها موفق نخواهند بود زیرا که به نظر من وقتی نولان هزارتو را در «سرآغاز» به جا گذاشت، نقشه عبور از آن را هم از بین برد.

      منبع:سایت نقد فارسی



      نقدی بر فیلم «آغاز» Inception :قضاوت درمورد ذات و درون آدمها
      نویسنده: علی یعقوبی
      قصه «آغاز» به اندازه كافی هیجان انگیز و شگفت آور است و همه بینندگان خود را به یك اندازه شگفت زده می كند، اما در مقام تماشاگر باید به نولان و قوه تفكر او اعتماد كنیم و بگذاریم او ما را به همان جایی ببرد كه قصد دارد. گفته می شود كریستوفر نولان حدود 10 سال زمان صرف كرد تا فیلمنامه آغاز را نوشته و تكمیل كند.



      طبیعی است وی كه در آن زمان مشغول كار روی پروژه های دیگر بوده است باید تمركز ویژه ای روی این فیلمنامه كرده باشد.*از*این نظر می*توان او را با كاراكتر اصلی قصه فیلمش مقایسه كرد كه درگیر چالش*های متعددی است و باید به صورت همزمان، چندین كار مختلف را انجام دهد.*تنها راه ورود به قصه فیلم نولان*این است به آنچه كه او می*خواهد و می*گوید دل بدهیم و هیچ سوال اضافی را مطرح نكنیم. در قصه فیلم، دی كاپریو در نقش یك مامور ویژه و زبده ظاهر می*شود كه همراه گروه خود باید به ذهن آدم*ها رسوخ و رویاها و*ایده*های آنها را بدزدند، اما خط اصلی قصه فیلم زمانی شكل می گیرد كه او از سوی یك میلیاردر بانفوذ و پرقدرت اجیر می*شود تا كاری برعكس را انجام دهد. وی باید با رسوخ در ذهن یكی از رقبای این میلیاردر،*ایده ای را در ذهن او بكارد تا وی به دنبال برآورده كردن آن*ایده و رویا برود.*این قصه به*اندازه كاراكتر خود نولان و دنیای عجیب و غریب شهر گوتام در مجموعه فیلم «بتمن» او، عجیب و غریب و باورنكردنی است، اما همان طور كه تماشاچی قصه وارونه «یادآوری» را می*پذیرد و عدم غروب آفتاب را در «بی خوابی» قبول می*كند، می*تواند با قصه «آغاز» هم كنار آمده و همراهی كند. نولان توانایی و جسارت آن را دارد كه هر غیرممكنی را تبدیل به یك ممكن قابل باور كند.*با آن كه فیلم یك كار علمی تخیلی و سرشار از صحنه*های پرخرج جلوه*های ویژه است، اما تمام*این مسائل به یاری نولان می اید تا یك قصه انسانی را در ارتباط با احساسات و عواطف انسانی تعریف كند و ذات آدمی را در معرض بحث و قضاوت قرار دهد. اگرچه لایه رویی فیلم حكایت از یك كار فانتزی می*كند، ولی لایه زیرین آن مطرح كننده یك سری بحث*های روحی روانی و روانكاوانه درباره مردمی است كه درگیر مبارزه با آن غول صنعتی هستند كه خودشان آفریده اند. در زمانه*ای كه بسیاری از فیلم*ها نسخه*های دوباره سازی فیلم*های قدیمی یا دنباله با پیش درآمد كارهای موفق و پرفروش هستند، «آغاز» قصه*ای اصیل دارد. منتقدان سینمایی با عنایت به*این نكته می*گویند نولان كار سختی را به انجام رسانده است. به اعتقاد آنها،*این فیلمساز ژانر سینمای اكشن و علمی ـ تخیلی را چند قدم به جلوتر برده است. او در*این فیلم تلاش نكرده دست به خلق مجدد چیزی بزند كه تا قبل از*این وجود داشته است. او چیزی را خلق كرده كه می*تواند دستمایه كار فیلمسازان دیگر در كارهای بعدی شان شود. درحقیقت، نولان با*این فیلم وارد هزارتوی خودخواسته و خودساخته*ای شده است كه شاید كس دیگری به جز خود او نتواند به سلامت از آن بیرون بیاید.*نولان كار فیلمبرداری «آغاز» را در سكوت كامل شروع كرد و در دوران تولید فیلم، هیچ خبر و عكسی پیرامون آن در رسانه*های گروهی منتشر نشد. او حتی قصه فیلم را نیز فاش نكرد و همین مساله، رمز و راز مربوط به فیلم را افزایش داد. در آن زمان رسانه*ها به نقل قول از فیلمساز نوشتند قصه فیلم كه حال و هوایی معاصر، دلهره آور و علمی ـ تخیلی دارد، مكاشفه*ای در ذهن آدم*هاست. بعد از «پیروی» (1998) اولین فیلم سینمایی نولان، «آغاز» دومین فیلم اوست كه قصه و فیلمنامه*ای اوریژینال دارد. در فاصله ساخت*این 2فیلم، وی روی فیلم*هایی كار كرد كه براساس قصه*های كمیك استریپی یا قصه*های كوتاه بودند. نولان در طول بحث*هایی كه با دی كاپریو بر سر كاراكتر او در فیلم داشت، تصمیم گرفت بعضی از قسمت*های فیلمنامه و نقش او را عوض كند. به گفته نولان، صحبت*های دی كاپرپو كه می*خواست شناخت بهتری از نقش خود پیدا كند. كمك كرد تا وی تغییرات خوب و مثبتی در فیلمنامه*اش انجام دهد. او «آغاز» را در شرایطی در كمپانی برادران وارنر جلوی دوربین برد كه مسئولان*این كمپانی بیشتر مایل بودند وی قسمت سوم مجموعه فیلم بتمنی خود را برای آنها بسازد، اما نولان اعلام كرد آمادگی لازم برای ساخت*این فیلم را ندارد و به جای آن ترجیح می*دهد روی پروژه «آغاز» كار كند.*موفقیت كلان مالی و انتقادی «شوالیه تاریكی» كه فقط در آمریكای شمالی حدود 570 میلیون دلار فروش كرد و با تحسین فراوان منتقدان سینمایی روبه رو شد.مسئولان كمپانی برادران وارنر را مجاب كرد كه هزینه*ای 200میلیون دلاری صرف تولید «آغاز» كنند. به دنبال نمایش عمومی فیلم، بسیاری از تحلیلگران سینمایی گفتند*این فیلم شایستگی لازم برای نامزد شدن در رشته*های اصلی مراسم اسكار را دارد. «شوالیه تاریكی» با وجود تحسین عموم منتقدان سینمایی، در فهرست 5 فیلم اصلی نامزد شده برای دریافت اسكار بهترین فیلم سال شد. همین نكته، صدای اعتراض منتقدان را بلند كرد. «آغاز» با افتتاحیه*ای 60 میلیون دلاری و با فروش بالای 250 میلیون دلاری موفق ترین فیلم لئوناردو دی كاپریو در جدول گیشه نمایش است. تا قبل از*این «جزیره شاتر» لقب بهترین افتتاحیه را برای یكی از كارهای این بازیگر داشت. او در فیلم*هایی از فیلمسازانی غیرمتعارف بازی كرد، كه معروف ترین آنها مارتین اسكورسیزی است كه نقش اصلی 4 فیلم خود را به او سپرد. همین حضور متفاوت بود كه كریستوفر نولان (خالق 2 فیلم آخر مجموعه فیلم «بتمن») را به فكر آن*انداخت كه نقش اصلی درام علمی ـ تخیلی و پر رمز و راز خود، «آغاز»، را به*این هنرپیشه بدهد. جای تعجب نیست كه گفته شود او هم اكنون گزینه احتمالی و اصلی 22 پروژه سینمایی است. *آغاز در یک جمله، مجموعه*ای از تفکراتی است که به صورت یک گردش حماسی درون یک ذهن نیمه هوشیار روایت می*شود.*این جمله*ای است که «استلا پاپ مایلکل»، منتقد*هالیوودی در نقدی که اخیرا در مورد فیلم موفق آغاز نوشته، عنوان کرده است.*دی کاپریو راوی جریانی است که در آن به عنوان یک جاسوسی که به خواب رفته، آموزش دیده تا رازهایی را از عالم رویا و خواب کشف کند اما روح*های اهریمنی به او*این اجازه را نمی*دهند که در هنگام القای حقایق رویا،*این رازها را بیان کند."آغاز" یک داستان پیچیده است که در طی سال*ها در ذهن «کریستوفر نولان» روایت و ساخته شده است.


      نویسنده: علییعقوبی

      منبع: روزنامه آرمان



      نوشته ای درباره «تلقین» Inception

      آیا «تلقین» در ناخودآگاهمان باقی خواهد ماند؟
      نویسنده: سید سعید هاشم زاده بسیاری از سکانس های یک فیلم و یا حتی کوچکترین حرکتهای یک کاراکتر، در «ضمیر ناخودآگاه» مخاطبان حرفه ای و علاقه مند باقی مانده است. بسیار دیده*ایم که کوچکترین حرکت یک فرد معمولی هنگامی که حرکتی نزدیک به یک کاراکتر سینمایی، به مانند رمبو یا حتی دون کورلئونه را انجام می دهد بدلیل آنکه ذهن*مان این حرکت را در ناخودآگاهش تثبیت کرده، سریعا نام فیلم، کاراکتر، بازیگر آن و یا موسیقی فیلم را نیز بیاد می اوریم و با خود آن را مرور می*کنیم. این مرور اثبات می*کند که سینما در ناخودآگاه باقی می*ماند و ممکن است برای هر شخص بر روی کره زمین این اتفاق بیفتد! از سوی دیگر مرور یک فیلم یا حرکت یک کاراکتر در ذهن مخاطبان، مربوط به "کالت" بودن آن نیز می*باشد. حاج کاظم و سلحشور به عنوان دو شخصیت ماندگار در «آژانس شیشه ای» ساخته ابراهیم حاتمی کیا، نمونه*ای*ترین کاراکترهایی هستند که دیالوگ*هایشان زبانزد خاص و عام شده و ذهن مخاطب با بکار بردن آن دیالوگ ها، به فیلم و سکانس های گوناگون آن ارجاع داده می شود.



      «تلقین» جدیدترین فیلم کریستوفر نولان، فیلمی روانشناسانه درباره ضمیر ناخودآگاه است و پیرنگ داستانی آن مستقیما این قابلیت ذهنی انسان را به چالش می*کشد. بحث مطرح شده در «تلقین» مساله تجاوز و تغییر ضمیر ناخودآگاه افراد است که شاید بحث تازه*ای در علم روانشناسی نباشد. اما در دنیای سینما که بر این قابلیت ذهن بشر تاثیرگذاری بالایی دارد، درباره این مساله فیلم ساختن دنیای جدیدی را پیش روی مخاطب قرار می دهد. اما سوال اینجاست که این دنیای جدید به تصویر کشیده شده آیا در ناخودآگاه مخاطبانش باقی می ماند؟
      «تلقین» نولان شباهت*های زیادی به آثار سینمایی اواخر دهه نود و پس از سال 2000 دارد به طوری که می*توان گفت «باشگاه مشت زنی» و سه گانه «ماتریکس» زمینه*هایی برای بوجود آمدن آن هستند. «باشگاه مشت زنی» قابلیت بی حد و مرز و قدرتمند ذهن را در پیرنگ داستانی اش مطرح می کند و «ماتریکس» سفر به دنیای دیگر یعنی دنیایی حقیقی را به تماشاگرانش عرضه می دارد و با این موضوعات جدید، تصاویر این فیلمها را در ضمیر ناخودآگاه دوستداران سینما ثبت کرده، به طوری که تصویر انفجار یک به یک ساختمان ها یا حتی تصویر یک صابون می تواند ما را به یاد «باشگاه مشت زنی» بیندازد و تصویری به مانند حرکتی کند و آهسته، ذهن ما را به حرکات "نئو" در «ماتریکس» ارجاع می*دهد. «تلقین» نولان هر دو این ایده*ها را به یدک می*کشد، اما تفاوتی که بین دو اثر قبلی با «تلقین» وجود دارد مساله زمان است. هنوز زمان این اجازه را نداده است تا این فیلم را مانند دو فیلم دیگر تاثیرگذار، و مهمتر از آن، ماندگار بدانیم . عنصر "زمان" همانطور که در فیلم «تلقین» نیز به آن تکیه می*شود، عنصری مهم در ضمیر ناخودآگاه است. پس باید منتظر ماند تا پاسخ اینکه «آیا ناخودآگاهمان با گذشت "زمان" ، «تلقین» را در خود جای می*دهد یا نه؟!» مشخص گردد.



      باید تاکید کرد که "زمان" تنها قاضی بر امر ماندگاری "تلقین" در ناخوداگاهمان است اما مساله ای دیگر نیز برای تحلیلگران وجود دارد و آن انگیزه شخصیت قهرمان در فیلم است. " ماتریکس" با شخصیت قهرمانش یعنی "نئو" ابر مردی را به تصویر می کشد که ، البته درست است در هر مکتبی به نوعی آن را تفسیر کرده اند اما، انگیزه اش برای ستیز با جهان پیرامون «نجات بشریت» است، انگیزه ای بزرگ و اسطوره ای ! اما انگیزه «کاب» در "تلقین" نخست انگیزه ای مادی برای تجاوز به ناخود آگاه شخصیت "فیشر" و بدست آوردن اموالش است و سپس بدست آوردن خانواده خودش ! شاید مقایسه انگیزه این دو قهرمان در دو فیلم نیز مشخص کننده این باشد که آیا "تلقین" در ارزش گذاری موضوعی که برای قهرمانش در نظر گرفته ماندگار خواهد شد یا ....؟! در نهایت باید افزود که فیلم "تلقین" که موضوعش ناخودگاه است را باید با ناخودآگاهمان قضاوت کنیم!


      نویسنده: سید سعید هاشم زاده
      منبع: سایت لوح


      یک دستاورد سینمایی در مرز سادگی و پیچیدگی: یازده سؤالی که هنگام تماشای تلقین به ذهن تماشاگر می رسد!

      تماشای تلقین، آخرین اثر کریستوفر نولان، کارگردان جوان انگلیسی*تبار، پرسش*های متعددی را در ذهن تماشاگر ایجاد می*کند. نه فقط درباره جزئیات داستان، که حتی سؤالات کلی*تری از جمله نحوه برخورد با این فیلم و کلیات فرمی و مضمونی اثر. این یازده پرسش، چند تا از سؤالات کلی و مهمی است که پس از تماشای تلقین ممکن است در ذهن تماشاگر ایجاد شود: 1. آیا تلقین یک دستاورد در سینما به شمار می*رود؟



      سؤال حاشیه*ای، اما کلیدی در این میان این است: از چه لحاظ؟ ایده کلی فیلم درباره واقعیت و رؤیا و جهانی که نمی*دانیم واقعی است یا نه، نه تنها ایده نویی به شمار نمی*رود، بلکه یکی از دستمالی*شده*ترین ایده*های تاریخ سینما است که می*توان رد آن را به راحتی تا سال گذشته در مارین باد (آلن رنه، 1960) *و حتی قبل از آن در برخی از آثار بزرگانی چون فردریش ویلهلم مورنائو و کارل تئودور درایر و همه کارگردانان سوررئال پی گرفت. اما نولان به نمایش این ایده*های کلی قانع نمی*شود. نکته کلیدی در دنیای تلقین این است که برخی از آدم*ها می*توانند کنترل خود را در خواب هم حفظ کنند و این*گونه رؤیا و واقعیت دیگران را به بازی بگیرند. به همین دلیل تلقین وارد وادی هولناک*تری می*شود که تاکنون کمتر در یک فیلم سینمایی مشاهده کرده بودیم. حتی اگر بتوانیم رد ایده کنترل بر رؤیا را در آثار دیگری هم پیگیری کنیم، مطمئناً هیچ فیلمی چنین ایده اساسی و مهمی را با این طیف وسیع تماشاگر در میان نگذاشته است. تأثیر مطرح شدن این ایده در تلقین قطعاً با فیلم*های دیگری که احتمالاً ایده*های مشابهی را در خود مورد بحث قرار داده*اند، قابل مقایسه نیست. ضمن این که فیلمی را به یاد نمی اورم که توانسته باشد مفهومی به نام زمان را این*گونه در یک فیلم سینمایی مورد استفاده قرار دهد. بنابراین تلقین را می*توان یک دستاورد و یک پیشنهاد جدید در سینما تلقی کرد. حتی اگر ایده*های این فیلم (چه در کلیات و چه جزئیات) وامدار آثار سینمایی و غیرسینمایی دیگری باشند.

      2. آیا نولان در این فیلم تماشاگرش را گول می*زند؟



      نه فقط درباره تلقین، بلکه درباره دیگر آثار متأخر نولان هم مخالفان این کارگردان این ایراد را بر او وارد کرده*اند که او همچون یک شعبده*باز، با تردستی*های خاص خود تماشاگرش را فریب می*دهد. نکته*ای که در این*جا باید یادآوری کنم، این است که نه فقط مخالفان نولان، که بسیاری از طرفداران نولان هم متوجه تردستی*های او هستند. این به زعم من یک ویژگی (و نه ایراد) *آثار نولان است. او واقعاً در فیلم*هایش به همان شیوه*ای عمل می*کند که مایکل کین در ابتدای فیلم پرستیژ می*گوید. یک فرایند سه*مرحله*ای که در نهایت به پرستیژ ختم می*شود. نمایش یک ایده ظاهراً معمولی به تماشاگر، سپس پنهان کردن ایده و بازی با آن و در نهایت نمایش دوباره ایده به تماشاگر. این اتفاق نشان می*دهد نولان آن*قدر به قواعد کلی و جزئی سبک*های سینمایی مختلف آشناست که به سادگی می*تواند با آن*ها بازی کند و همان مفاهیم همیشگی را در قالبی کاملاً متفاوت به تماشاگر ارائه کند. و مگر نه این است که سینما از همان ابتدا به دنبال فریب تماشاگر بوده است؟ از همان زمان که در ورود قطار به ایستگاه، قطار برادران لومیر وارد ایستگاه شد و تماشاگران به گمان این که قطار به زودی از پرده بیرون آمده و آن*ها را خواهد کشت، از جایشان بلند شده و فرار کردند، ماهیت اصلی سینما روشن شد: *فریب تماشاگر. این که دروغ*هایی بزرگ را به جای راست به تماشاگر عرضه کنیم. کاری که هیچ پدیده دیگری به غیر از «هنر» نمی*تواند آن را انجام دهد. همان*گونه که یک موسیقی*دان می*تواند با معجزه*اش، در بحرانی*ترین لحظات زندگی یک انسان، آرامشی موقت را به او عرضه کند (یا برعکس). در این حال به گمانم ایستادگی در برابر تلاش هنرمند در فریب مخاطب فضیلت به شمار نمی*رود! این فرآیندی است که تماشاگر هم در آن به اندازه خالق فیلم دخیل است.
      3. آیا تلقین فیلم پیچیده*ای است؟



      بله. فهمیدن کامل داستان فیلم در مرتبه اول تماشا، کار دشواری است. در صورت توجه زیاد به داستان هم احتمالاً تماشاگر نمی*تواند بسیاری از نکات جزئی*تر حسی فیلم را دریابد. به همین دلیل است که بسیاری به درستی به این نکته اشاره کرده*اند که تلقین را در مرتبه اول تماشا بیشتر می*توان تحسین کرد تا از آن لذت برد. تازه در مرتبه دوم است که تماشاگر به راحتی می*تواند تکلیف دقیق و شخصی خودش را با فیلم روشن کند. این یکی از مهم*ترین عواملی است که ممکن است در ابتدا باعث ایجاد فاصله بین تماشاگر و فیلم شود. هر چند در بدترین حالت هم، در بار دوم تماشا تمام گره*های اصلی فیلم قابل ردیابی و درک هستند و این احتمالاً بزرگ*ترین هنر نولان است که توانسته داستانی تا این حد پیچیده را بدون سقوط به ورطه ابتذال، *ساده*سازی کند.
      4. آیا تلقین فیلم بیهوده پیچیده*ای است؟ نه. پیچیدگی یا سادگی فیلم به تنهایی معیار مناسبی برای قضاوت درباره خوب یا بد بودن آن نیست. قرار نیست هر فیلمی که از یک حد مشخص پیچیده*تر بود، فیلم خوبی نباشد (همان*طور که قرار نیست هر فیلم پیچیده و گنگی خوب باشد). آن چه در این میان باید مورد توجه قرار گیرد، پتانسیل یک ایده برای ساده*سازی است و این پتانسیل در تلقین فقط در یک حد مشخص وجود دارد. بدین معنی که ساده*سازی بیش از حد ایده فیلم موجب ابتذال آن می*شد. علت این که کریستوفر نولان در مصاحبه*ای به این نکته اشاره کرد که هنگام ساخت تلقین امیدوار بود فیلمش ساده و همه*فهم نباشد، این بود. نه آن گونه که عده*ای استنباط کردند، تلاش برای پیچیده*سازی بیهوده. کاشت یک ایده در ذهن فردی دیگر، دستکاری رؤیاهای او و تلاش ضمیر ناخودآگاه فرد برای مقابله با عوامل بیرونی، به خودی خود ایده پیچیده*ای است و نولان به خوبی این مسأله را می*دانسته است. به همین دلیل به خوبی توانسته روی یک طناب باریک با تعادلی مثال*زدنی به کار خود ادامه دهد. به طوری که نه پیچیدگی ذاتی فیلمش از بین برود و نه تماشاگر عام از پیگیری ماجرا ناتوان باشد. 5. آیا تلقین فیلمی علیه استعمار و نظام سرمایه*داری است؟



      درباره بخش اول سؤال، پاسخ مثبت و درباره بخش دوم، پاسخ منفی است. ورود به ذهن دیگران و دستکاری ایده*ها و رؤیاهای آنان، نوعی استعمار فرهنگی به شمار می*رود. آن چه تلقین به ما نشان می*دهد، این است که نه تنها کسانی که در این پروسه مورد سرقت قرار می*گیرند،* بلکه حتی عامل اصلی این شبه*استعمار (دام کاب) هم از مشکلات و کابوس*های زیادی رنج می*برد. در انتها هم برای رسیدن به هدفش، ناچار است محبوب خودش را قربانی کند. بنابراین به نظر می*رسد عامل استعمار، حتی بیشتر از کسانی که مورد هجوم قرار می*گیرند، در مسیر حرکتش دچار ضرر شده است.
      از آن سو حرف*های موریس فیشر در حال احتضار به پسرش و قضیه فرفره کاغذی و متقاعد شدن رابرت فیشر به نابودی امپراتوری پدرش، بک ایده دست چپی به نظر می*رسد. حرف*هایی نظیر این که دوست ندارم تو هم مثل من باشی و امثال آن که موریس فیشر به فرزندش می*گوید، ظاهراً دارند یک ایده ضد سرمایه*داری را به تماشاگر تلقین می*کنند. اما توجه به یک نکته بی*نهایت ساده و پیش*پاافتاده باعث می*شوند تا این تلقی نادرست از ذهن ما پاک شود: توجه به این که این حرف*ها را موریس فیشر واقعی به رابرت نمی*زند بلکه همه این*ها تلقینی است که دام کاب و یارانش در ذهن رابرت ایجاد کرده*اند. بنابراین حرف*های دست*چپی در این صحنه، نه تنها نقش مثبتی در فیلم ندارند، بلکه ناشی از توطئه*ای هستند که قرار است یک جوان بینوا را به سمت نابودی داشته*های خودش رهنمون سازند. بنابراین این ایده که تلقین فیلمی در تأیید ضمنی نظام سرمایه*داری است، بیشتر مقرون به حقیقت به نظر می*رسد تا برعکسش! به خصوص وقتی بدانیم سایتو (به عنوان کسی که ظاهراً در نهایت کار کاب را راه می اندازد) خودش یک سرمایه*دار بزرگ است. 6. آیا تلقین به قواعد علمی خواب پایبند است؟ پاسخ به این سؤال فوق*العاده ساده است. واقعاً چه اهمیتی دارد؟! تلقین ظاهراً *بر پایه نظرات بزرگانی چون فروید بنا شده است. اما در بسیاری از لحظات مسیر متفاوتی را با گفته*های فروید پیش می*گیرد. سؤال این*جاست که آیا ما قرار است به تلقین به عنوان یک فیلم سینمایی نگاه کنیم یا یک رساله علمی در باب خواب و ضمیر ناخودآگاه؟ این پرسش که چرا نولان در برخی از دقایق فیلمش از تئوری*های یونگ و فروید منحرف می*شود و در برخی دقایق دیگر به آن پایبند است، همان قدر بی*معنی است که بپرسیم چرا تارانتینو پایه*های فیلم حرامزاده*های لعنتی را بر وقایع کلی تاریخی بنا می*کند، اما در انتها بزرگ*ترین حادثه جنگ جهانی دوم را تغییر می*دهد؟! 7. آیا فیلم از فقدان بار احساسی رنج می*برد؟



      نه. بار احساسی آثار نولان در اکثر آثارش به اندازه است. این به نظرم ناشی از یک جور احساسات*گرایی شرقی است که همیشه انتظار داریم فیلمی که در آن یک رابطه عاطفی وجود دارد، پایه اصلی فیلم را بر آن رابطه قرار دهد. ساختار تلقین به شدت مهندسی*شده است (تلقین از لحاظ ساختار، بیشتر یادآور دو فیلم دیگر نولان، یادآوری و پرستیژ است). در این ساختار، بار احساسی ناشی از رابطه کاب و مال به اندازه کافی در بافت فیلم تنیده شده (به اندازه کافی یعنی این که وقتی کاب در برزخ هم می*خواهد مال را بکشد، عذاب درونی او را به خوبی حس کنیم) و بنابراین نیازی به بار احساسی اضافی احساس نمی*شود. در مورد روابط دیگری که به نظر می*رسد از بار احساس کافی برخوردار نیست (مثل رابطه آرتور و آریادنی و حتی به میزانی بسیار خفیف*تر، رابطه خود کاب و آریادنی)، نکته این*جاست که نیازی به بار احساسی اضافه وجود ندارد. تمرکز بر وجوه احساسی چنین روابطی، نه تنها به حرکت روان*تر فیلم در مسیر فعلی کمک نمی*کرد، بلکه اصلاً مسیر فیلم را منحرف می*کرد و بدون تردید این چیزی نبود که نولان به آن علاقه داشته باشد!
      8. آیا تلقین از لحاظ شخصیت*پردازی دچار مشکل است؟ تا حدی بله. این که تمرکز فیلم بر دام کاب باشد یک امر کاملاً طبیعی است. اما چنین حرفی به این معنا نیست که نولان به دیگر شخصیت*ها بی*توجه بوده است. تقریباً تمام شخصیت*ها هویت و خصوصیات مهم خودشان را دارند. شاید درخشان*ترینش شخصیت*پردازی آرتور باشد که در ظاهر یک آدم بی*هویت و یک کاراکتر بی*کارکرد است. اما مقایسه خصوصیات و وضعیت زندگی او با کاب، می*تواند ما را به نتایج فوق*العاده جالبی برساند. یا به عنوان مثال کاراکتری مثل مایلز هم در همان حضور کوتاهش، حس و حال یک بزرگ، استاد و مرشد را به تماشاگر منتقل می*کند. (که در این مورد بخش مهمی از این فرآیند انتقال به واسطه حضور درخشان مایکل کین صورت گرفته است). تنها نقطه ابهام درباره شخصیت آریادنی رخ می*دهد. مشکل این شخصیت به نظرم این است که فیلم، انتظاراتی که در مورد او در تماشاگر ایجاد کرده را برآورده نمی*کند. بیش از 5 دقیقه از فیلم به تأکید بر نبوغ آریادنی اختصاص یافته است *(معرفی او به کاب، طراحی یک ماز پیچیده و سپس حضورش در خواب کاب و اقداماتی که تحسین کاب را برمی انگیزد). اما در ادامه اثری از این نبوغ در آریادنی نمی*بینیم. فرآیندی که او برای نفوذ به ذهن فیشر جوان در نظر گرفته، به سادگی با حضور نیروهای ضمیر ناخودآگاه رابرت فیشر ناکارآمد به نظر می*رسد و پیشنهاد او مبنی بر رفتن به برزخ برای بازگرداندن فیشر، پیشنهادی است که بیشتر از هوش و نبوغ، نیاز به اعتماد به نفس و تمرکز دارد. پس سؤال این*جاست که این همه تأکید بر نبوغ آریادنی کجا قرار است به درد ما بخورد؟ این جمله معروف به گمانم از هیچکاک است که اگر در نمایی از یک فیلم تفنگی را روی دیوار نشان دادیم، تا انتهای فیلم باید گلوله*ای از تفنگ شلیک شود. تازه این حرف درباره عنصری بود که فقط در یک نما آن را می*بینیم. آن وقت چگونه عنصری که در فیلمنامه این همه مورد تأکید قرار گرفته، کارکرد شایسته خود را پیدا نمی*کند؟ اگر به عنوان مثال آریادنی بدون اطلاع از تعلیم*دیدگی رابرت فیشر، خوابی انعطاف*پذیر طراحی می*کرد که در مقابل حملات ضمیر ناخودآگاه فیشر هم قابلیت مقاومت داشت، آن*وقت دقایق معرفی آریادنی کارکرد خود را پیدا می*کردند. اما در وضعیت فعلی این ابهام کماکان باقی است. 9. آیا فرفره کاب در انتهای فیلم از چرخش بازمی ایستد؟ باز هم پاسخ این است که چه اهمیتی دارد؟! حالت*های مختلفی را می*توان در نظر گرفت و به نتایج مختلفی رسید. اما به نظرم نکته مهم*تر این*جاست که کاب از آن کابوس*های همیشگی خلاص شده و به فرزندانش رسیده است و البته یاد مال هیچ*گاه از ذهن او خارج نمی*شود. حالا چه فرقی می*کند که کاب در خواب باشد، یا در بیداری یا حتی در برزخ مانده باشد. او به هدفش رسیده است. به خصوص در این*جا باید به یک نکته مهم توجه کرد. آرتور در بخشی از فیلم به آریادنی می*گوید که توتم هر شخصی مختص خود اوست و اگر شخصی توتم فرد دیگری را لمس کند، آن توتم کارکرد خود را از دست می*دهد. در ادامه می*فهمیم که فرفره کاب زمانی متعلق به مال بوده و حالا در اختیار کاب قرار گرفته است. پس در واقع ما با توتمی سر و کار داریم که دو نفر نه تنها به آن دست زده*اند، بلکه از آن استفاده هم کرده*اند. بنابراین چه تضمینی است که این توتم کارکرد خود را حفظ کرده باشد؟ *همه این*ها ما را به این نتیجه می*رسانند که توتم در واقع در فیلمنامه صرفاً نقش یک مک*گافین را دارد. 10. آیا تلقین بیشتر قابل تحسین است تا قابل دوست داشتن؟ این ایراد را برای اولین بار یکی از منتقدان مطرح خارجی (به گمانم دیوید تامسن)* درباره تلقین مطرح کرد. در ایران هم عده زیادی به این نکته اشاره کرده*اند که تلقین از نظر فنی فیلم درجه یکی است که به سادگی می*توان آن را ستایش کرد، اما به این سادگی*ها نمی*توان دوستش داشت. راستش در مرتبه اول تماشای فیلم، حالت مشابهی برای من هم به وجود آمده بود. متوجه بودم که تلقین یک دستاورد در سینما است. اما مطمئن نبودم که دوستش دارم! این در نگاه اول به نظر یک ضعف نه چندان قابل اغماض به نظر می*رسد. اما در واقع این تاوانی است که هر فیلمی که انتظارات و کلیشه*های مورد انتظار تماشاگر را به بازی می*گیرد، باید بپردازد. 11. آیا نولان فردیت خود را با حضور در دل هالیوود از دست داده است؟
      این احتمالاً مهم*ترین سؤالی است که درباره نولان می*توان مطرح کرد. نولان کارش را به عنوان یک کارگردان مستقل شروع کرد. فیلم 6 هزار دلاری تعقیب، اولین فیلم بلند نولان، با داستان گیرا، حس و حالی که یادآور فیلم*های نوآر بود و ساختار روایی متفاوتش، یک فیلم جذاب و موفق به شمار می*رفت. پس از آن بود که نولان کار با هالیوود را شروع کرد و هر چه جلوتر آمد، فیلم*هایش هم پرهزینه*تر و پرفروش*تر شدند. به طوری که دو فیلم بتمن او و همین تلقین، در طبقه*بندی فیلم*های هالیوودی، در دسته بلاک*باسترها قرار می*گیرند. با این وجود نولان هنوز ایده*های خود را به فیلم تبدیل می*کند. توجه او به کمیک*بوک*ها و پدیده*های عامه*پسندی چون بتمن و سوپرمن، نه از روی باج دادن به کمپانی*های بزرگ، که به دلیل علاقه شخصی نولان است. ایده تلقین هم به گفته خود نولان سال*ها در ذهن او بوده تا توانسته فرصت و توان ساخت آن را به دست بیاورد. این یک شیوه مدرن و درست از رابطه فرد و سیستم است. رابطه*ای که سودش به هر دو طرف می*رسد. بازی نولان – هالیوود یک بازی دو سر برد است و این بزرگ*ترین راز کامیابی نولان است که اشتراکات خودش و سیستم هالیوود را دریافته است. البته طبیعی است که حضور کمپانی*های بزرگ و منابع مالی دیگران در پشت آثار نولان، اثرش را در این فیلم*ها باقی می*گذارد. در تلقین این تأثیر را به صورت بالا رفتن میزان بار اکشن فیلم در برخی از دقایق آن مشاهده می*کنیم. اکشنی که متأسفانه تعادل جادویی ریتم فیلم را در دقایق اندکی به هم می*زند. اما این تأثیر در حدی نیست که قرار باشد نولان را به کلی نفی و او را فردی مسخ* شده در هالیوود تلقی کنیم. این مرز ظریفی است که عدم رعایتش کارگردان را به سرنوشت برایان سینگر دچار می*سازد و رعایتش باعث پیشرفت کارگردانی مثل کریستوفر نولان می*شود.

      نویسنده: سید آریا قریشی
      منبع: عشاق سینما


      منبع:سایت نقد فارسی

      ویرایش توسط mercedess : ۱۳۹۲-۱۱-۰۳ در ساعت ۰۲:۲۹ قبل از ظهر
      برای من قشنگی زیر بارون راه رفتن اینکه : هیچ کس اشکامو نمی بینه