• یک سازمان دولتی مخفی چندین ضد قهرمان با قدرت های خارق العاده را به کار میگیرد تا ماموریتی خطرناک را در ازای کوتاه شدن دوره حبس شان، انجام دهند...

  • خطرناک ترین مامور سابق سازمان CIA، "جیسون بورن" کم کم به یاد می آورد که واقعاً چه کسی است و سعی میکند حقایق پنهان در مورد گذشته اش را کشف کند...

  • داستان فیلم درباره ی کودکی به نام سوفی است که با غول بزرگ مهربانی آشنا می شود و زمانی که متوجه می شود بقیه ی غول ها (که بسیار ظالم هستند) می خواهند کودکان بی گناه انگلستان را بخورند، به فکر می افتد که برای همیشه مانع کارشان شود...

  • کارمند آژانس امنیت ملی آمریکا “ادوارد اسنودن” به طور ناگهانی هزاران اسناد محرمانه طبقه بندی شده را به خبرگزاری ها لو میدهد و...

  • سه دزد جوان به قصد سرقت مقداری پول نقد وارد خانه ی یک مرد نابینا می شوند، اما این مرد برخلاف ظاهرش اصلاً ضعیف و ناتوان نیست...

  • آرتور بیشاپ (جیسون استتهام) خیال میکرد گذشته ی مرگبارش را پشت سر گذاشته، اما یکی از نیرومندترین دشمنانش پیدایش می شود و معشوقه ی او را می رباید. اکنون او مجبور است به اقصی نقاط جهان سفر کند تا سه ترور غیرممکن را انجام دهند و آنها را بصورت حادثه جلوه دهد...

  • یک پسر نوجوان به نام کوبو باید به دنبال یک سری وسایل جادویی بگردد تا با استفاده از آنها بتواند روحی که از گذشته آمده را شکست دهد...

  • فیلم داستان واقعی دو مرد جوان به نام های دیوید و افریم است که برنده ی یک قرارداد 300 میلیون دلاری می شوند تا مهمات جنگی آمریکا را در افغانستان تامین کنند و...

  • مکس یک سگ خانگی است که به تازگی مجبور شده سگی دیگر به نام دوک را در کنار خود تحمل کند. اما جدال این دو و اشتباهاتشان باعث می شود به دام ماموران کنترل حیوانات بیافتند و...

  • "دوری" به یاد دارد که در گذشته یِ دور خانواده ای داشته و از همین رو جستجو را برای پیدا کردن خانواده خود آغاز می کند. "نمو" و "مارلین" هم از آنجا که حافظه کوتاه مدت دوری مشکل دارد، او را همراهی می کنند تا گم نشود. این جستجو آنها را به یک موسسه زیر دریایی می کشاند و...

  • خوش آمديد

    ورود / ثبت نام

    خوش آمديد

    ورود / ثبت نام

    هم اکنون وارد انجمن شويد

    • به وب سایت رسانه کوچک خوش آمدید
    LilMedia New Domain lilvpn
    نمایش نتایج: از 1 به 1 از 1
    1. #1

      تاریخ عضویت
      آذر ۱۳۹۱
      شماره عضویت
      40
      نوشته ها
      54
      محل زندگی
      اینترنت
      پسندیده : 12
      مورد پسند : 26 بار در 17 پست

      پانزدهمین فیلم برتر imdb 15=One Flew Over the Cuckoo's Nest



      کارگردان :
      Milos Forman
      نویسنده : Lawrence Hauben بازیگران: Jack Nicholson, Louise Fletcher ,Michael Berryman جوایز :
      برنده اسکار: بهترین فیلم، بهترین بازیگر مرد، بهترین بازیگر زن، بهترین کارگردان، بهترین فیلمنامه
      نامزد اسکار: بهترین بازیگر نقش مکمل مرد، بهترین فیلمبرداری، بهترین تدوین، بهترین موسیقی متن
      خلاصه داستان :
      مك مورفي براي رفع بيماري رواني احتمالي اش به آسايشگاهي رواني اعزام ميشود. اينجا محليست كه بيشتر ديوانه آفرين است تا درمانگر ....


      خوانشی تحلیلی از فیلم پرواز بر فراز آشیانه فاخته- میلوش فورمن (1975)
      حکایت مردی که گفت : نه!
      نویسنده: مهدی ملک

      مقدمه دهه 1970 میلادی، دهه هنجار شکنی در سینمای هالیوود است. دیگر از مردان بلند قامت و قوی پیکری که جای خالی اسطوره های نداشته فرهنگ و تاریخ آمریکا را پر می کردند، خبری نیست. «گری کوپر»، «جان وین»، «گرگوری پک» که هر کدام از خوش قد وبالاو جذاب ترین مردان زمانه شان بودند، جای خود را به «آل پاچینو»، «رابرت دنیرو»، «داستین هافمن»، «جک نیکلسون» و... داده بودند که با معیار های ستاره های قدیم هیچ شباهتی نداشتند. در عوض معیار های دیگری در این هنر پیشگان مکتب جدید هالیوود وجود داشت که باب روز بود. تأثیرات فرهنگی انقلاب های جهان در دهه 1960 مثل کوبا، کنگو و... و هم چنین ظهور جنبش های آنارشیستی در آمریکا همانند «بیتل ها»، شورش دانشجویان در مه 1968 در فرانسه و... همه وهمه باعث شده بود تا شخصیت های انقلابی، عاصی، هنجارشکن و... باب روز شوند. با نگاهی به تاریخ سینمای دهه 1970 در می یابیم که طغیان خشونت«داستین هافمن» برای حفظ ارزشهای مردانه و حریم خانه در«سگ های پوشالی –سام پکین پا-1971»، گروگان گیری فردی با بازی «ال پاچینو» در «بعدازظهرسگی-سیدنی لومت-1973» که سرقت از بانک برای مهیا کردن عمل جراحی دوستش را به جریانی اجتماعی بدل می کند، انفجارحقارت وخشم«رابرت دنیرو» در فیلم «راننده تاکسی – اسکورسیزی-1977»همه در این راستا تعبیر میشود و هم چنین «نه گفتن» مک مورفی (جک نیکلسون) در«پرواز بر فراز آشیانه فاخته»
      ساخت



      در سال 1962 رمان «پرواز بر آشیانه فاخته » نوشته «کن کیسی» منتشر شد. رمان پر سر و صدای «کیسی» توجه «کرک داگلاس» - بازیگر، تهیه کننده- را به خود جلب کرد و در سال 1965 ، «کرک داگلاس» امتیاز ساختن فیلمی بر مبنای این رمان را از «کیسی» خرید ، علیرغم اجرای روی صحنه تئاتر، «داگلاس» امکان ساختن این فیلم را تا ده سال بعد پیدا نکرد.
      در سال 1975 «کرک داگلاس » آنقدر جوان نبود که نقش «مک مورفی » را بازی کند(که نگارنده این موضوع را به فال نیک می گیرد!) و پس از مشورت سرانجام «میلوش فورمن» اهل چک به عنوان کارگردان و«جک نیکلسون» به عنوان ایفا گر نقش «مک مورفی » انتخاب شد.
      ساختار فیلم
      فیلم در فضای گرگ و میش صبح شروع شده و در فضای گرگ و میش صبح تمام می شود . این قیاس شروع و پایان ما را به این سؤال میرساند : در فضای میان این دو طلوع چه چیزی تغییر کرده است؟ این سؤالی است که در ادامه برای آن جواب میابیم . در این فیلم تلفیق هنر و تجربه گرایی سینمای اروپا (میلوش فورمن اهل چک است) با نظم و داستان سرائی آمریکایی، به شاهکاری تبدیل شده است. یکی از تأ ثیرات میلوش فورمن به فیلم نامه تلاش برای تبدیل ساختار روایی به ساختار روایی اپیزودیک است که از ویژگی های سینمای هنری اروپا در برابر سینمای کلاسیک آمریکا به شمار می آید . بنابراین میتوان مثلاً فیلم را به اپیزود های «ورود مک مور فی به آسایشگاه »،«جلسات روانکاوی»،«فرار و ماهیگیری» و ... تقسیم کرد.
      هم چنین از دیگر تمهیدات «فورمن» در ساختار روایی این است که فیلم مدام در میان صحنه های دراماتیک و غیر دراماتیک در جریان است.فورمن در صحنه های دراماتیک اغلب از تدوین سریع و کلوزآپ استفاده می کند و در صحنه های غیردراماتیک برای القای حالت سکون اغلب از برداشت های بدون کات به همراه کلوزآپ .
      «فورمن» از تصویر برداری با دوربین روی پایه و تراولینگ در تمام مدت فیلم-حتی در صحنه های پر تنش درگیری ها و فرار – استفاده کرده است . این نوع فیلم برداری امکان تأکید بر میزانسن و دکوپاژ را به کار گردان داده است . «فورمن» با حوصله در هر نما عناصر مورد نیاز را کنار هم چیده است به شکلی که اگر از هر نمای فیلم، عکسی بگیریم متوجه خواهیم شد که حتی زاویه قرار گرفتن هنر پیشه ها نسبت به هم و نسبت به کادر ارز یابی شده است.
      در طول فیلم «مک مورفی» ده ها دیالوگ با هم قطارانش بر قرار می کند اما رابطه ی او با رئیس که در انتهای فیلم نقش کلیدی دارد به صورت تصویر هایی مجزا و دو نفره تصویر می شود. در لحظه ورود «مک مورفی» به آسایشگاه او به یکباره ادای رقص «سرخپوستی» را در می آورد.
      و یا در صحنه ای که «مک مورفی » ادعا می کند بالاخره «آب سرد کن» را از جا در آورده و به شیشه می کوبد و فرار می کند، تصویر از مدیوم شات (نمای متوسط) به کلوز آپ (نمای نزدیک) صورت رئیس کات می شود. هم چنین در ساختار روایی فیلم از تضادها(واریاسون) و عناصر تکرار شونده(موتیف) برای خلق فضا استفاده شده است. نکته قابل توجه اینکه در طول فیلم و البته با تماشای دوباره پی می بریم که تلاش های مک مورفی با حضور رئیس و در واقع اراده او کامل می شود.آشکارترین صحنه سکانس مربوط به بسکتبال است که مک مورفی تمام تلاش را برای پیروزی بر زندانبانان انجام می دهد اما در نهایت این دستهای رئیس است که توپ را به حلقه می اندازد و یا صحنه فرار مک مورفی بر شانه های رئیس.
      هم چنین تکرار عناصری مثل جلسه روانکاوی ، هوا خوری، قرص روزانه و... حکایت از نظم و انظباط عقیم کننده آسایشگاه دارد.
      و دیگر اینکه وقتی «مک مورفی» و دیوانه ها ( که به صورت کنایی آنها را دکتر صدا می زند) برای ماهیگیری می روند ، در پایان سفر تصویر آنها را می بینیم که ماهی غول پیکری را به دست گرفته اند که این تصویر در قیاس با شروع فیلم که پزشک معالج عکس خود را در حالی که ماهی بزرگی بدست گرفته است به رخ «مک مورفی» می کشد، آشکارا دارای بار کنایی زیبایی است. مساله مهم دیگر اینکه رئیس سرخپوست است که تا پیش از این در طول حاکمیت ژانر وسترن همواره به عنوان قبایل وحشی و بدوی نشان داده می شدند.
      مضمون فیلم
      «میشل فوکو» در کتاب والای ( تاریخ جنون) تیمارستان را به همراه نهاد های دیگری مثل زندان و ... از جمله نهاد هایی می داند که قدرت از طریق آنها به فرد عاصی انتقال یافته و او را هم – از طریق روشهایی حساب شده – به شکلی که خود می خواهد می سازد.
      «فوکو» با مترادف نهادن انضباط و قدرت به بررسی نقشی می پردازد که فرد از بدو تولد توسط پدر(به عنوان نماد نظم) ،مدرسه، دارالتأدیب و... با آنها روبروست تا کاملاً بپذیرد آنچه را که بر او می رود و بینوا بندگکی سر به راه باشد. فوکو رابطه پزشک / بیمار را رابطه ای می داند که در آن قدرت تحت لوای قانون و اختیاراتی که تمدن به آن داده است به اعمال اراده می پردازد.
      آسایشگاه در فیلم به شکل مرموزی تجسم اعمال قدرت برای سر به راه کردن است، که پرستار «رچد» به عنوان مظهر آن شناخته می شود. پرستار «رچد»که از تمامی ابزارهای مجازی که اجتماع متمدن در اختیار او گذاشته است برای سرکوب شور و شعور به اصطلاح روانی ها استفاده می کند.
      محیط آسایشگاه طبق برنامه کاملاً زمان بندی شده اداره می شود. انضباطی که نتیجه برنامه های«رچد» است تا هر گونه شور و شوق زندگی سرمستانه را در بیماران بخشکاند. جایی یکی از بیماران (چزویک) می گوید که شاید تماشای یک مسابقه بیسبال درمان درد باشد به جای داروهای روزانه .اما دلیل جمع کردن افراد در آسایشگاه چیست؟ «مک مورفی» در بدو ورودش، در دیالوگی به پزشک می گوید که صاحب کارش مزدش را نداده و او هم در عوض او را کتک زده است.
      «اگر این جرم و دیوونگی باشه که نصف مردم دنیا دیوونه اند!»
      قدرت او را وقتی سالم می پندارد که در برابر تضییع حق خود ، سر به زیر اندازد و پی کار خود رود .
      «صنعت فرهنگ سازی» در جهت هم شکل کردن و تحمیق افراد، برنامه های مرتب و هماهنگی را ترتیب داده است. از ورق بازی کردن های ممتد تا هوا خوری و در کنار این تفریحات در محیطی که نباید از آن خارج شد، صد البته برنامه ساعتی مصرف دارو.
      تعجب مک مورفی برای دانستن دلیل مصرف این داروها در حالی که سالم است و متعاقب آن فریب پرستار، اولین نشانه های عصیان اوست.
      «مک مورفی» آب سردی را از آبسرد کن به سر و صورت جماعت خواب زده می پاشد تا آن ها را نسبت به وهنی که بر آن ها می رود بیدار کند و اوست که همین جماعت را به دنیای واقعی بیرون برده و با شهر و طبیعت و زن و زندگی آشنا می کند.
      وقتی پرستار رچد از پخش مسابقه « بیسبال » از تلویزیون مخالفت می کند به هیجان برای تصویر خیالی مسابقه می پردازد و ...



      همان گونه که ذکر شد در برابر میل به زندگی و شور که بنابر تقسیم بندی « فردریش نیچه » دیدگاه « دیونیزوسی » در یونان باستان است، نظم و انضباط و عقلانیت سلطه جوی پرستار « رچد » قرار دارد.
      « قدرت بی رحم سرکوبگر در قامت دیو شاخداری که از دماغ و دهنش دود بر می آید و سه شاخه دستش است، تصویر نشده است. پرستار ظریفی است که ظاهراً به حقوق بیمارها احترام می گذارد و می خواهد آن ها را به اجتماع برگرداند» و از این جاست که به قول « والتر بنیامین » مسیر تاریخ بشری نه حرکت از بربریت به تمدن بلکه از تیر و کمان به بمب های مگا ترونی است.
      این تجسم یخ زده و بی رحم قانون که دیگر از هرگونه احساس انسانی تهی شده است در سکانسی که با تهدیدی مادرانه باعث خودکشی « بیلی » می شود، به خوبی پیداست. تمثال ترس از مادر که عاقبت بیلی را به خودکشی می کشاند نیز طرفداران روانکاوی لاکان را ارضا می کند. لاکان از نظم جامعه همواره به عنوان « دیگری بزرگ» یاد می کند که میل همواره میل « دیگری بزرگ» است.
      تهی شدن پرستار نادرست کار را مقایسه کنید در صحنه ای که پرستار جوان و پرستار راچه جسد خونین بیلی را می بینند.چهره گرایان و ترسیده پرستار جوان در برابر چهره سرد و سنگی « راچه ».
      « راچه » با ایراد تذکری قانونی از دیوانگان خواستار متفرق شدن و مهم تر « رعایت برنامه روزانه » شوند و این جاست که « مک مورفی » به « راچه » حمله ور می شود و موفق می شود کلاه ( نماد قدرت ) « راچه » را به خاک اندازد.
      از این جا به بعد « مک مورفی » دیگر نه به عنوان یک فرد که به عنوان « نماد آزادی و تلاش برای رهائی » برای دیگران مطرح می شود.
      « رئیس » که به خوبی این مسئله را می داند برای اینکه « مک مورفی » شکسته نشود، تصمیم به آسوده کردن او از رنج و عقیم شدگی می گیرد، چرا که « رئیس » شکستن و خرد شدن را دردناک تر از مرگ می داند.
      با از جا کندن آبسردکن و خرد کردن شیشه، نماد آزادی در میان باقی افراد زنده می ماند و آن ها با شور و اشتیاق فریاد « دیوانه از قفس پرید !» را سر می دهند، هر چند بدن « مک مورفی » عاجز و بی جان در طبقه بالا روی تخت افتاده باشد.*

      * ماهنامه فیلم – شماره 281 – امیر قادری: 100.
      نویسنده: مهدی ملک
      منبع: وبلاگ حریق باد





      یادداشتی درباره ی فیلم "پرواز بر فراز آشیانه فاخته" یا "دیوانه ای از قفس پرید"
      نویسنده: البرز محبوب خواه

      دکتر: شنیدی میگن اگه آب یه جا بمونه میگنده؟! این جمله چه مفهومی واست داره؟
      مک مورفی: همونقدر که تف سربالا واسم معنی داره! شایدم منظورت اینه که رو سنگ غلتان خزه سبز نمیگردد! آره عوضی؟!
      بدون هیچ مقدمه ای فرض میکنم که خواننده فیلم "one flew over the cuckoo’s nest” را دیده است:
      جک نیکلسون با بازی خیره کننده اش در نقش مک مورفی (یک زندانی که برای تست سلامت روانی به تیمارستان فرستاده میشود) به واقع ناخودآگاه همه ما مردمان "اینجا و اکنون" را برای یک قضاوت تاریخی فرا میخواند.
      دیوانه کیست؟ دیوانگی چیست؟ سلامت روانی را چه کسی تعیین میکند و مرز بین دیوانگی و سلامت کجاست؟ و مهمتر از همه ریشه ناملایمات روانی انسانها که منجر به طرد شدن آنها از جامعه میشود چیست؟
      در این نوشتار قصد دارم با دیدگاهی انتقادی، فحوای فیلم را بر روی متن فلسفه میشل فوکو بسابم که شاید مک مورفی با لحن مسحور کننده اش بگوید: آره اینجوری بهتره!



      تیمارستانی با قوانین خشک پذیرای یک سری دیوانه است که به زعم خود دیوانه ها، با میل خود به آنجا آمده اند و هر موقع قصد رفتن بکنند، آزادند. اما مک مورفی را از زندان به آنجا آورده اند تا سلامت روانی او که خودش را به تنبلی زده و دست به هیچ کاری نمیزند، را تست کنند. مک مورفی از همان بدو ورود به بیمارستان مخل نظم و آرامش مدنظر پرستار راچت (مدیر تیمارستان با اخلاقی به شدت آزار دهنده بطوری که باید در سلامت روانی خود او شک کرد) میشود.
      مک مورفی در هیات یک باسمه ای یا یک عوضی خودبنیاد، بنیاد مفتضح نظم و نظارت و اعمال قدرت سلطه موجود که بصورت عینی در زندان/تیمارستان تبلور می یابد را به چالش میکشد. شاید آنجا که مک مورفی خطاب به رئیس تیمارستان میگوید"من نابغه قرن ام!" می توان نتیجه گرفت که او به واقع یک سوژه ی (subject) فوکویی است.
      مک مورفی در مقام اخلال گری جذاب که چون شوربختی سودایی، رهایی بیمارگونه اش را بر سر نظم موجود آوار میکند.
      طبق روایت فیلم از زبان مک مورفی داستان به زندان افتادن وی اینگونه است: " یه مشت عوضی در حال ایجاد مزاحمت برای یه دختره بودن که رفتم و حساب همشون رو رسیدم اما بعدش اون اراذل و اوباش جمع شدن و تو دادگاه علیه من شهادت دادن چون خدمت همشون رسیده بودم" در واقع جرم او تجاوز به همان دختره عنوان میشود.
      زندان/تیمارستان به واقع گوشه ی کوچکی از تقسیم بندی های مدرن از یک جامعه است. جدا کردن دسته ای از آدم ها از جامعه با این عنوان که "شما مشکل روانی دارید" و حتی فجیع تر اینکه دسته بندی کردن خود روانی ها با عناوین بیماران مجاز و بیماران غیر مجاز (در سکانسی که قرار است بیماران مجاز برای گردش توسط اتوبوس به بیرون از محوطه تیمارستان برده شوند) عینیت یک نوع خرد ابزاری صرف در مواجهه با جامعه است. نفس تقسیم بندی روانی انسان ها را شاید بتوان گونه ای دیگر از تقسیم بندی های طبقاتی-سیاسی-اقتصادی-اجتماعی خواند طوریکه با حذف گروهی از انسان ها از بازی موجود در واقع آنها را در نظم از پیش معین خود ادغام میکند. (حذف ادغامی)
      اما این نوع نگرش و خوانش از جامه پیشاپیش ابتذال خود را در متن خود فریاد میزند چه آنکه دست زدن به یک نوع اعمال قدرت بر انسان ها یا بهتر بگویم مراقبت و تنبیه آنها میتواند دایره خود را گسترده تر کرده و نوع انسان را در بر بگیرد. همچنانکه نمونه های این نوع نگرش در بعدی وسیع تر در تفکر فاشیسم، نازیسم و حتی ناسیونالیسم به وضوح پیداست: آنجا که مک مورفی به رئیس بیمارستان میگوید: "اگه اینجوری باشه که همه ی آدما دیوونن!".



      نقش بنیادی شخصیت سرخپوست معروف به "رئیس" نیز در فیلم قابل توجه است. رئیس در مواجهه با نظامی که پدرش را تحت تفکر نژادپرستی (سفیدها) از پا درآورده، تسلیم را انتخاب میکند ولی تسلیم او حامل مازادی است که از مصرف شدن او جلوگیری میکند. او با تمارض به کر و لال بودن در واقع بنیادی ترین ابزار انسان "تکلم (زبان) و شنیدن (گوش فرا دادن) (که خود نه تنها ابزاری برای مبارزه اند بلکه میتوانند بعنوان ابزاری برای استحمار و تحت سلطه قرار گرفتن نیز استفاده شوند) را از کار می اندازد تا در جریان تولید و مصرف کثافت شرکت نکند در واقع او مصرف نمیشود. همچنانکه دیگر دیوانه های فیلم هر روز در جلسات حال به هم زن پرستار راچت شرکت کرده و نه تنها به خزعبلات او گوش میسپارند بلکه در تایید کلام او چرت و پرت هایی هم نثار همدیگر میکنند. از اینجاست که میتوان نتیجه گرفت که رئیس روی دیگر سکه ای است که مک مورفی روی دیگر آن است.
      یک نکته بحث برانگیز دیگر اقدام مک مورفی در فراری دادن "دیوانه ها" و بردن آنها برای ماهیگیری است بویژه آنجا که جمله وسوسه انگیز و افسون گر مک مورفی خطاب به دیوانه ها "آقایون دیوونه ها شما دیگه یک دیوونه نیستید شما الان یه ماهیگیرید" ما را با مقوله ای تحت عنوان "هویت نمادین" مواجه میسازد هویتی که نه مستقلا توسط خود شخص بلکه توسط دیگری بزرگ (اجتماع) برساخته میشود و دقیقا به همین علت است که آنها در تیمارستان یک مشت دیوانه ی روانی خطاب شده ولی بر روی عرشه کشتی یک ماهیگیر.
      و اما سکانس آخر فیلم که به غایت دردناک تر است ایده فوکویی شکست در برابر نظام "مراقبت، تنبیه: تولد زندان" را به زیبایی نشان میدهد چرا که مک مورفی نه به عنوان "قهرمان" بلکه به عنوان "نابغه قرن" در مبارزه علیه نظام مذکور سرنوشتی جز مرگ عایدش نمیشود. ولی مرگی که نه یک مرگ پوچ و تهی بلکه مرگی که با زیبایی تمام و به دست رئیس، یاور مک مورفی، فضاحت زندان/تیمارستان را به عنوان گوشه ای از تقسیم بندی های سیاسی-اجتماعی مدرن عیان میسازد و مقدمات رهایی رئیس را دست و پا میکند. اما رهایی اصیل و پیروزی تمام عیار نصیب مک مورفی است نه رئیس چه آنکه او بود که رهایی بیمارگونه اش را بر سر نظم موجود آوار کرد.
      دیوانه از قفس پرید، مک مورفی فرار کرد. آره عوضی ها!

      نویسنده: البرز محبوب خواه
      منبع: وبلاگ از فلسفه تا هنر





      - تحلیل نشانه¬شناختی فیلم «پرنده¬ای از آشیانه¬ی فاخته پرید»: پرواز از قفس عادت¬ها
      نویسنده: آزاد جعـــفری

      «چرخ زمان» بهترین تعبیری است که می¬توان برای بیان ماهیت تاریخ و زمان به کار برد. وقتی چرخی می¬چرخد آن¬چه همراه دارد حرکت می¬دهد. حرکتی آزادانه که هر آن می¬تواند به مقصدی نو تغییر جهت دهد؛ اما آیا خود چرخ هم در انتخاب حرکت خود مختار است؟ چرخ فقط به دور خویش می¬چرخد، حرکتی مداوم و به شدت تکراری که گریزی هم از آن نیست. زمان نیز حرکتی دورانی و کهنه دارد؛ درست مثل حرکت دورانی عقربه¬های ساعت؛ مثل حرکت دورانی زمین به دور خویش و حتی به دور خورشید و اساساً تاریخ بر همین اصل تکرار، بنا شده است.
      با نگاهی دوباره به تاریخ خواهیم دید که تفاوت¬های اعصار مختلف زندگی بشر در قیاس با شباهت¬های آن¬ها، به مقایسه¬ی هزاران جفت دوقلو می¬ماند که یکی از جفت¬ها پیراهن سفید و دیگری پیراهن سیاه بر تن داشته باشد. در میان بشر موجود همیشه خصلت¬های واحد و ثابتی وجود داشته که تاریخ بر محور آن گشته و می¬گردد. یکی از این ویژگی¬ها عدم قبول چیزی است که خلاف¬آمد عادت باشد. این مسئله قدمتی به درازای حیات انسان و بالاتر از آن حیات جن و انس دارد. شاهد این مدعا جریان خلقت انسان و عدم سجده¬ی ابلیس بر این مخلوق تازه¬ی خداست. خلقت انسان برای اجنه یک خرق عادت است؛ انسان برای آن¬ها موجودی ناشناخته است و همین برای ابلیس کافی است که آن را نپذیرد و مبدأ این ویژگی شیطانی در میان ابنای بشر شود. حال بماند که بحث خدا و شیطان خود بحثی خلاف¬آمد عادت¬هایی است که انسان با آن خو گرفته است و لذا عدم قبول این امر از جانب بشر، خود مبنایی این¬چنین دارد. این بحث به حوزه¬ی دین محدود نمی¬شود و به طور کلی حوزه¬ی تفکر از ابتدای شکل¬گیری، با این مشکل دست¬ و پنجه نرم کرده است؛ چراکه تفکر مقوله¬ای است عقلی و عقل هم چیزی غیر قابل تجربه با حواس ظاهری و در نتیجه خلاف عادت است.



      اولین قربانی مهم این جریان نیز «سقراط» فیلسوف و دانشمند است. سقراط، همه¬ی عمر خویش را در راه رهانیدن مردم از آن¬چه به غلط بدیهی می¬پنداشتند صرف نمود و در پایان نیز به همین جرم جام شوکران نوشید. افلاطون، شاگرد شایسته¬ی سقراط، این خصلت بشر را در مثالی زیبا و ماندگار بیان می¬نماید. افلاطون بشر را به غارنشینانی تشبیه می¬کند که پشت به دهانه¬ی غار، رو به دیوار تاریک، غل و زنجیر شده¬اند؛ مردم در پشت سر آنان رفت و آمد می¬کنند و سایه¬های آن¬ها روی دیوار غار می¬افتد؛ اما غارنشینان که فقط سایه¬ها را می¬بینند و نمی¬توانند منشأ آن را درک کنند گمان می¬کنند همه¬ی آن¬چه هست همان سایه¬ها هستند و جز آن چیزی وجود ندارد. یکی از این غارنشینان موفق می¬شود غل و زنجیر را از دست و پای خویش باز کند و به بیرون غار نظر افکند؛ بدیهی است که دریچه¬ای به روی دنیایی تازه به روی او گشوده شده که تا دیروز تصورش را هم نمی¬توانست بکند. او برمی¬گردد تا دیگران را نیز از آن غلفت مداوم رهایی بخشد؛ اما همنشینان وی که به دیدن سایه¬ها عادت کرده¬اند و به وجود چیزی جز آن معتقد نیستند، حرف¬های او را باور نمی¬کنند و او را دیوانه می¬پندارند؛ پس بر سرش می¬ریزند و آن¬قدر او را می¬زنند تا می¬میرد و این همان است که بر سر سقراط و امثال او آمده و خواهد آمد. طرد به جرم مخالف¬خوانی. همان¬که نوح (ع)، ابراهیم (ع)، موسی (ع)، عیسی (ع)، محمد (ص) و جانشینان دوازده¬گانه¬اش بدان گرفتار آمدند؛ همان¬که ژاندارک قربانی¬اش بود و گالیله محکوم آن؛ همان دَوَران تکراری زمان؛ گالیله، او که نخستین بار به دوران تکراری زمین پی برده بود.
      هنر، دیگر قربانی این مسیر لایتغیر تاریخ است. «ونگوگ» نقاش، سال¬ها بر خلاف سنت¬های مرسوم نقاشی می¬کند و در بحرانی¬ترین شرایط زندگی، همرنگ جماعت نمی¬شود و کارش به جنون و خودکشی می¬انجامد. «تولوز لوترک» وضعیتی از این هم شگفت¬تر دارد. او اشراف¬زاده¬ای است که همه¬ی ثروتش را به پای هنرش می¬ریزد. هنری که به جرم قباحت از حد گذرانده¬اش خریدار ندارد و کار او را به «مولن روژ» و مرگ بر اثر نوشیدن زیاد می¬کشاند.
      از این قبیل نمونه¬ها بسیار است؛ اما از آن¬جا که ذکر دیگر نمونه¬ها خود تکراری مجدد خواهد بود، به همین¬ها اکتفا کرده به اصل بحث می¬پردازیم. این مقاله نه به غایت شناخت فلسفه¬ی زمان و تاریخ و مسئله¬ی عادت نوشته شده و نه تخصص نگارنده در این زمینه¬هاست؛ بلکه غرض، بررسی حوادث و روابط شخصیت¬های یکی از فیلم¬های برتر تاریخ سینما به نام «پرنده¬ای از آشیانه¬ی فاخته پرید» است که در ایران به «دیوانه¬ای از قفس پرید» شهرت دارد.و آن¬چه گذشت مقدمه¬ای بود برای آن¬که انگیزه¬ی نگارنده را برای انتخاب این موضوع و به تبع آن این فیلم که مدت زیادی از تاریخ ساخت آن می¬گذرد مشخص سازد؛ چراکه تم اصلی این فیلم همین مسئله¬ی حرکت بر خلاف¬آمد جریان حاکم است و خود فیلم به مثابه ضرب¬المثلی که یک واقعه¬ی مصداقی مشخص را شامل می¬شود؛ اما قابل تطبیق بر بسیاری نمونه¬های مشابه هم¬مفهوم است و به طور کلی بهترین راه و چه بسا تنها راه ممکن برای پرداختن دست به «معنا» در سینما گرایش به زبان نماد و استعاره بوده و هست.
      این مقدمه ذکر شده تا لازم نباشد جای¬جای داستان نقبی به رویدادهای خارج از فیلم زده شود و فضای کلی داستان به مناسبت نتیجه¬گیری¬های اخلاقی و اجتماعی و سیاسی از دست برود؛ چراکه لطف ضرب¬المثل به حذف مشبه است و ذکر آن جز تضعیف وجه شبه خاصیت دیگری نخواهد داشت.


      خلاصه¬ی داستان



      «پرنده¬ای از آشیانه¬ی فاخته پرید» به کارگردانی میلوش فورمن محصول 1975 آمریکاست. فیلم، داستان مردی سی و هشت ساله به نام «راندل پاتریک مک مورفی» را روایت می¬کند که به خاطر نجات دختری از دست اراذل و اوباش، با شهادت دروغ همان اراذل و اوباش به زندان می¬افتد. او که بی¬گناه است این ظلم آشکار را برنمی¬تابد و به جرم ضرب و جرح نگهبانان به عنوان بیماری روانی به آسایشگاه روانی منتقل می¬شود. ورود او به این آسایشگاه نقطه¬ی آغاز فیلم است. یک زخم¬خورده¬ی ظلم جامعه به جمعی وارد می¬شود که نه تنها مورد ظلم واقع شده¬اند، بلکه خود، این مظلومیت را انتخاب کرده-اند و منشأ پیچیدگی روابط این داستان همین نکته است. مک مورفی ناخواسته به میان جمعی آمده که ناچار است با آنان روز و شب کند. این جمع و رفتار و مناسباتشان به شدت برایش غیر قابل تحمل است؛ اما مک مورفی از آنان فاصله نمی¬گیرد و نه تنها خود همرنگ آنان نمی¬شود، بلکه در جهت هدایت آنان به راه درست تلاش می¬کند و این کار او به هیچ وجه مورد پسند مسئول خودخواه و در عین حال موجه¬ظاهر بخش، یعنی «پرستار راچت» نیست و اختلاف او با پرستار و حس تسلیم¬ناپذیری وی انگیزه¬ای می¬شود برای ادامه¬ی این روند کار بر روی بیماران و تزریق آمپول خودآگاهی به آنان که هر روز ویروس غفلت با حرف و عمل و دارو وارد بدنشان می¬شود. کار به جایی می¬رسد که مک مورفی حریم¬های ممنوعه¬ی عادت¬هایی را که در بیمارستان نام قانون به خود گرفته¬اند می¬شکند. قوانینی که یک به یک با دلایل ظاهرفریب آراسته شده¬اند و این قوانین البته «در کَت مک مورفی نمی¬رود»[1] مک مورفی بیماران بیمارستان را سوار بر اتوبوس به لب دریا می¬برد. آنان را سوار بر کشتی می¬کند و به قصد ماهی¬گیری به دریا می¬زند. در بازگشت دیوانه¬ها که حالا توسط مک مورفی شخصیت یافته و با هماهنگی هم موفق به صید ماهی بزرگی شده¬اند، در حضور مسئولان بیمارستان که مک مورفی آنان را استقبال¬کنندگان از ایشان می¬نامد به ساحل برمی¬گردند.
      در جلسه¬ی رؤسای بیمارستان به پیشنهاد پرستار راچت تصمیم مبتنی بر بازگرداندن مک مورفی به اردوی کار رد می¬شود و او برای همیشه در تیمارستان زندانی می¬شود. این¬جاست که مک مورفی پس از آن¬که «همراه» عاقلی از میان دیوانه¬های تیمارستان می¬یابد، مسئله¬ی فرار را با او مطرح می¬کند و این «همراز» عاقل کسی نیست جز «رئیس». مرد تنومند سرخپوستی که تا به حال خود را کر و لال نشان داده و حالا فقط در حضور مک مورفی است که ماهیت واقعی خویش را آشکار می¬کند. او سرخپوستی است که سفیدپوستان پدرش را به خاطر این¬که حرف حق می¬زده و به قول خود رئیس صدایش بلند می¬شده، به مجازاتی شدیدتر از مرگ گرفتار نموده¬اند و این خود به تنهایی کافی است برای این¬که این پسر مارگزیده لال بودن را برای خود اختیار کند و یک کلمه هم حرف نزند.
      مک مورفی قبل از فرار، آخرین تیر را هم برای مقابله با پرستار از کمان رها می¬کند و همین شلیک آخر و در واقع صدای بلند آخر، مسئولان تیمارستان را وامی¬دارد که صدایش را برای همیشه در گلو خفه کنند و به معنای واقعی دیوانه¬اش کنند. مک مورفی دیوانه می¬شود و رئیس که درد «خرد شدن» پدر برایش کافی است، مک مورفی را از این عذاب رهایی می-بخشد. مک مورفی را از سخن گفتن خفه کرده¬اند و حالا او باید از نفس کشیدن هم خفه شود؛ چراکه نفس بدون سخن او نفس مک¬ مورفی نخواهد بود. رئیس به زندگی مک، خاتمه می¬دهد و با تکیه بر قدرت جسمی خویش حصار تیمارستان را در هم می¬شکند و می¬گریزد. روح مک مورفی با جسم رئیس سرخپوست از قفس تیمارستان رهایی می¬یابند.
      روابط و شخصیت¬ها (جزئیات داستان)
      تیتراژ فیلم با زمینه¬ی فضای خفه¬ی یک جاده در تاریک-روشن سحرگاه آغاز می¬شود. در تاریکی جاده، نور چراغ¬های یک ماشین خودنمایی می¬کند. مک مورفی است که می¬آید و قرار است شب تاریک و خواب¬زده¬ی بیمارستان روانی ایالت را هم به نور عقل خویش روشن کند.
      فیلم با یک عادت همیشگی که از قوانین مسلم بیمارستان روانی به شمار می¬رود آغاز می¬شود: خوردن دارو که دیالوگ نخست یکی از بیماران سال¬خورده (ژنرال) مؤید آن است: «مثل همیشه، مثل هر روز، بدون تغییر».
      رئیس سرخپوست از همان ابتدا از خوردن دارو که مهر صحه¬ای بر دیوانگی است اکراه دارد و ما قرص خوردن او را نمی-بینیم. در صحنه¬ی نخستی که از پرستار راچت دیده می¬شود با وجود این¬که پرستار است و باید لباس سفید به تن داشته باشد او را برای اولین بار در لباس پرستاری نمی¬بینیم؛ بلکه در یک لباس سراسر مشکی دیده می¬شود. لباس خارج از محل کار. یک دورویی آشکار. دو ظاهر متضاد که با دو باطن متضاد مقارنند.
      اولین برخورد مک مورفی در بیمارستان با رئیس است. مک مورفی با او صحبت می¬کند اما جوابی نمی¬شنود و این «بیبیت» است که او را در یک جمله معرفی می¬کند: «اون چیزی نمی¬شنوه. اون یه سرخپوست کر و لاله» و البته این جمله را با لکنت زبان ادا می¬کند؛ لکنت زبانی که ظاهراً از ضعف اعتماد به نفس وی ناشی شده است. مک مورفی دیوانگان را در مرحله¬ی اول، از بازی کردنشان می¬شناسد. بازی کردنی که فقط گذران بی¬هدف وقت است. یک بازی بدون قاعده و قانون که تقلب در آن امری کاملاً عادی است. وقتی مک مورفی این جمع را رها می¬کند و می¬رود، «مارتینی» و «بیلی بیبیت» هم به دنبال او می¬روند و این به شکلی نمادین حکایت از آن دارد که مک مورفی قرار است نقش مؤثری در بیمارستان روانی ایفا کند که شروع آن، بر هم زدن این بازی مسخره و احمقانه¬ی دیوانه¬هاست.



      آغاز صحبت مک مورفی با دکتر رئیس تیمارستان (دکتر اسپیوی) در مورد قاب عکسی است که رئیس را با یک ماهی بزرگ که او صید کرده و با آن عکس گرفته نشان می¬دهد. یک ماهی 32 پوندی. دکتر به این صیدش می¬بالد و در ادامه می-بینیم که همین کاری را که دکتر به آن افتخار می¬کند، دیوانه¬ها به کمک هم هنگامی که با ترفند مک مورفی به دریا می¬روند انجام می¬دهند؛ به این معنا که دیوانه¬ها از این دکتر تیمارستان که برایشان تصمیم¬گیری می¬کند چیزی کم ندارند و به همین دلیل مک مورفی در ابتدای آن صحنه آن¬ها را پزشکان آسایشگاه روانی ایالت معرفی می¬کند. در این برخورد با دکتر، به وضوح پی می¬بریم که مک مورفی دیوانه نیست؛ بلکه به ناحق به جرم شروع به تجاوز جنسی به زندان افتاده؛ در حالی که در واقع منجی فرد مورد نظر از دست اراذل و اوباش بوده است و حالا یک انسان پاک و حتی ظلم¬ستیز روبه¬روی ماست که دلیل انتقال او به تیمارستان، اعمال خشونت¬آمیزی بوده است که نسبت به نگهبانان زندان مرتکب شده است و البته این خشونت خویش را در قیاس عمل خود با خشونت «راکی» مشت¬زن، هنگام ناک¬اوت کردن حریفانش در مسابقه، موجه می-داند. دیگر این¬که وقتی رئیس دارد جرائم او را می¬خواند، مک مورفی اضافه می¬کند: «و سر کلاس آدامس جویدم». یک دیالوگ موجز و پرمعنا؛ یعنی همه¬ی آن جرائم در نظر مک مورفی هم¬ارزش با آدامس جویدن سر کلاس و به همان بی-اهمیتی¬اند. آخرین حرف مک¬ مورفی به دکتر کاملاً نمایان¬گر تفکر و دیدگاه فلسفی اوست که در قالب دفاع از اتهام دیوانگی بیان می¬شود: «حالا اونا به من می¬گن دیوونه چون نمی¬تونم مثل یه چوب سفید بی¬حرکت بشینم سر جام. من که هیچ سر در نمیارم دکتر چون اگه دیوونگی یعنی این؛ پس تمام آدمای دنیا دیوونه¬اند و باید دائم به زنجیر کشیده بشن. این حرف آخر منه. تمام».
      مک مورفی در این دیالوگ به وضوح داستان خویش را به خارج از محدوده¬ی مصداقی خود تعمیم می¬دهد؛ همان¬که ما در این نوشته دنبال می¬کنیم.
      یکی از دیوانه¬ها (بنچینی) وقتی نگهبان به او می¬گوید: «این¬قدر سر پا نایست» می¬گوید: «من خسته¬ام». کسانی که مک مورفی با آن¬ها سر و کار دارد حتی نمی¬دانند هنگام خستگی باید بایستند یا بنشینند. همه چیز برای این دیوانه معکوس است و او کم¬ترین قدرت تمایز درست از نادرست را ندارد؛ چنان¬که در صحنه¬ی نخست هم می¬بینیم که بسته بودن دست و پایش به تخت باعث رفع خستگی او شده است.
      جلسه¬ی بررسی مشکلات بیماران که به ریاست پرستار راچت برگزار می¬شود، ابعاد مختلفی از شخصیت بیماران و طبعاً نکات مهمی از سیر داستان را مشخص می¬سازند. دیوانه¬های بیمارستان که در واقع همه داوطلبانه به تیمارستان آمده¬اند، به خاطر غرایز طبیعی خویش خود را متهم دانسته¬اند و شایسته¬ی آسایشگاه بیماران روانی. «هاردینگ» به خاطر علاقه¬ی شدید به همسر و ناراحتی از نگاه آلوده¬ی دیگران به وی خود را دیوانه دانسته و این مطلب را چنین بیان می¬کند، بیانی که به شدت گویای عقل کامل و عدم دیوانگی اوست؛ البته عقل محض نه عقل ارزش¬گذار. «هاردینگ: تنها چیزی که می¬تونم واقعاً حدس بزنم پرستار راچت، ادامه¬ی زندگی من بود با همسرم یا بدون همسرم در زمینه¬ی روابط انسانی یا به عبارت دیگر در کنار هم بودن دو انسان با دو فکر ولی سازش¬گر». «تیبر» در واکنش به این شکل سخن گفتن هاردینگ می¬گوید: «چرا این¬قدر مزخرف می¬گی؟ حرفتو بزن». در این جمع، عاقلانه سخن گفتن مزخرف¬گویی است و خشم همگان را برمی¬انگیزد. آن¬ها نمی¬خواهند فکر کنند. فقط نتیجه¬گیری می¬خواهند و می¬بینیم که «تیبر» مشکل هاردینگ با همسرش را بهانه می¬کند و بی¬هیچ ابایی او را «اواخواهر» می¬نامد و نسخه¬اش را به سرعت می¬پیچد. آن¬چه در این صحنه بسیار مهم است عملکرد مک مورفی است. او فقط نگاه می¬کند و هیچ نمی¬گوید و در ادامه هم سیر کمکش به دیوانه¬ها به صورت موعظه و حرف نیست؛ بلکه با عمل است و از ته دل آن¬ها را به بیدار شدن دعوت می¬کند و برای این¬که منطقی هم جلوه کند و واقع¬گرایی در مورد شخصیتش رعایت شده باشد عموماً در این مطالبه¬هایی که از دیوانه¬ها دارد منفعتی هم متوجه خودش است. کمک وی به بیماران به گونه¬ای است که موجب آزار آنان نشود؛ لذا نگهبان آسایشگاه (واشینگتن) وقتی مک مورفی سعی دارد به «رئیس» بسکتبال بیاموزد خطاب به او می¬گوید: «[این کار تو] به درد اون که نمی¬خوره» و مک مورفی در جواب چنین می¬گوید: «خوب دردش هم که نمیاره، درسته؟ (و خطاب به رئیس) جاییت که درد نگرفته؟ درسته رئیس؟» و درست در مقابل کار مک مورفی، جلسات آموزشی پرستار راچت نه تنها به درد بیماران نمی¬خورد، آن¬ها را معذب هم می¬کند و موجب ناراحتی و تألمشان می¬شود و این اشکال پرستار به طور واضح از زبان «چزویک» شنیده می¬شود. آن هم وقتی که «بیلی» برای جواب دادن سؤال پرستار راچت با زجر روحی فراوان، مِن و مِن می¬کند و نمی¬تواند چیزی به زبان آورد.
      پرستار راچت به گفته¬ی مک مورفی خطاب به رئیس بیمارستان، آدمی است بی¬رحم و متقلب. راچت آدمی است که با تحمیق بیماران، خود را متخصص امور آنان جلوه می¬دهد و به این طریق سعی در افزودن اعتبار خویش در میان پزشکان دارد. نتیجه¬ی این عمل او نامطمئن شدن بیماران نسبت به خویش است و انسانی هم که اعتماد به نفس خودش را از دست بدهد، نیاز به معتمد و تکیه¬گاه را از نیازهای حیاتی خویش خواهد دانست و این همان مطلوب پرستار راچت و امثال فراوان او در میان ما انسان¬هاست.
      وقتی مک¬ مورفی سر خود به بخش پرستاران می¬رود تا صدای بلند و دیوانه¬کننده-ی موسیقی را کم¬تر کند، با برخورد پرستار راچت مواجه می¬شود که به او می¬گوید: «بیماران اجازه ندارن به بخش پرستارها بیان، مشکلت را بیرون از این¬جا می¬تونی مطرح کنی». و نکته این¬جاست که وقتی مک مورفی به بخش بیماران برمی¬گردد و از پشت شیشه مسئله¬ی صدای بلند موسیقی را مطرح می¬کند، پرستار با دلایل غیرمنطقی خواسته¬ی او را رد می¬کند و آیا اگر این فاصله بین او و مک مورفی وجود نداشت، در مقابل متهمی که جرمش ضرب و جرح رؤسای قبلی خودش است و از تکرار این جرم خویش آن هم حالا که آب از سرش گذشته هراسی ندارد، پرستار می¬توانست چنین رذالتی بورزد؟ و حتی با سوءاستفاده از این فاصله، به لک شدن شیشه توسط دست او هم گیر بدهد؟... و این فاصله خود در میان بشریت داستان¬ها دارد!
      مک مورفی نه تنها دیوانه نیست، نمی¬خواهد دیوانه هم جلوه کند؛ لذا از خوردن قرص روزمره¬ی بیماران خودداری می¬کند و وقتی هم مجبور می¬شود آن را بخورد به ظاهر تسلیم می¬شود اما در واقع با پنهان نمودن قرص در زیر زبان، سر پرستار را شیره می¬مالد و این سماجب در عدم پذیرش دیوانگی و غفلت از عاقل بودن خویش به درستی شایسته¬ی شخصیت منحصر به فرد اوست. او که قرار است دیگران را هم به این خودآگاهی رهنمون سازد و حالا مک مورفی صریحاً درباره¬ی پرستار راچت چنین می¬گوید (خطاب به هاردینگ): همچین شماها رو سر انگشتاش بازی می¬ده که انگار یه قهرمانی، چیزیه».



      نکته¬ی دیگر در جریان تلاش مک مورفی برای خرق عادت یکنواخت تیمارستان، پیشنهاد وی برای تماشای مسابقات بیسبال سراسری کشور از تلویزیون است که اگرچه برای بار اول با مخالفت بیماران مواجه می¬شود که چنان¬که پیش¬تر اشاره شد اعتماد به نفس کافی ندارند و نمی¬توانند عمل بر خلاف عادت مورد پسند پرستار را بپذیرند، اما در مرحله¬ی دوم با تشویق مک مورفی رأی موافق می¬دهند و این بار پرستار با یک زیرکی خبیثانه، رأی آن¬ها را کافی نمی¬داند و باز از قبول پیشنهاد مک مورفی سر باز می¬زند. این صحنه به شدت حس انزجار تماشاگر را از او که در ظاهر کاملاً مبادی آداب و منطقی رفتار می¬کند برمی¬انگیزد.
      جلسه¬ی بعدی راچت برای بررسی مسائل بیماران این بار انگیزه¬ی «بیلی بیبیت» را از دیوانه دانستن خویش مشخص می-سازد. غریزه¬ی انسانی دیگری که عبارت است از عشق به یک زن. چیزی که به خاطرش مورد سرزنش مادرش قرار گرفته و اقدام به خودکشی هم نموده است. باز هم یک نیاز موجه انسانی که به غلط مذموم پنداشته می¬شود.
      اعتراض بهترین حربه¬ای است که مک مورفی می¬تواند علیه راچت به کار برد؛ لذا وقتی راجت پس از تقلبی که در رأی-گیری بیماران به کار می¬برد و دست آخر هم تلویزیون را برای مک مورفی روشن نمی¬کند و علاوه بر آن صدای موسیقی را به شدت بلند می¬کند تا لج مک مورفی را بیش¬تر درآورد، مک مورفی خود را کنترل می¬کند و زیرکانه با جنجالی که برای تماشای خیالی مسابقه¬ی بیسبال از تلویزیون خاموش بخش به راه می¬اندازد، مبارزه¬ی خویش را با پرستار علناً نشان می¬دهد و آشکارا از این دوئل نابرابر، پیروز بیرون می¬آید.
      در صحنه¬ای که مک مورفی بیماران را به ماهی¬گیری می¬برد و آنان را پزشکان تیمارستان معرفی می¬کند، هویتی تازه به روح انسان¬هایی که به عاقل بودنشان اعتقاد دارد می¬دهد و آن¬ها هم در عمل با هماهنگی¬ای که در هدف مشترک ماهی¬گیری دارند و با موفقیتشان در صید ماهی این هویت تازه را می¬پذیرند. مک مورفی خطاب به مارتینی: «تو دیگه یه دیوونه¬ی لعنتی نیستی، حالا ماهی¬گیر شدی». البته خالی از لطف نیست بیان این¬که مک مورفی «هاردینگ» را که به ظاهر از همه عاقل¬تر است، کم¬تر مورد توجه قرار می¬دهد؛ چراکه عقل برای او تعریفی دیگر دارد. از این رو در صحنه¬ی فوق همه را دکتر می¬نامد جز هاردینگ که به عبارت «آقای هاردینگ» برایش اکتفا می¬کند. در صحنه¬ی بسکتبال بازی کردن دیوانه¬ها و نگهبانان هم مک مورفی او را فرد اضافه در زمین می¬داند و وقتی هاردینگ بیرون نمی¬رود در عمل می¬بینیم اوست که توپ را لو می¬دهد و خراب می¬کند.
      رؤسای بیمارستان تصمیم می¬گیرند مورفی را به اردوی کار برگردانند اما راچت که هنوز از مک مورفی انتقام نگرفته درخواست می¬کند او را در همان آسایشگاه نگه دارند تا بدین وسیله بیش¬تر او را تحت فشار بگذارد.
      مک مورفی که نمی¬داند قرار است تا ابد در آن تیمارستان بماند سر حال است و دارد با بیماران که حالا بسکتبال را به خوبی یاد گرفته¬اند بازی می¬کند تا این¬که در استخر شنا توسط واشینگتن نگهبان، مسئله را می¬فهمد. این مسئله موضوع جلسه¬ی بعدی راچت با بیماران است. جلسه¬ای که در آن داوطلب بودن یکایک بیماران مشخص می¬شود: «برامدن»، «تیبر»، «چزویک»، «اسکنلان»، و حتی «بیلی» جوان، همه داوطلبند و این¬جا مک مورفی که از دانستن این مطلب شوکه شده، خطاب به بیماران می¬گوید: «شما خیال می¬کنید چتونه؟ خیال می¬کنید واقعاً دیوونه¬اید؟ شماها دیوونه نیستید. شما از اون احمقایی که تو خیابونا پرسه می¬زنند دیوونه¬تر نیستید، همین و بس» و این¬جا واژه¬ی دیوانه توسط مک مورفی تعریف می-شود؛ تعریفی تازه و چه بسا صحیح¬تر از تعریف متعارف آن. و این خود بدعت و خرق عادتی است که مسئولان «به اصطلاح عاقل» بیمارستان قادر به پذیرفتن آن نیستند.



      آن¬چه حوصله¬ی مک مورفی را بیش¬تر سر می¬برد زمانی است که بیماران حاضر شده¬اند مشکلات خود را مطرح کنند و حالا مهم¬ترین دغدغه¬هایشان عبارتند از بسته شدن درهای خوابگاه در روزها و آخر هفته¬ها و پس گرفتن سیگار خود از دیگران! چزویک یک بدعت بزرگ در عادات آسایشگاه به¬وجود می¬آورد و آن اعتراض به قوانین اشتباه تیمارستان است. آن¬جا که می-گوید: «تف به مقررات پوچ شما خانم راچت»؛ اما منشأ این اعتراض چیزی نیست جز پس ندادن سیگارش توسط پرستار. در این میان چزویک که همچون مبارز آزادی¬خواهی دردِ گرفتن سیگارش از او و این ظلمی که در حقش شده را با مشت¬های گره¬کرده و از اعماق درون فریاد می¬کند، جدیت رفتارش در این صحنه خود از مایه¬های طنز فیلم به شمار می¬رود و ناگفته نمایند که این مشکل چزویک برای ما که به بی¬اهمیتی آن واقفیم خنده¬دار است نه برای او که قدرت تمایز مهم و غیرمهم را فقط در حد و اندازه¬ی عقل خویش دارد و نه بیش¬تر.
      در صحنه¬ی درگیری واشینگتن و مک مورفی، رئیس به کمک مک می¬آید. او که در پایان قرار است ثمره¬ی تلاش مک مورفی باشد و با جدا شدن او دست کم یک نفر از آن جمع باشد که خود را یافته باشد.
      مک مورفی وقتی به کر و لال نبودن رئیس پی می¬برد و می¬فهمد که او نه تنها دیوانه نیست بلکه آن¬قدر زیرک بوده که همه-ی اهل بیمارستان را به بازی گرفته است، خطاب به او می¬گوید: «تو همه¬شونو گول زدی رئیس، تو همه¬شونو خر کردی» و به او پیشنهاد فرار دو نفره از آن «خراب¬شده¬ی لعنتی» (عبارت خود مک مورفی) را می¬دهد.
      رئیس در صحنه¬ای خطاب به مک مورفی می¬گوید: «پدر من مرد بزرگی بود، هر کاری دلش می¬خواست می¬کرد برای همین هم خوردش کردند. تو این سرزمین صدای هر کس بلند بشه خدمتش می¬رسند. سفیدها اون¬قدر آزارش دادند که مرگ براش بهتر از زندگی بود». مک مورفی: «اونو کشتند؟ آره؟» رئیس: «من نمی¬گم اونو کشتند فقط خوردش کردند همین¬طور که دارند تو رو خورد می¬کنند.»
      این پیش¬گویی رئیس درست از آب در می¬آید. مک مورفی، سرپیچی از قوانین را به اوج خود رسانده، با نقشه¬ای حساب شده اسباب عیش و شادی بیماران را فراهم می¬کند آن هم در آن فضای خفه و غمزده¬ی تیمارستان بیمارانی که تا به حال از این موهبت محروم بوده¬اند؛ چراکه اصلاً انسان به حساب نمی¬آمده¬اند که بخواهند همچون دیگر انسان¬ها رفتار کنند و طعم شادی را برای یک¬بار هم که شده در زندگی بچشند.
      نکته¬ی قابل توجه در این صحنه، عمل متقابل مک مورفی نسبت به عادت روزانه¬ی خوردن داروست. مک مورفی در شب آخر از پشت میکروفون بخش پرستاران، بیماران را نیمه شب از خواب بیدار می¬کند و می¬گوید: «وقت داروئه» و البته این بار دارویی که مک مورفی برای بیماران تجویز کرده است. و در ادامه اثر آن را در بهبودی بیماران شاهدیم: وقتی «بیلی» را برای عملی که تا قبل از آن حرفش هم تمسخر آنان را برمی¬انگیخت تشویق می¬کنند و یا وقتی بازی کردن با رعایت قواعد و به شکل صحیح را یاد می¬گیرند.



      جشن آن شب به پایان می¬رسد و حالا وقت خداحافظی مک مورفی از بیماران است. مک تا فرار یک قدم بیش¬تر فاصله ندارد؛ اما به خاطر کمک به «بیلی» و برآوردن آخرین خواسته¬ی اوست که ماندگار می¬شود و بر حسب اتفاق تا صبح روز بعد خواب می¬ماند. پرستار راچت که صبح به بیمارستان آمده و همه چیز را فهمیده و این کار مک او را به خشم آورده با سرزنش «بیلی» و فهماندن به او که این جریان را به مادر وی خواهد گفت، خودکشی او را موجب می¬شود. خودکشی¬ای که این¬بار موفقیت¬آمیز صورت می¬گیرد. پرستار که در کمال رذالت مرتکب چنین جنایتی شده، به راحتی قضیه را تمام شده جلوه می¬دهد و خطاب به بیماران می¬گوید: «بهترین کاری که می¬تونیم بکنیم اینه که به برنامه¬ی روزانه¬مون برسیم». همان تکرار عادت-ها. عادت¬هایی که فقط با آن¬ها می¬تواند مقاصد خود را عملی سازد. مک مورفی که حالا منتظر کوچک¬ترین بهانه بوده، به او حمله¬ور می¬شود و او را تا مرز مرگ پیش می¬برد. چیزی نمانده پرستار به طور کامل خفه شود که نگهبانان او را جدا می¬کنند و این دیگر آخرین تلاش او برای دفاع از بیماران آلت دست راچت است؛ چراکه سزای عملش بلایی است که فکرش را هم نمی¬کرد اما رئیس پیش¬بینی آن را کرده بود. او را خرد می¬کنند طوری که مرگ برایش بهتر از زندگی باشد. او را واقعاً دیوانه می¬کنند. رئیس راه بهتر را برای او برمی¬گزیند و او را از زندگی¬ای که همه¬ی تلاشش رهانیدن دیگران از آن بود رها می¬کند. مک مورفی از قفس می¬پرد؛ اما نه فقط از قفس تیمارستان که از قفس تن. مک مورفی می¬رود، اما سخنش در میان بیماران باقی می¬ماند. آن¬ها راه و رسم درست بازی کردن را آموخته¬اند و این خود شروعی خوب برای آنان است. رئیس هم که راه فرار را توسط مک مورفی آموخته، آبخوری سنگین¬وزن را که مک نتوانسته بود از جا بلند کند، روی دوش می¬گذارد و با آن حصار پنجره را در هم می¬شکند و فرار می¬کند. بیماران می¬گویند مک مورفی فرار کرد و این مک مورفی، حالا رئیس سرخپوست است. در میان این همه، مردی از تبار سرخپوستان باید جای مک مورفی را بگیرد. سرخپوستان، نژادی که در آمریکا به بربریت و بی¬تمدنی و جهالت شهره بوده¬اند. و این پایان، خود خالی از معنا و کنایه نیست.

      [1] - مک مورفی در صحنه¬ای خطاب به پرستار راچت: «بیخودی لجبازی نکن. این چرندیات تو کَت من نمی¬ره».
      این مطلب پیش از این در فصلنامه علمی تخصصی ادبیات و هنر «آفرینه»، شماره ۱، بهار ۱۳۸۵ چاپ شده است.

      نویسنده: آزاد جعـــفری
      منبع: یادداشت های مطبوعاتی آزاد جعـــفری


      منبع: نقد فارسی


      ویرایش توسط mercedess : ۱۳۹۳-۰۱-۱۲ در ساعت ۰۸:۰۶ قبل از ظهر
      برای من قشنگی زیر بارون راه رفتن اینکه : هیچ کس اشکامو نمی بینه