کارگردان :
Josh Boone
نویسندگان : Scott Neustadter, Michael H. Weber
بازیگران : Shailene Woodley, Ansel Elgort, Nat Wolff

خلاصه داستان :
هیزل و آگوستوس دو نوجوان هستند که لحظاتی تلخ و شیرین را با هم می گذرانند و عاشقانه ای که در مرکز حمایت از افراد مبتلا به سرطان شکل می گیرد، آنها را به ادامه راه تشویق می کند. تنها همدم هیزل بجز آگوستوس مخزن اکسیژنی ست که همواره با خود حمل می کند و همدم آگوستوس جز هیزل پای مصنوعی اوست...




این که «بخت پریشان/The Fault in Our Stars» را یک "عاشقانه جوانی درباره سرطان" بنامیم احتمالا درک درست ما از ارزشهای ستودنی فیلم را نشان دهد، اما علاوه بر آن چکیده ای معقول از داستان فیلم در قالب همین چند کلمه است. «بخت پریشان» که از روی رمان پرفروشی با همین نام اثر جان گرین اقتباس شده است، نه تنها به خاطر داستانش بلکه از جهت شیوه احساسی و تاثیرگذاری که داستانش را ارائه می کند درخور تقدیر است. بازیها عالی است، شخصیت ها سه بعدی هستند و دیالوگها هوشمندانه و لطیف اند. کارگردانی جاش بون خارق العاده نیست، اما خوب می داند چطور از سر راه کنار رود و به بازیگران اجازه دهد کارشان را انجام دهند. در زمانه ی کارگردانان مؤلف، گاهی جالب است که ببینیم یک فیلمساز به ارزش کمرنگ کردن نقش خود پی برد.


اگر "تجربه" تماشای فیلمی که در آن هر دو نقش اصلی آن مبتلا به سرطان هستند و رقص کنان با دروگر مرگ به استقبال مرگ می روند را "یک حس خوب" بنامیم، شاید در نگاه اول چندان متناسب نباشد، اما در این مورد فرق می کند. هِیزل گریس لَنکِستر (با بازی شِیلین وودلی) و اگوستوس واترز (با بازی انسل الگورت) در مقایسه با بسیاری از افراد از بسیاری جهات سرزنده تر هستند، چراکه به شکنندگی وجود خود همیشه واقف هستند. یک نوجوان معمولی چندان درکی از فناپذیری خود ندارد؛ هیزل و آگوستوس انتخابی جز این ندارند که با سرنوشتشان همراه شوند. آنها در زمان حال زندگی می کنند، چون آینده ای ندارند. فیلم این حس صمیمیت را بدون زحمت و مجبور ساختن مخاطب به پذیرش آن نشان می دهد. تنها در اواخر فیلم، که اتفاقات فیلم به سرمنزل می رسند، بون کمی در اجرایش غلو می کند. تنها مشکلی که در این قسمت وجود دارد، این است که مانند یک چراغ نئونی چشمک زن از شما می خواهد که: "گریه کن دیگه لعنتی!" واضح است که «بخت پریشان» نمی خواهد هیچ چشمی بی اشک از سالن سینما بیرون رود.


این فیلم از نقطه نظر هیزل روایت می شود و هرچند صدای روایت کردنش تضمینی بر این نیست که او از گزند اتفاقات بعدی در امان خواهد بود، اما به گونه ای احساس اعتماد را به مخاطب القا می کند. با هیزل در حوالی اولین ملاقاتش با آگوستوس در گروه حمایت از سرطانی ها آشنا می شویم. هر دوی آنها دوره تخفیف بیماری خود را پشت سر می گذارند، اما هیزل با خود یک مخزن اکسیژن حمل می کند، چون ریه هایش در معرض تجمع مایع قرار دارند و بدون آن مخزن قادر به نفس کشیدن نیست. آگوستوس کاملا سالم به نظر می رسد و ظاهرا پس از از دست دادن یکی از پاهایش بر بیماری اش فائق آمده است. بین این دو پیوندی برقرار می شود، ابراز علاقه می کنند، پیامک های لطیفه رد و بدل می کنند و به سمت رابطه ای عاشقانه پیش می روند، تا اینکه هیزل تصمیم می گیرد که این دو باید به دوستی اکتفا کنند. بحث هیزل این است که از آنجایی که او دیر یا زود خواهد مرد، درگیر شدن آگوستوس در یک رابطه عاشقانه با او تنها باعث زجر کشیدنش می شود. آگوستوس مخالفت می ورزد و سعی می کند او را متقاعد نماید.


شوخ طبعی موجود در فیلمنامه بیش از حد معمول در فیلمهای در رابطه با سرطان است، گرچه از این نظر در مقابل «۵۰/۵۰» در سطح پایین تری قرار می گیرد، که بر خلاف آنچه در اواخر «بخت پریشان» پیش آمد، بسیار مراقب بود دچار غلو در اجرا نشود. شخصیت ها در اینجا به زیبایی قابل فهم هستند. هرچند طرح داستان ممکن است کلیشه زده به نظر برسد، اما به همان اندازه هیزل و آگوستوس دو انسان صاف و ساده و باورپذیر هستند و صداقتی که این دو را به روی پرده آورده است مخاطب را در نگرانی هایی درگیر می کند، که باعث می شود ایرادات ریز و درشتش آنچنان به چشم نیاید. شایلین وودلی که با چند فیلمی که در سال اخیر بازی کرد و به خصوص با فیلمهای«اکنون تماشایی/The Spectacular Now» و «ناهمگون / Divergent» شکوفا شده بود، در این فیلم در بالاترین سطح خود قرار دارد (گرچه کمی برای ایفای نقش یک نوجوان بیش از حد بزرگ است).


لورا دِرن در نقش مادر هیزل بازی می کند، که به نسبت سایر فیلمهای نوجوان پسند پرمغزتر است. ویلم دافو نقش نویسنده مورد علاقه هیزل یعنی پیتر ون هوتن را ایفا می کند، که آشنایی با او مهر تاییدی است بر این که گاهی قهرمانان و افراد مشهور را بهتر است از فاصله دور تماشا کرد.
اقتباس این فیلم از رمان گرین به منبع وفادار است، کما اینکه خود گرین نیز در بخش عمده ای از تولید فیلم همکاری داشته است. طرفداران این رمان بعید است در شیوه انتقال این داستان از روی کاغذ به پرده ایرادی پیدا کنند. قسمت عمده ی بینندگان به احتمال فراوان از این فیلم استقبال خواهند کرد، اما حتی آنهایی که یک صفحه از آن کتاب را هم نخوانده باشند و با دید طبیعی نچندان مثبتی به سمت این پروژه بیایند، در این عاشقانه غمناک و البته روحیه بخش یکی دو نکته مثبت برای ستودن پیدا خواهند کرد. خود داستان به تنهایی شاید چندان برجسته نباشد، اما شخصیت ها و احساساتش واقعی هستند و گاهی برای یک فیلم همین مقدار کافی است تا رضایت افرادی که به آن شک دارند را جلب کند.

منتقد: جیمز براردینلی

مترجم: سید مجتبی حسینی
منبع:سایت نقد فارسی