کارگردان :
Roman Polanski
نویسندگان : Roman Polanski, David Ives
بازیگران : Emmanuelle Seigner, Mathieu Amalric
خلاصه داستان :
فیلم داستان بازیگر زنی را روایت می کند که قصد دارد به کارگردانی بقبولاند قادر است در فیلم آتی او ایفای نقش کند..




«رومن پولانسکی» در فیلم جدید خود «ونوس در خز/ ونوس خز پوش/Venus in Fur» مانند فیلم های قبلی اش «کشتار/Carnage» و «مرگ و دوشیزه/Death and the Maiden»، یک نمایشنامه موفق در تئاترهای نیویورک را با بیشترین میزان وفاداری و سهولت ممکن و کمترین جار و جنجالی به روی پرده می برد. «امانوئل سیگنر» که در اصل یکی از ابزار کمکی در دست پولانسکی است، با نقش آفرینی شاداب و طنز آمیز خود که حق مطلب را درباره ی نقش ادا می کند، پرده را فرا می گیرد. این بازیگوشی و تردید روی خط باریک میان اشتیاق شدید و انحراف و بدکارگی، لذت و درد، زندگی و هنر بایستی توجه تماشاگران فهمیده و سطح بالا را به خود جلب کند اما به احتمال زیاد در مقایسه با فیلم پر ستاره تر «کشتار» که به زبان انگلیسی ساخته شده بود و در اولین هفته 27 میلیون دلار فروش جهانی داشت، کمتر با استقبال مواجه می شود.


«ونوس» روی پرده ی سینما هم مانند روی صحنه ی تئاتر از آینه های تو در توی استادانه تعبیه شده ای درست شده است که از کتاب «ونوس در خز» اثر نویسنده ی اتریشی «لئوپولد ساشر-مازوخ» برگرفته شده است که خود آن هم یک رمان تو در تو درباره ی مردی است به نام سورین که خودش را به شکل یک برده ی عاشق در اختیار زن مورد تحسین اش، وندا، قرار می دهد. بنابراین اولین داستان عاشقانه ی مازوخیسمی/خود آزارانه ی تاریخ ادبیات است. در نمایشنامه ی «دیوید ایویس» نوشته ی سال 2010 که برنده ی جایزه ی تونی شد، تکنیک کتاب در کتاب به نمایشنامه در نمایشنامه تبدیل می شود. این نمایش تک صحنه ای 90 دقیقه گفتگو میان یک نمایشنامه نویس و کارگردان کلافه و خشمگین شده و بازیگر زنی را پیش روی مخاطب می گذارد که برای نقش اصلی اثر جدید او تست بازیگری می دهد (این قسمت بر اساس کار ساشر مازوخ نوشته شده است). گرچه شاید انتظار برود که فیلمی هم که از روی «ونوس در خز» ساخته می شود به همین روند ادامه بدهد و ساختار فیلم در فیلم داشته باشد، پولانسکی (که برای فیلمنامه با ایویس همکاری داشته است) ترجیح می دهد ساختار تئاتری را حفظ کند و به جای خود یادآور سایر آثار دوگانه ی سینمایی/تئاتری مانند «وانیا در خیابان چهل و دوم/ Vanya on 42nd Street » اثر «لوئیس مال»، « The Satin Slipper » اثر «مانوئل دی اولیویرا» و چند فیلم از «آلن رنه» و «ژاک ریوت» باشد.


در این فیلم که دومین فیلم روانشناختی جشنواره ی کن امسال به شمار می رود (بعد از فیلم «جیمی پی/ Jimmy P.» ساخته ی «آرنوئد دسپلچین») «متیو آلماریک» در نقش نویسنده ای به نام توماس ظاهر می شود که در آخرین دقایق یک روز تست بازیگری گرفتن طولانی و بیهوده به سر می برد که آخرین گزینه، سیگنر، سر و کله اش پیدا می شود. نام او آنطور که ادعا می کند وندا ست، مانند شخصیت داستان، اما با توجه به پوشش سر تا پا چرم اش و قلاده ی سگی که آویزان کرده همچنین لهجه ی ته گلویی اش (تصور کنید «وینی باربارینو» فرانسوی حرف بزند) نه ظاهر و نه صدایش به زنی قرن نوزدهمی و متعلق به طبقه ی بالای جامعه ی آن زمان شباهتی ندارد. عجیب آنکه نام وندا حتی در فهرست متقاضیانی که قرار است آن روز تست بدهند هم وجود ندارد با این وجود او اصرار می کند که نماینده اش به او گفته به اینجا بیاید. ابتدا، مشخص است که توماس اعتراض می کند و مصرانه می گوید برای قرار شام با نامزدش دیرش شده، اما وندای سرسخت پافشاری می کند و در نهایت او قبول می کند اجازه بدهد متن را بخواند.


از اینجا به بعد پولانسکی و ایویس صحنه گردانان نبردی لذت بخش و پیچیده میان هوشمندی و امیال دو طرف هستند که پاسخ به این سؤال که در پس هر تغییر موقعیت چه کسی چه کسی را کارگردانی یا اغوا یا شکنجه می کند به تفسیرهای مخاطب وابسته است. وندا، آنطور که می بینید، نشان می دهد که خیلی سریع یاد می گیرد، در واقع آنقدر سریع که موفق شده نمایشنامه ی توماس را در کلیت اش به خاطر بسپارد و چند وسیله هم به همراه آورده است که برای برقراری حال و هوای آن کمک شایانی می کنند (مانند یک کت قرن نوزدهمی که تصادفاً کاملاً اندازه ی توماس است). زمانی که او تست بازیگری می دهد و توماس هم خودش دیالوگ های مربوط به سورین را می خواند، وندا به نظر می رسد کاملاً به خود شخصیت تبدیل شده است. حالت ایستادن و نشستن او، صدایش، میمیک های چهره اش همه متفاوت هستند و آنقدر تغییر کرده اند که دیگر نمی توانیم با اطمینان خاطر بگوییم کدام "وندا" واقعی است و کدام یک تصویری که بازیگر خلق کرده است.


در نسخه ی تئاتری که در تئاتر کلاسیک استیج کمپانی (خارج از برادوی) اجرا شد، «ونوس در خز» قدرت هیجان انگیزی را به نمایش گذاشت که این نکته را مدیون سالن های شلوغ و مملو از جمعیت و وقوع سن در مرکز تماشاچیان و نقش آفرینی شوکه کننده ی بازیگر تازه وارد «نینا آریاندا» بود که به نظر می رسید او هم مانند شخصیتی که نقش آن را ایفا می کرد ناگهان از ناکجاآباد سر برآورده باشد. برای فیلم، پولانسکی که همیشه در به تصویر کشیدن فضاهای بسته و محصور استاد بوده است، نمایشنامه را کمی وسعت داده و آن را با کمک فیلمبردار همیشگی اش «پاول ادلمن» به شیوه ی واید اسکرین به تصویر کشیده است. داستان فیلم او در یک سالن تئاتر غار مانند می گذرد که برای اجرای نسخه ی موزیکالی از نمایش «کالسکه» تزئین شده است. همانطور که جوّ حاصل خود وارد آورنده ی فشار فزاینده ای است، کارگردان و بازیگران هم در به تصویر درآوردن تغییرات ماهرانه ی لحن و نقطه نظر در نمایشنامه استادانه عمل می کنند.


سیگنر در نقش دو وندا با این چالش روبرو است که باید نقش بازیگری را بازی کند که نقش شخصیتی را بازی می کند که خودش شاید الهه ای رانده شده در لباس مبدل باشد. او با چابکی در میان لایه های بیشمار مهارت حرکت می کند و گاهی کاملاً در خود شخصیت قرن نوزدهمی اش فرو می رود، گاهی از آن خارج می شود و از دیدگاه زنانه و پست مدرن وندای امروزی نسبت به متن ساشر - مازوخ اظهار نظر می کند. آمارلیک برای حرکت از توماس به سورین و بازگشت دوباره فاصله ی کمتری را طی می کند - هر دوی آنها نویسندگانی محو خود هستند که مورد توبیخ قرار می گیرند - اما نقش را کاملاً از آن خود می کند و نسبت به تصویر خود پرست و استادانه ای که «وس بنتلی» در نمایش اصلی از این شخصیت روی صحنه برد (در اجرای برادوی «هیو دنسی» جایگزین وی شد) شخصیتی عصبی و نامتعادل تر ارائه می کند. گرچه تصمیم پولانسکی برای بازی گرفتن از بازیگران سن بالاتر در هر دو نقش اصلی ابتدا بر خلاف منطق به نظر می آید اما در نهایت به تار و پود واقعیت و خیالی که ایویس در هم تنیده است، یک لایه ی دیگر نیز اضافه می کند.
مانند فیلم «کشتار» اینجا هم آهنگساز معروف «الکساندر دسپالت» موسیقی متنی خلق کرده است که گرچه کمتر استفاده می شود اما تأثیر گذار است و شامل یک تم اصلی گیرا و با حال و هوای کارناوال هم می شود.

منتقد: اسکات فونداس (ورایتی)
مترجم: الهام بای
منبع:سایت نقد فارسی