کارگردان :
John Michael McDonagh

نویسنده : John Michael McDonagh
بازیگران : Brendan Gleeson, Chris O'Dowd, Kelly Reilly

خلاصه داستان :
کشیشی نیکوکار پس از آنکه در طی یک اعتراف تهدید می شود، باید با نیروهای تاریکی که گردش جمع شده اند مبارزه نماید...




«جان مایکل مک دونا» نویسنده و کارگردان و «برندن گلیسون» بازیگر، با فیلم «نگهبان» محصول ۲۰۱۱ در جوامع بین و المللی سر و صدای زیادی به پا کردند. این فیلم یک اکشن کمدی فوق العاده سرگرم کننده بود که اشاراتی بر عمق طنز، شفقت، ناامیدی و بخشندگی را در خود داشت. این موارد در فیلم بعدی و استادانه ی این دو «کالواری/Calvary» نیز دنبال شده است که در آن گلیسون با نقش آفرینی به یادماندنی خود به عنوان یک کشیش ایرلندی سرسخت ظاهر می شود که یکی از توبه کنندگان اش او را برای مرگ نشان کرده است. فیلم بررسی اجمالی طنز و کنایه آمیزی را از شرارت مردم یک دهکده کوچک به نمایش می گذارد که به شیوه ای تقریباً غیرمحسوس به سوگواری برای دنیایی سقوط کرده تبدیل می شود. این فیلم ادیبانه و سطح بالا که به زیبایی ساخته شده، اثری صادقانه درباره ی پافشاری ایمان و میراث درهم شکننده ی تجاوز و سوء استفاده ی کلیسای کاتولیک است که بایستی تمجیدهای کمی با تردید را به عنوان پذیرش میان جامعه ی هنری در سراسر دنیا تفسیر کند.


با درنظر گرفتن سفارش های مداوم و نامزدی های اسکار که توسط درام-کمدی ضد روحانیون ساخته شده ی «استفن فریرز» یعنی «فیلومنا» کسب شدند، مشاهده ی اینکه فیلم مک دونا که کمتر برای جلب رضایت عمومی ساخته شده اما تکامل یافته تر است، چگونه بین تماشاگران در ایرلند و کشورهای دیگر جای خود را باز می کند، مسئله ای کنجکاوی برانگیز و جالب توجه است. کارگردان فیلم دومین اثر خود را به عنوان "«خاطرات کشیش دهکده» ساخته ی برسون با افزودن چند مورد شوخی و طنز" توصیف کرده است، توضیحی که با تمام مضحک بودن خود درونمایه ی اصلی این فیلم نیشدار و در عین حال تفکر برانگیز را مشخص می کند. «کالواری» ریتمی آرام دارد و داستان آن سر فرصت پیش می رود، بی آنکه از این بابت عذر بخواهد بسیار پر حرف است و به شدت به مفاهیم روحانی می پردازد و ممکن است نتواند موفقیت رکورد شکن «نگهبان» را که تا امروز هم موفق ترین فیلم ایرلندی مستقل تاریخ سینماست، تکرار کند. اما از لحاظ حفظ کمال پیوسته و تسلط بر لحن، نه تنها از فیلم اول مک دونا بلکه از تریلر های کمدی بردارش مارتین «در بروژ» و «هفت بیمار روانی» هم پیشی می گیرد. در عین حال در تمام مدت اعتقاد به سرنوشت هجو آمیز و طنز غم انگیزی را که به شیوه ای ماندگار در فیلم های هر دو فیلمساز دیده می شود، حفظ می کند.


مردی که دیده نمی شود به کشیشی که نامی ندارد (گلیسون) در میان پرده های اتاق اعتراف چنین می گوید "اولین بار هفت سالم بود که طعم رابطه*ی جنسی را چشیدم". او در ادامه توضیح می دهد که طی پنج سال مکرراً توسط یک کشیش مورد تجاوز جنسی قرار می گرفته است، جرمی که او مجازات آن را به غیرمنطقی ترین و غیرمنتظره ترین شکل ممکن مطالبه می کند. او می گوید "کشتن یک کشیش بد هیچ فایده ای ندارد، من می خواهم تو را بکشم چون که تو بی گناه هستی". او قرار سرنوشت ساز بعدی را به یک شنبه ی بعدی یعنی دقیقاً یک هفته بعد محول می کند و قهرمان ردا پوش ما را رها می کند تا به دنبال این باشد که مشخص کند کدامیک از اعضای جامعه اش قصد به قتل رساندن او را دارد.
آنچه در ادامه می آید نوعی داستان کارآگاهی هستی گرایانه است یا شاید یک داستان پلیسی به سبک کارهای «آگاتا کریستی» که به شیوه ی فیلم «من اعتراف می کنم» اثر هیچکاک پردازش شده است. کشیش در دهکده ی ساحلی اش چرخ می زند و با مردم نشست و برخاست می کند و در عین حال ساعتی که برای هفت روز بعد تنظیم شده است در پس زمینه ی فیلم تیک تاک می کند. آنچه او به آن برمی خورد جامعه ای در سراشیبی خشم و ناامیدی است و با وجود حضور مداوم آنها در مراسم کلیسا، یک بی تفاوتی تقریباً کلی نسبت به اندیشه ی ایمان، توبه و اینکه کارهای نیک معنای واقعی داشته باشند میان آنها رشد می کند.


قصابی (کریس اُ داود) است که ابتدا به او مظنون هستند که همسر بی بند و بارش (اورلا اُ رورک) را کتک می زند، تا اینکه او توضیح می دهد این آسیب ها احتمالاً به دست معشوق اش (آیزاک دی بانکول) که مهاجری اهل ساحل عاج است، پدید آمده است. یک بازپرس پلیس (گری لیدون در همان نقش خود در فیلم «نگهبان») هم حضور دارد که به شکلی نامشخص بدجنسی و شرارت در او دیده می شود و زمانی که کشیش با او برخورد می کند وسط معامله و قول و قرار گذاشتن با یک فاحشه ی مرد (اوون شارپ) است. علاوه بر این ها دکتری (آیدان گیلن) هم وجود دارد که عقاید ملحدانه ی شدید خود را به هیچ وجه پنهان نمی کند، همچنین مرد ثروتمندی (دیلن موران) که ثروت اش نتوانسته خوشبختی پایداری برای او به ارمغان بیاورد، و مرد جوانی (کلیان اسکات) که به شدت تشنه ی روابط جنسی است و تصمیم دارد به ارتش بپیوندد تا از شر این تحریک های شدید خلاص شود، و در آخر یک نویسنده ی آمریکایی پا به سن (ام. امت والش) که مصمم است زندگی اش را به شیوه ی خودش پایان دهد.


همه ی این اهالی دهکده یکی پس از دیگری طی بحث های اخلاقی ای معرفی می شوند که با ظرافت و تیزبینی نوشته شده، بسیار جالب بازی شده و یکی از دیگری کنایه دار تر است و در طول آنها کشیش در حین اینکه به دنبال سرنخ هایی برای پیدا کردن قاتل آینده می گردد، نظرات و مشاوره ی خود را در اختیار طرف مقابل قرار می دهد. اما غنی ترین بینشی که اینجا به دست می آید اطلاعاتی است که ذره ذره درباره ی شخصیت خود روحانی خاکستری مو به دست می آوریم، مردی همسر از دست داده، یک پدر، علاقه مند به سگ ها، در حال بهبودی از اعتیاد به الکل و دارای روحیه ای واقع گرا و با بصیرت که هر بخش از حکمت واقع بینانه اش طنین انداز حقایق تلخ زندگی است.


این نقشی است که بیننده نمی تواند آن را در دستان کس دیگری جز گلیسون تصور کند. با وجود اینکه این بازیگر تعمداً اینجا گستره ی محدودی را برای فعالیت انتخاب می کند، لحظه های بدخلقی، غضب، تسلیم و احساسات در سکوت فروخورده شده همگی موفق می شوند به شیوه ای گذرا اما محو نشدنی، در آن سیماهای به شکلی باشکوه فرسوده شده و زوال یافته، تجلی پیدا کنند. این قهرمان باتقوا نمی توانست روی کاغذ و درون متن بیش از این با شخصیت پلیس شرابخوار و تندخویی که گلیسون در فیلم «نگهبان» نقش او را بازی کرد تفاوت داشته باشد، با اینحال گلیسون با همان بی عیب و نقصی در قالب هر دو شخصیت فرو می رود و با عزم راسخی یکسان حس وظیفه شناسی آنها را تا رسیدن به نتیجه ای غیرقابل پیش بینی دنبال می کند.


مشخص نیست که فیلم دقیقاً در کدام نقطه از یک کمدی روستایی بد دهان به یک نمایش پر حرارت که به آرامی سر به ویرانی می گذارد تبدیل می شود. قطعاً این تغییر و تحول زمانی به تکامل می رسد که کشیش به ملاقات یک قاتلِ متجاوزِ آدم خوار که به زندان افتاده (بازی شده توسط پسر گلیسون، دامنال، که مشخصاً انتخاب بدی است) می رود. در میان تمام حس تلف شدن و ناامیدی انباشته شده در فیلم، دو صحنه به دلیل لطافت شگفت آور خود جلب توجه می کنند. یکی صحنه ای که در کنار ساحل بین کشیش و دختر گرفتارش (کلی ریلی در فوق العاده ترین حالت خود) اتفاق می افتد و دیگری گفتگوی متفکرانه ای با یک زن (مری خوزه کروز) که شوهرش را از دست داده اما ایمان اش را حفظ کرده است. اینطور به نظر می رسد که شعله ی امید کاملاً خاموش نشده است. با وجود این «کالواری» وقتی کشیش را در قدم زدن تنها و غریبانه اش به سوی جُلجتای[۲] شخصی اش (هفت روز سفر او تعداد زیادی تلمیح انجیلی را به ذهن می خوانند) دنبال می کند، مشخص می سازد که سوءاستفاده های بی شمار کلیسا، با محکومیت مطلق، خسارات زیادی بر بشر وارد کرده، و وارد خواهند کرد.
مک دونا و همکارانش روحیه ی جلوه فروشانه و هنری فیلم «نگهبان» را کنار گذاشته اند و اثری ارائه کرده اند که از نظر فنی و تکنیکی بی نقص است و در مقام مقایسه کاملاً سختی کشیده به نظر می رسد. ساختار وایداسکرینی که مدیر فیلمبرداری «لری اسمیت» استفاده کرده است با دقتی عاری از جزئی نگری افراطی قاب بندی شده است؛ همانقدر که مشاهده ی منظره های زمخت، به ویژه نماهای موج هایی که به صخره ها می کوبند حیرت آور است (این فیلم در سواحل شرقی و غربی فیلمبرداری شده)، نورپردازی و پردازش رنگ نماهای داخلی نیز کمتر از این بدیع و چشمگیر نیستند.محض اطلاع بگویم که یادداشت های مطبوعاتی اشاره می کنند که «نگهبان» و «کالواری» دو فیلم اول یک سه گانه هستند که با فیلمی به نام «لنگ ها مقدم اند/The Lame Shall Enter First» به پایان می رسد.

منتقد: جاستین چانگ (ورایتی)
مترجم: الهام بای
منبع:سایت نقد فارسی