کارگردان :
Doug Liman

نویسندگان : Christopher McQuarrie, Jez Butterworth, John-Henry Butterworth
بازیگران : Tom Cruise, Emily Blunt, Bill Paxton
برگرفته از رمانی با نام "تمام نیاز شما کشتن است" اثر :هیروشی ساکورازاکا

خلاصه داستان :
سرگرد بیل کیج مدیر روابط عمومی حیله گری است که برای آرام کردن توده های مردم بر صفحه تلویزیون ظاهر می شود، در حالیکه خودش از زندگی نسبتاً آسوده دور از خط مقدم برخوردار است.اما پس از مدتی، بِرَندِن گِلیسِن در نقش ژنرال بِریگام، تصمیم می گیرد کیج را به خط مقدم مهمترین نبرد در جنگ بفرستد. کیج امتناع می کند و به سرباز تنزل درجه داده می شود. یکدفعه می بینیم کیج در لباسی جنگی که از آن سردر نمی آورد، در میدان جنگ در میانه حمله ای ساحلی با قدم های سنگین در حال حرکت است که...





جایی، کسی به طریقی فیلم «لبه فردا» را بدون اشاره به فیلم «روز موش خرمایی / Groundhog Day» نقد خواهد کرد، اما همانطور که همین الان شنیدید، آن فرد من نخواهم بود. «لبه فردا» برداشتی علمی-تخیلی و بزن بهادر از «روز موش خرمایی / Groundhog Day» است که در آن تام کروز نقش بیل ماری را بازی می کند: یک آدم انزوا طلب خود محور و نچندان نجیب که خود را در حلقه*ای ممتد می یابد که محکوم است یک روزش هر روز تکرار شود و سرانجام به کشف حقایقی می انجامد که زندگی اش را دگرگون می کند.البته «روز موش خرمایی» روشن ترین تاثیر را بر «لبه فردا» داشته است، اما پرتو هایی از«کد منبع / Source Code»، «تاثیر پروانه ای / The Butterfly Effect»، «یادآوری مطلق / Total Recall»، «ارتش فضایی / Starship Troopers» و حتی «بازگشت به آینده / Back to the Future» را در آن می بینم. با وجود این، فیلم برتری های خاص خود را به عنوان یک ابتکار، یعنی ماجراجویی علمی-تخیلی شور انگیز و بد جنسی با هوش دارد. «لبه فردا» تا اینجا یکی از فیلم های محبوب امسال من است.


در این فیلم باز می بینیم که آینده برای نوع بشر امیدبخش به نظر نمی رسد (اگر همه فیلم های ساخته شده در ده سال گذشته در باره آینده نزدیک را به صورت یک فیلم بسیار بلند در آورند، در حدود ۵۰ ستاره سینما خواهیم داشت که با حدود ۳۰۰ شکل مختلف از موجودات فرازمینی، هیولا، زامبی، و روبات در حال جنگ هستند. و من چنین فیلمی را تماشا خواهم کرد.) در باره موجودات با صدای جیغ مانند که ترکیبی از عنکبوت و هشت پا هستند و "میمیک ها / Mimics" خوانده می شوند و به کلیه قاره ها هجوم می آورند، چیز زیادی برای گفتن وجود ندارد، اما آنها دقیقاً همین کار را انجام می دهند و کل نیرو های ارتشی دنیا هم حریف هجوم گروهی آنها نمی شوند.
در واقع تام کروز، لااقل برای مدتی، در نقشی متفاوت با شخصیت معمول خود ظاهر می شود. سرگرد بیل کیج مدیر روابط عمومی حیله گری است که برای آرام کردن توده های مردم بر صفحه تلویزیون ظاهر می شود، در حالیکه خودش از زندگی نسبتاً آسوده دور از خط مقدم برخوردار است.


اما پس از مدتی، بِرَندِن گِلیسِن در نقش ژنرال بِریگام، تصمیم می گیرد کیج را به خط مقدم مهمترین نبرد در جنگ بفرستد. کیج امتناع می کند و به سرباز تنزل درجه داده می شود. یکدفعه می بینیم کیج در لباسی جنگی که از آن سردر نمی آورد، در میدان جنگ در میانه حمله ای ساحلی با قدم های سنگین در حال حرکت است، که به صحنه جنگ در فیلم «نجات سرباز رایان / Saving Private Ryan» شباهت دارد، با این تفاوت که در اینجا جنگ بین انسان ها و موجودات فرازمینی صورت می گیرد.


اگر پیش پرده یا حتی پوستر مربوط به «لبه فردا» را ملاحظه نکرده باشید، شاید جریان داستان لو برود: (و در مورد نام فیلم که اصلاً به عنوان شبیه نیست چه می گویید؟ انتخاب منبع اصلی، رمان علمی-تخیلی ژاپنی با عنوانی که به عبارت فوق العاده «تمام نیاز شما کشتن است / All You Need Is Kill» ترجمه می شود و تغییر آن به عنوانی تا این حد کلی را به هالیوود واگذار کنید.) کیج برای مدتی شانس می آورد، اما از همان روز اول از نبرد جان سالم به در نمی برد، و اینجا است که وارد حالت شبه رؤیا می شویم، چون کیج بیدار می شود و می بیند روز قبل دوباره از سر گرفته شده است و وقایع آن تکرار می شوند. اگر کیج یک میمیک آلفای نادر را بکشد دیگر نمی میرد. او مجبور است رویداد ها را بار ها و بار ها زندگی کند که برای کیج امکان کسب مهارت های جنگی فوق العاده و توانایی پیش بینی دقیق ترتیب رویدادها را فراهم می کند.


اِمیلی بِلانت همچون یک جواهر است. کیست که او را دوست نداشته باشد؟ شخصیت نسبتاً ظریف روی پرده او به آدری هِپبورن شباهت دارد و به همین دلیل، انتخاب او برای بازی در نقش افسانه نیروهای ویژه، یعنی ریتا وِراتاسکی، یا شخصیت نامشخص تمام فلزی، عجیب می نماید. اما بِلانت این نقش را بازی می کند و تا حد زیادی هم از عهده آن برمی آید. او به خوبی هوش سرکش و شخصیت جدی خود را در هم می آمیزد و کمی دیوانگی و حتی کمی هم عاطفه اضافه می کند. کیج تنها هنگامی به وجود این عاطفه پی می برد که تقریباً صد بار همان روز تکراری را با وی می گذراند.


در واقع در فیلم «لبه فردا» صحنه های سه بعدی بسیار خوبی وجود دارند و فیلمبرداری نیز در مواردی عالی است. داگ لیمَن (کارگردان فیلم های دیگری چون «هویت بورن / The Bourne Identity» و «آقا و خانم اسمیت / Mr. and Mrs. Smith») در کارگردانی سکانس های نبرد تصاویر کامپیوتری پیچیده مهارت دارد، اما در عین حال می داند صحنه های اجباری را نیز چگونه کنترل کند، جایی که دو شخصیت اصلی در لحظات آرام فیلم بر زخم های یکدیگر مرهم می گذارند و در حالیکه با یکدیگر بیشتر آشنا می شوند، موسیقی فیلم ملایم می شود.
کروز یکی از بهترین بازی های دوران کاری اش را ارائه می دهد. بازی او در نقش کارمند روابط عمومی چرب زبان بدون نقص است و با وجود گذشت تقریباً ۳۰ سال از «سلاح برتر / Top Gun» هنوز به عنوان قهرمان فیلم های اکشن پذیرفتنی است. بیل پَکِستون در نقش سرگروهبان دیوانه سرزنده جالب و خنده دار است. بِرَندِن گِلیسِن در نقش ژنرال عالی است.می خواهید درباره میمیک آلفا و میمیک معرکه آدم های کله گنده و برنامه هایی که کیج و ریتا می چینند هم چیزی بدانید؟ خوب، اینها از کلک های سینمایی در فیلمهای علمی-تخیلی هم فراتر می روند. و مطابق رسم فیلم هایی که در آن ها زمان از سر گرفته می شود، ناگهان می بینید دارید می گویید: "خوب چرا پس این کار را نمی کند؟" یا "چرا نمی توانند آن کار را بکنند؟". اما این یک فیلمنامه هوشمندانه است که تعداد پاسخ هایش بیش از نواقص پی رنگ است.«لبه فردا» استعاره نهایی در مورد حرفه تام کروز است. تام کروز را نمی توان کشت. او باز هم می آید. و شاید به یک دلیل کماکان بزرگترین بازیگر سینمایی جهان باقی بماند. اینطور وانمود می کند.

منتقد:ریچارد روپِر(Chicago Sun-Times)

مترجم:محمدرضا سیلاوی
منبع:سایت نقد فارسی