کارگردان :
Bill Paxton
نویسنده : Brent Hanley
بازیگران : Bill Paxton, Matthew McConaughey, Powers Boothe

خلاصه داستان :
در یک شهر کوچک یک سری قتل های زنجیره ای رخ داده است که قاتل طوری صحنه سازی کرده که گویا چیز دیگری مثل شیاطین در این قتل ها دست داشته اند پلیس هم با سردرگمی به دنبال قاتل میگردد که...





خداوند ما را از دست افرادی که در فکر تحمیل ارادۀ خود بر ما هستند حفظ کند، دلیل این افراد در تحمیل ارادۀ خود آن است که فکر می کنند از چیزی در آینده باخبرند. «سرزمین مجازات» در مورد چنین آدمی است، پدری مهربان و نرم خو که فرشته ای به سراغش می آید و وظیفۀ کشتن شیاطین آدم نما را بر عهدۀ او می گذارد. او "آندریا یِتس" را به خاطرمان می آورد که معتقد بود در تسخیر شیطان است و می تواند فرزندانش را با غرق کردن آنها نجات دهد. «سرزمین مجازات» به همان اندازه مخوف است: این پدر دو پسر دارد که تقریباً ۷ ساله و ۱۰ ساله هستند و از آنها می خواهد که در کشتن قربانی هایی که به خانه می آورد به وی کمک کنند.به نظر نمی آید که این پدر شخص بددهنی باشد. او فرزندانش را دوست دارد و فقط از دستورات خداوند پیروی می کند. او می گوید: «پسرم، اکنون این وظیفۀ ماست. ما باید این کار را انجام دهیم.» وقتی که پسر بزرگتر وحشت زده شده و به این نتیجه می رسد که پدرش دیوانه شده است، به پدر خود می گوید که او را به پلیس معرفی خواهد کرد. پدر توضیح می دهد که «پسرم، اگر تو این کار را بکنی، من خواهم مرد. فرشته صراحتاً این وظیفه را بر دوش من گذاشته است.» فشاری که بر فرزندان وارد می شود غیرقابل تحمل و بسیار مصیبت بار است و کل زندگی شان را به انحراف می کشاند.


«سرزمین مجازات» اثری فوق العاده است که نه تنها چرخش های داستانی غیرمنتظره ای را در اعماق خود نهفته دارد بلکه از مفاهیمی ضمنی برخوردار است که در ابتدا پنهان اند و داستان را عمیق تر و غم انگیزتر می سازند. این اولین فیلمی است که بازیگری به نام "بیل پَکِستون" آن را کارگردانی کرده است. خود پکستون نقش آن پدر را بازی می کند و در ادامۀ داستان، بابایی را به نمایش می گذارد که تبهکار نیست بلکه مردی صادق است که در اوهام خویش گم گشته است. "مَتیومَک کاناهِی" نقش یکی از پسران او را بازی می کند که در سن بزرگسالی است و "پاوِرز بوث" مأمور اف بی آی است که در تعقیب قتل های زنجیره ایِ موسوم به «دست خدا» در تگزاس است. یک شب، این پسر پیش او می آید، در حالی که جسد برادرش در داخل یک آمبولانس دزدیده شده ای است که در بیرون پارک شده است.
این فیلم به شیوه های بسیار متفاوتی جلو می رود به طوری که درست تا آخر فیلم به غافلگیر کردن بیننده ادامه می*دهد. در ابتدا به شیوۀ یک فیلم پلیسی شروع می شود، مدتی به نظر می آید که معمایی از نوع «مظنونین همیشگی / The Usual Suspects» باشد، در جاهایی به صورت فیلم ترسناک خانوادگی جلوه می کند، احساس تأسف را به همراه احساس وحشت بر می انگیزد و برای من یادآور فیلم دیگری به نام «خلسه / The Rapture» است. «خلسه» دربارۀ مادری است که می خواهد بچه اش را قربانی کند تا به طور دقیق از دستورات دین خود پیروی کرده باشد.


در آغاز فیلم، "مَتیومَک کاناهِی" در دفتر کار "وِسلی دویل" (با بازی پاوِرز بوث)، مأمور اف بی آی دیده می شود. او خود را "فِنتون میکس" معرفی می کند و می گوید که می داند چه کسی قتل های زنجیره ای را سال ها در این منطقه مرتکب شده و باعث نگرانی اهالی منطقه شده است. داستان او به صورت فلاش بک های بسیار طولانی در می آید که در آنها پَکِستون را در نقش میکس بزرگتر و "مَتیو او. لِری" و "جِرِمی سامتِر" را در نقش فِنتون و آدامِ کوچک می بینیم. مادر آنها مرده است؛ آنها در یک خانۀ چوبی هرمی شکل در نزدیکی "باغ گل رُز" محله به شادی و آرامی زندگی می کنند تا این که شبی پدرش آنها را بیدار می کند و خبر ملاقات خود با فرشته را به آنها می دهد.


این فیلم نه اکراهی از رویدادهای وحشتناک دارد نه میلی به شرح و بسط آنها نشان می دهد. یک رشته قتل با تبر وجود دارد که البته به صورت خارج از نما اتفاق می افتند. این فیلمی نیست که دربارۀ خون و خونریزی باشد بلکه دربارۀ وسواس فکری است. مطلبی که واقعاً ناراحت کننده است به این دو پسر مربوط می شود که نقش آنها را او. لِری و سامتِر بازی می کنند؛ اینها کودکانی شاد هستند که زندگی شان به کابوسی بدل می شود. آدامِ جوان از روی سادگی هر آنچه را که پدرش می گوید باور می کند. سن و سال فِنتون به حدی است که غلط بودن حرف های او را می فهمد. او به آدام می گوید: «پدر تو را شست وشوی مغزی داده است. این یک دروغ بزرگ است. او مردم را می کشد و تو به او کمک می کنی.» ساخت داستان از چندین جهت حول «دستورات» فرشته شکل می گیرد. این پسران به همراه پدر در خانه ای به دام افتاده اند که خرافه پرستی بر آن حاکم است. با این حال، یک واقعیت جالب وجود دارد، این که وقتی پدر قربانیان خود را لمس می کند تصویری گرافیکی از گناهان آنها را مشاهده می کند، او به وضوح می بیند که چرا باید کشته شوند. آیا این تصویرها دقیق اند؟ ما نیز آنها را می بینیم، امّا معلوم نیست که آیا آنها را از دریچۀ چشم پدر می بینیم یا از منظر راوی فیلم، البته اگر تفاوتی در میان باشد. در این باره که آیا اینها حقیقتاً درست اند باید بگویم که دست کم معتقدم هیچ کس نمی تواند به طور قطع و یقین چیزی را دربارۀ دیگری بداند. این چیزی است که، به هر صورت، از طریق لمس کردن صِرف امکان پذیر نیست. امّا نمایی در فیلم وجود دارد که مطمئناً مورد بحث و جدل واقع شده است، نمایی که نشان می دهد دست خدا حقیقتاً قتل های صورت گرفته توسط پدر را هدایت می کند.
شاید فقط یک کارگردان تازه کار و، به عبارتی، بازیگری که به کارگردانی به عنوان کار بعدی خود نیازمند نیست، از جسارت لازم برای ساخت چنین فیلمی برخوردار باشد. این قابل قبول نیست. این منطق ما را مستقیماً به قعر جهنم می برد. ما فیلم هایی را که ماوراء الطبیعه را دست مایه قرار می دهند دوست داریم، امّا آیا می پذیریم که فیلمی مستقیماً و آشکارا نشان دهد که منطق یک مؤمن واقعی به چنین جایی می انجامد؟ فقط بارقه ای از این ذهنیت در روز بعد از حادثۀ ۱۱ سپتامبر به وجود آمد، زمانی که موعظه گران تلویزیونی آن حادثه را به عنوان مجازات خداوند برای گناهان ما توصیف کردند. وقتی این افراد فهمیدند که این صراحت بیان محبوبیت آنها را کاهش داده است، از حرف خود عقب نشینی کردند.


با توجه به این فیلم، پَکِستون کارگردان خوش ذوقی است؛ او و همکارانش "بِرِنت هانلی" نویسنده، " بیل باتلِر" فیلمبردار و "آرنولد گِلاسمَن" تدوینگر فیلمی پیچیده ساخته اند که شور و هیجان ناشی از یک فیلم ساده را بر ما مستولی می سازد. ما قدم به قدم با فیلم جلو رفته و ماجراهای داستان فیلم را کشف می کنیم و به سختی می توانیم حدس بزنیم که داستان به کجا خواهد کشید.
توجه: من با تماشای این فیلم دوباره به یاد «West Memphis Three / سه وست منفیسی» افتادم، آن سه نوجوان آهل آرکانزاس هستند که به خاطر قتل وحشیانۀ سه کودک مجرم شناخته شدند. یکی از آنها به مرگ و دو نفر دیگر به حبس طولانی مدت محکوم شدند. در فیلم های مستند «بهشت گم شده ۱ / Paradise Lost» محصول ۱۹۹۲ و «بهشت گم شده ۲: الهامات / Paradise Lost 2: Revelations» محصول ۲۰۰۰ معلوم می*شود که احتمالاً این افراد بی گناه اند (مظنون اصلی تقریباً به طور کامل جلوی دوربین اعتراف می کند)، امّا این سه نفر هنوز در زندان به سر می برند، زیرا آنها لباس سیاه پوشیده بودند، به موسیقی هوی متال گوش می کردند و بدون دقت لازم توسط دادگاه محکوم شدند و جامعه قانع شد که آنها شیطان پرست اند. این شواهد کافی به نظر می رسید، زیرا چیزی بیش از این وجود نداشت و این پسران ثابت کردند که در زمان وقوع جرم جای دیگری بوده اند.

منتقد: راجر ایبِرت (شیکاگو سان - تایمز)
مترجم: محمدرضا سیلاوی
منبع:سایت نقد فارسی