کارگردان :
Denis Villeneuve
نویسندگان : Javier Gullón
بازیگران : Jake Gyllenhaal, Mélanie Laurent, Sarah Gadon

خلاصه داستان :
آدام به پیشنهاد همکارش یک فیلم کمدی را به نام «اگر اراده ای باشد اسباب کار هم فراهم می شود» کرایه می کند و یک شب آن را در لپ تاپ اش تماشا می کند. درست همانند هر چیز دیگری که آدام تجربه می کند، به ندرت به نظر می آید که این فیلم چیزی متفاوت عرضه کند – تا اینکه گویی در لحظه ای از یک رؤیا می پرد و ناگهان متوجه می شود بازیگری که اندکی در پس زمینه قرار گرفته دقیقاً شبیه اوست...






احتمالاً قبل از شروع فصل اسکار، دربارۀ کاری که جِیک جیلِنهال در «دشمن» انجام داده، صحبت های زیادی نشنوید، امّا جیلِنهال شاهکار بسیار بزرگی را در این تحفۀ اغواکننده و عجیب ارائه داده است، اثری که گاه به طرز آزاردهنده ای احمقانه است.


جیلِنهال نقش دو شخصیت را بازی می کند که دقیقاً شبیه هم اند (عنصر همزاد را در دهها فیلم دیگر هم دیده ایم)، با این حال وی هر کدام از این شخصیت ها را با استفاده از تفاوتهایی ظریف و در عین حال متمایز القا می کند؛ به طوری که اصلاً این دو جیک را با هم اشتباه نمی گیریم. این کار از شکوه برخوردار است بدون آنکه غوغایی برانگیزد.
امّا در مورد خود این فیلم می توان پیش بینی کرد که از سوی برخی منتقدان در فهرست «بدترین فیلم سال» قرار داده می شود. می توان پیش بینی کرد که برخی علاقمندان پر و پا قرص سینما، از فرط عصبانیت، ذرت های بودادۀ خود را به طرف پردۀ سینما پرت کنند. (لطفاً این کار را نکنید، هر چقدر هم که از دیدن این فیلم عصبانی باشید [چنین کاری درست نیست]. چون در این صورت، لازم است کسی آن را تمیز کند.) واضح است که این یک فیلم جنایی و یک فیلم جنسی و روانی عجیب و غریب است که برای عصبانی کردن تماشاگران طراحی شده است.اما از اینها گذشته «دشمن» بسیار سرگرم کننده است.


«دشمن» به کارگردانی "دِنیس ویلِنوو"، یک فیلم هنری عجیب و غریب، غیرمعمول و مسحورکننده است (دِنیس ویلِنوو کارگردانی فیلم «زندانیان» را نیزدر سال گذشته برعهده داشت و آن فیلم، چنان که باید، مورد توجه واقع نشد. در واقع فیلم «زندانیان» بعد از فیلم «دشمن» ساخته شد و جیلِنهال و هیو جَکمَن در آن به ایفای نقش پرداخته بودند.) «دشمن» دیدگاههای آزاردهنده ای نسبت به زنان و عنکبوت ها دارد (درست خواندید.) این فیلم از آن دست فیلم هاست که از روی عمد، بیش از آنکه پاسخی ارائه دهد سؤال مطرح کرده است و عملاً این جرئت را به شما می دهد که بعد از آخرین صحنۀ فیلم نگویید "این دگر چه بود!"
جیلِنهال نقش یک استاد تاریخ [دانشگاه] تورنتو، به نام آدام بِل (Adam Bell) را بازی می کند، که مطالبی کاملاً یکسان را در همۀ کلاس هایش تدریس می کند. در این کلاس ها دانشجویانی نیمه هشیار و بی تفاوت در پشت لپ تاپ هایشان می نشینند و فقط منتظرند کلاس به پایان برسد. آدام ریشی پُرپُشت گذاشته، لباس تیره*ای می پوشد و وقت اش به روزمرگی می گذرد و ظاهراً به ندرت به فکر ایفای نقشی در زندگی خودش است. تقریباً هر شب سرو کلۀ محبوب زیبایش، مری (با بازی خوب "مِلانی لورِنت") در آپارتمان او پیدا می شود و در آنجاست که آنها به صورت نیمه مست و به شیوه ای کاملاً یکنواخت به عشقبازی مبادرت می ورزند. سپس مری بلند می شود و می رود و به خواست آدام در مورد سپری کردن تمام شب با وی توجهی نمی*کند. مری از ارتباط با آدام و احساس پوچی او سیر شده، با این حال باز هم به سراغ او می آید.


آدام به پیشنهاد همکارش یک فیلم کمدی را به نام «اگر اراده ای باشد اسباب کار هم فراهم می شود» کرایه می کند و یک شب آن را در لپ تاپ اش تماشا می کند. درست همانند هر چیز دیگری که آدام تجربه می کند، به ندرت به نظر می آید که این فیلم چیزی متفاوت عرضه کند – تا اینکه گویی در لحظه ای از یک رؤیا می پرد و ناگهان متوجه می شود بازیگری که اندکی در پس زمینه قرار گرفته دقیقاً شبیه اوست.
به این ترتیب با "آنتونی کِلِیر" آشنا می شویم (که نقش وی را نیز جیلِنهال بازی کرده است). او یک بازیگر درجۀ سه است و زن زیبایش حامله است (نقش این زن را "سارا گادُن" بازی می کند که حضوری فوق العاده بر پردۀ سینما دارد). آنتونی شبیه یک نسخۀ آلفا از آدام است. او فردی است که در مورد تناسب جسمانی خود وسواس دارد، شخصیتی پرشور و حرارت دارد، یک کمال گراست که موتورسواری می کند و دست کم یک بار رابطه ای عاشقانه داشته است.دلایلی برای متقاعد شدن بیننده لازم است، امّا آدام ترتیبی می دهد تا آنتونی وی را در اتاق یک مهمانخانه به صورت رودررو ملاقات کند (یک انتخاب عجیب)، اینجاست که هر کدام از آنها با دیدن شخصی که عیناً شبیه خودش است از تعجب خشکشان می زند. حتی اثر زخمی که به طور مشخص بر بدن آنها است کاملاً یکسان است.


هنگامی که فردی با شخصی آشنا می شود که دقیقاً شبیه اوست، امکان دارد به کارهایی دست بزند – مثلاً آزمایش DNA انجام دهد، خویشاوندان خود را جمع کند یا ماجرای خود را علنی کند – امّا فقط همین را بگوییم که آنتونی و آدام از میان همۀ این مسیرها، عجیب ترین راه را برمی گزینند. «دشمن» مبتنی بر رمانی به نام «هَمزاد۱» نوشتۀ ژوزه ساراماگو و درباره خرید و فروش غیرقانونی در زمینه هایی است که موردعلاقۀ افرادی مثل دیوید لینچ است. این فیلم ما را به دنیایی می برد که به طور متناوب، وجهی واقعی و وجهی شبیه به رویا (یا بهتر است بگوییم شبیه به کابوس) پیدا می کند. حتی زمانی که هوا آفتابی است، نگاه به تورنتو از دریچۀ دوربین ویلِنوو باعث می شود که این شهر سرد و نسبتاً بی روح و مقداری ... خاموش به نظر آید. وقتی که عناصر کوچکی از زندگی آدام به زندگی آنتونی داخل می شود و بالعکس، از خود می پرسیم که آیا این همۀ آن فانتزی پارانوئیدی آدام (یا آنتونی) است، یا اینکه یک شخص واحد از زندگی دوگانه ای برخوردار است. سؤال دیگر آن است که: به هر حال، آن زن عریان که در روی سقف راه می رود چه رابطه ای با ماجرا دارد؟
«دشمن» به لحاظ برخورداری از یک موسیقی متن آزاردهنده و ناسازگار، ساختۀ دَنی بِنسی و سوندِر جوریانز، برخی انتخاب های تعجب برانگیز در تدوین فیلم و بازی های قدرتمند چهار بازیگر نقش اوّل – که در واقع، سه بازیگر نقش اول هستند – ما را نگران و مضطرب نگه می دارد، حتّی زمانی که از رسیدن فیلم به یک سرانجام خوش دست می شوییم. تعدادی از پیچ و تاب های موجود در فیلم نامعقول اند تا روشنگر؛ به نظر من پایان فیلم بیش از آنکه هوشمندانه باشد آزاردهنده است، امّا قرار نیست همۀ نقاط مبهم برطرف شود و به همۀ سؤالات اساسی مطرح شده پاسخ داده شود. این فیلم اثری است ناشی از یک روح ناآرام که به گوشۀ نسبتاً تاریکِ مغز رسوخ کرده است.

منتقد: ریچارد روپِر (شیکاگو سان تایمز)

مترجم: محمدرضا سیلاوی
منبع:سایت نقد فارسی