کارگردان :
John Hillcoat
نویسندگان : Cormac McCarthy, Joe Penhall
بازیگران : Viggo Mortensen, Charlize Theron, Kodi Smit-McPhee
جوایز:نامزد شیر طلایی ونیز (۲۰۰۹)

خلاصه داستان:
داستان پسا آخرالزمانی یک مرد و پسرش که به هر نحو ممکن سعی می کنند خود را نجات دهند.





«جاده» بدون شک یکی از مورد انتظار ترین فیلمهای ارائه شده در پاییز است. بخشی از آن انتظار به این دلیل است که این فیلم یک سال برای ارائه شدن منتظر مانده است. در ابتدا قرار بود «جاده» در اواخر ۲۰۰۸ منتشر شود، اما به علت اینکه جان هیلکوت (کارگردان «پیشنهاد/The Proposition») عنوان داشت که تدوین نهایی اش در موعد مقرر آماده نمی شود به تعویق افتاد. تاریخ اکران احتمالی مارس ۲۰۰۹ نیز به علت اینکه The Weinstein Company به این نتیجه رسید که این فیلم قابلیت رقابت در اسکار دارد نیز خط خورد. بنابراین حالا ۱۲ ماه پس از زمانی که منتظر آمدنش بودیم، تفسیر هیلکوت از رمان پسا آخرالزمانی رعب آور کارمک مک کارتی برای نمایش در سینماها آماده است.


برای شروع ذکر این نکته که در جاهای دیگر نیز به آن اشاره شده خالی از لطف نیست و آن اینکه اقتباس از [آثار] مک کارتی کار آسانی نیست. به همین دلیل است که آثارش عمدتا به عنوان منبع اقتباس آثار سینمایی انتخاب نمی شوند. برادران کوئن این روند را با موفقیت «جایی برای پیرمردها نیست/No Country for Old Men» تغییر دادند، اما این موفقیتشان بدان معنی نیست که حالا کار آسانتر شده است، بلکه تنها نشان داد که این کار شدنی است. حتی شاید برخی بر این باور باشند که «جاده» جزو کتابهای ذاتا غیر سینمایی مک کارتی است، حتی تا آنجا پیش روند که آن را "اقتباس ناپذیر" بدانند. با در نظر داشتن این موضوع، باید از کاری که هیلکوت و نویسنده این فیلم یعنی جو پِنهال انجام داده اند سر ذوق آمد. فیلم «جاده» به هیچ وجه قابل مقایسه با پدر ادبی اش نیست، اما احتمالا بهترین چیزی است که از فیلمی بر اساس این رمان می توان انتظار داشت.


این فیلم گزینه مناسبی برای یک قرار ملاقات نیست (مگر اینکه قرار ملاقاتتان خیلی از روی تفاهم و روشن فکرانه باشد) و فیلم خوبی برای اینکه احساس خوبی بهتان دست دهد هم نیست. همانطور که افرادی که رمان مک کارتی را خوانده اند می دانند، این داستان بسیار بسیار خشن است. این داستان درباره فقدان است، درباره مرگ، تنهایی و درست همان خطی است که نیکی را از شر جدا می کند و انسان را از حیوان. بله، «جاده» به جایی می رسد که در بهترین شرایط می توان آن را امیدوار کننده خواند، اما این امر دو ساعت شکنجه احساسی پیش از آن را محو نمی کند. افرادی که در نظر دارند با «جاده» همراه شوند لازم است بدانند که منتظر چه اتفاقی باشند و باید مایل باشند این فیلم را همانطور که هست بپذیرند. این فیلم قدرتمند است، اما جالب نیست.


پیش از آنکه فیلم آغاز شود، فاجعه ای نامعلوم زمین را در نوردیده است. جزئیات این فاجعه هیچوقت هویدا نمی شود، اما این جزئیات به اصل داستان ربطی ندارد. «جاده» سرنوشت دو بازمانده را دنبال می کند: پدر (با بازی ویگو مورتنسن) و پسری (با بازی کودی اسمیت مک فی) که هر روز تا چند سال پس از «سقوط» به کسب و کار وجود داشتن می پردازند. مادر (با بازی شارلیز ترون) که تا بعد از وقوع فاجعه مادر نشده بود دیگر به چشم نمی خورد. همانطور که در فلش بکها مشاهده می کنیم، امواج رو به رشد ناامیدی او را به پرسه زدن تنهایی در تاریکی و سرما و به کام مرگ سوق داده است. پدر و پسر جاده های تنهایی را تنها با در سر داشتن هدفی بسیار گنگ زیر پا می گذارند: رسیدن به ساحل و سپس عزیمت به سوی جنوب، جایی که امید است کسی آنجا باشد. خطرهای بیشماری در سر راه است؛ گروه هایی که شرافت را زیر پا گذاشته اند و به آدمخواری روی آورده اند، بیماری و از همه مهمتر گرسنگی. آب به وفور در دسترس است اما غذا خیر.


وظایفی دشوار و از لحاظ فیزیکی پر زحمت بر روی دوش بازیگران ویگو مورتنسن و کودی اسمیت مک کارتی قرار دارد. مورتنسن با ریش ژولیده اش که او را شبیه به یک آدم کوهی کرده است، شخصی را به تصویر می کشد که تصمیم گرفته به جای تسلیم شدن زنده بماند و ذره ذره تلاشش را وقف حفاظت از پسرش کرده است. اسمیت مک فی نقشش را پخته ایفا می کند و برای بازیگری با این سن و سال اجرای تحسین برانگیزی دارد. بازیگران مکمل که نقش بسیار کمرنگی دارند و حضورشان تفاوت چندانی با حضور افتخاری ندارد، بسیار نامدار هستند: [شارلیز] ترون، رابرت دووال و گای پیرس.


«جاده» درام دهه هشتادی و پسا آخرالزمانی «پیمان/Testament» را به ذهن متبادر می کند، فیلمی که به همین صورت به مفهوم زنده ماندن در دنیایی رو به موت می پرداخت. «جاده» حتی بیشتر از آن فیلم سرد و گرفته است؛ یکی از دلایل آن این است که لوکشین های فیلمبرداری آن حاکی از ویرانی واقعی هستند (بعضی از صحنه ها در حوالی نیو اورلئان پس از طوفان کاترینا فیلمبرداری شده اند) و علت دیگر آن تنهایی و دورافتادگی شخصیت*های آن است. پدر و پسر در این دنیا تنها هستند. آنها باید این حقیقت را بپذیرند که در مقاطعی شاید خاتمه دادن به زندگی از ادامه آن دلپذیرتر باشد. (پدر تفنگ پری با خود دارد که دو گلوله در آن قرار دارد؛ یکی برای خودش و دیگری برای پسرش.) این فیلم نشان می دهد که شرایط هولناک چگونه قادر است بهترین و بدترین خصلت های بشر را نمایان کند؛ البته با تاکیدی بسیار بیشتر بر دومی تا اولی.


«جاده» سؤالهایی بنیادی در مورد معنی انسان بودن می پرسد و اینکه آیا نیاز به زنده ماندن انگیزه ای بنیادی است. شاید اصلی ترین سؤال، سؤالی ساده است: اگر هیچ امیدی به شادی وجود نداشته باشد و همه چیز در تقلا کردن خلاصه شود، دوست خواهید داشت به زندگی ادامه دهید؟ وقتی که از شخصیت خانه به دوش رابرت دووال پرسیده شد که تا حالا به تسلیم شدن و خاتمه دادن به زندگی فکر کرده است، پاسخی ساده داد: "نه، در این روزگار از عهده این کارهای تجملاتی بر نمی آییم."
این فیلم به وسیله نماهای متعدد از شهرهای درهم شکسته، جنگلهای ویران شده و گستره های وسیعی از یک کشور مرده، چیزهای خوشایندی که یادمان رفته را برایمان مرور می کند. تنها جایی که خورشید به چشم می خورد در فلش بکی مختصر و زیباست، که با ضربه ای ناگهانی به واقعیت برمی گردد. آسمان همواره خاکستری است و به نظر می رسد با اندکی ابر بارانی می شود. غلظت رنگها بسیار اندک است، تا حدی که «جاده» به راحتی می توانست به صورت سیاه و سفید فیلمبرداری شود. افرادی هستند که این فیلم را به دو ساعتِ فرساینده و زجرآور متهم کنند. از جهاتی سخت می شود با این افراد مخالفت کرد و [تماشای] این فیلم دشوار و در مقاطعی ناخوشایند است؛ اما درکنار آن قدرتمند است و نگاهی بی پرده به طبیعت بشر می اندازد. متاسفانه تمایل زیادی به تبدیل داستانهای پسا آخرالزمانی به اکشن/ماجراجویی های حماسی و هیجان انگیز وجود دارد (از فکر به اینکه رولاند امریش برای "دنباله" تلویزیونی فیلم «۲۰۱۲» خود چه در سر دارد مور مور می شوم). با اتخاذ رویکردی واقع گرایانه تر، «جاده» پیشنهاد می دهد که مردن در طی یک فاجعه جهانی، احتمالا نسبت به زنده ماندن در دنیای پس از آن گزینه بهتری باشد.

منتقد: جیمز براردینلی
مترجم: سید مجتبی حسینی
منبع:سایت نقد فارسی