کارگردان :
Olivier Assayas
نویسنده : Olivier Assayas
بازیگران : Juliette Binoche, Kristen Stewart, Chloë Grace Moretz
خلاصه داستان :
ماریا اندرز در اوج فعالیت حرفه ای اش قرار دارد و از او خواسته می شود نقشی را که ۲۰ سال پیش از او یک چهره ساخته بود دوباره ایفا کند ...



در یک روز پاییزی در سیلز ماریا، در مرکز کوه های آلپ در سوئیس، زمانی که دما و رطوبت به اندازه ی مناسبی باشند، کسانی که از تپه ها بالا می روند ممکن است بتوانند یک نظر کوتاه مالوجا اسنیک را ببیند. مالوجا اسنیک یک رشته ابر باریک است که از روی دریاچه های ایتالیایی می گذرد و در مسیر کوهستانی می بارد و از آب و هوایی ناپایدار خبر می دهد.


ما بیشتر طول فیلم «ابرهای سیلز ماریا/Clouds of Sils Maria»، اثر جدید «اولیویر آسایاس» را، به انتظار دیدن آن تغییرات آب و هوایی عجیب می گذرانیم، گرچه آسمان از همان ابتدای فیلم کم کم خاکستری و ابری می شود. ماریا اندرز (ژولیت بینوش) بازیگر مشهوری است که با قطار به سیلز ماریا می رود تا جایزه ی دوست نمایشنامه نویس اش را که خلوت گزیده است، از طرف او دریافت کند. در کنار او ولنتاین (کریستن استوارت)، دستیار شخصی باهوش و وفادار او حضور دارد که زمانی که رئیس اش در یک کوپه ی شخصی مشغول سر و سامان دادن به افکارش است، او با مهارت تمام از پس کار کردن همزمان با چند گوشی تلفن همراه برمی آید.
نمایشنامه نویسی که از او گفتیم نویسنده ی نقشی است که ماریا را در اوایل دهه ی بیست سالگی اش تبدیل به یک ستاره ی مشهور کرد. ماریا در نقش زیگرید بازی می کرده است، دختر جوان اغوا کننده ای که ابتدا رئیس هم جنس و بزرگترش هلنا را وسوسه می کند و بعد او را ترک می کند. نام نمایشنامه مالوجا اسنیک است، گرچه مشخص است که نسخه ای تئاتری است که از فیلم «اشک های تلخ پترا ون کانت/ The Bitter Tears of Petra von Kant» ساخته ی «رینر ورنر فسیبندر» برگرفته شده است.


اکنون یک اجرای یادبود در لندن برنامه ریزی شده است که قرار است ماریا در آن نقش زن سن بالاتر را بازی کند. بازیگر جوانی که جایگزین او شده جوآن الیس (کلوئی گریس مورتز)، بازیگر جوان و یاغی مشهوری است که رسوایی همه جا به دنبال اوست و فیلم جدیدش که یک فیلم ابرقهرمانی است به موفقیت دیوانه واری دست پیدا کرده است.
تغییر نقش از جایگاه افسون کننده به افسون شده برای ماریا کار سختی است و با ترس هایش از بالا رفتن سن و کار کردن در صنعتی که او دیگر کاملاً درکش نمی کند، همسو می شود. از این بدتر، این نمایش دیگر به اندازه ی ۲۰ سال پیش هیجان انگیز یا باور پذیر به نظر نمی رسد. او می گوید: "من زیگرید هستم و می خواهم زیگرید باقی بمانم." اما این مسیری نیست که زندگی و صنعت نمایش پیش گرفته اند.


همینطور که ماریا و ولنتاین در کوه های دست نخورده قدم می زنند و دیالوگ های نمایش را تمرین می کنند، متوجه می شوید که کل زندگی ماریا، چه آگاهانه و چه غیر از این، توسط همان نقش موفق شکل گرفته است. او مجرد است و رابطه ی کاری اش با ولنتاین به شدت نزدیک و صمیمی است. در یک صحنه آنها دست از تمرین می کشند و لباس هایشان را در می آورند و مانند یک زوج عاشق در رودخانه به شنا کردن می پردازند و شب خود را به سیگار کشیدن و مبادله ی شایعات مربوط به دنیای نمایش می گذرانند.


فیلمنامه ی قاطع و اندیشمندانه ی آسایاس به شکلی نبوغ آمیز مرزهای میان زندگی و نمایش را تار و مبهم می کند. او معمولاً نماهایی کوتاه از صحنه های میان تمرین را به تصویر می کشد و چند ثانیه طول می کشد تا بفهمید که نباید گفتگوی ماریا و ولنتاین را با توجه به معنای ظاهری آن تعبیر کنید. از طرف دیگر زندگی پر از رسوایی جوآن به شکل یک نقش آفرینی مداوم نمایش داده شده است که ولنتاین با زیرکی جزئیات مربوط به آن را از طریق وبلاگ های مربوط به دنیای نمایش دنبال می کند.
اظهار نظر های هوشمندانه و لذت بخشی درباره ی وضعیت فعلی بازی در فیلم های سینمایی هم انجام می شود: ماریا بازی در فیلم جدید «مردان ایکس/ X-Men » را رد می کند چون "از آویزان بودن از سیم ها و بازی کردن مقابل پرده های سبز" خسته شده است. حضور در سالن سینما برای تماشای فیلم جدید جو آن هم تبدیل به یک صحنه ی فیلم در فیلم (فیلم ابرقهرمانی در فیلم) می شود. ولنتاین مسحور شده و در حال تماشای فیلم است در حالیکه ماریا از بالای عینک سه بعدی اش چشم می گرداند و اظهار بی حوصلگی می کند.


بینوش نقش را با ظرافت و لطافت طبع غم انگیزی بازی می کند. شخصیت او میان تخیل و واقعیت در لغزش است به صورتی که بیننده را به یاد نقش اش در فیلم «کپی برابر اصل/ Certified Copy» ساخته «عباس کیارستمی» می اندازد، گرچه فیلم آسایاس به نظر از ساختار محکم تری برخوردار است؛ البته این نکته الزاماً نقدی بر فیلم کیارستمی نیست. اما کسی که واقعاً در این فیلم روی پرده می درخشد، استوارت است. ولنتاین احتمالاً بهترین نقش او تا زمان حاضر است: او هشیار، زیرک، آشنا و قابل شناختن است و در عین حال ناگهان دور و غریب می شود. در برخورد با یک پیچش غافلگیر کننده در اواخر داستان ظرافت نبوغ آمیزی در پیش گرفته شده است.
آسایاس به شیوه ای زیرکانه فیلم را با یک حالت تئاتری عمدی روی پرده می برد: حتی گفتگوهای عادی حالت دیالوگ های نوشته شده را دارند و او همه ی صحنه ها را با محو کردن تصویر به پس زمینه ی سیاه که یک تکنیک تئاتری است به اتمام می رساند. این فیلم یک درام پیچیده و افسون کننده و غم انگیز است، یک فیلم جسور و هوشمندانه ی دیگر از آسایاس و پایانی قوی برای رقابت فوق العاده ی جشنواره ی کن امسال.

منتقد: رابی کالین (تلگراف)
مترجم: الهام بای
منبع:سایت نقد فارسی