کارگردان :
Ken Loach
نویسندگان : Paul Laverty, Donal O'Kelly
بازیگران : Barry Ward, Simone Kirby, Andrew Scott

خلاصه داستان :
جیمی گرالتون یک فعال سیاسی است، که پس از یک دهه دوری و اقامت در ایالات متحده در اوایل دهه ۱۹۳۰ به وطن خود یعنی ایرلند باز می گردد و به کمک به مادرش در کارهای مزرعه مشغول می شود. تا اینکه جوانان از او تقاضا می کنند تالاری که در گذشته ساخته بود را بازگشایی کند ...




تالار پیرس کانلی همان تالار مورد بحثی است که در دهه ۱۹۲۰ توسط رهبر کمونسیت کاریزماتیک ایرلندی به نام جیمی گرالتون در شهرستان لیتریم بنا شد. (این بنا به افتخار پاتریک پیرس و جیمز کانلی نام گذاری شده است؛ رهبران "شورش عید پاک" مردم ایرلند علیه انگلیس، که در سال ۱۹۱۶ میلادی اعدام شدند.) گرالتون با مبادرت به تبدیل این بنا به محلی که در شب یک تالار رقص بود و تا نیمه ی شب سر و صدای آن به گوش می رسید و در روز محلی عمومی برای تشکیل کلاسهای آموزشی بود، خشم و غضب رهبران کلیسا و حکومت را برافروخت. اما مردم در کمال تعجب بسیار به تفریح و گذراندن اوقاتشان در این مکان علاقه نشان می دادند. خوش گذرانی و دین گریزی؟ یکی از دیگری خلافتر و ناخوشایندتر.


کارگردان و فیلمنامه نویس اثر یعنی به ترتیب کن لوچ و پل لاورتی زندگی و روزگار جیمی و تالارش را به صورت دراماتیکی تصویر کرده اند. این داستان به یک دوئل تبدیل می شود، که یک سر آن گرالتونِ تند و بی پروا (با بازی بری وارد) و سر دیگر آن کشیش ترسناک محلی (با بازی جیم نورتن) قرار دارد، که مدرنیته را مورد نکوهش قرار می دهد و ماموریت دارد این چپ گرای بی ایمان را از صحنه به در کند.

این اثر فیلمی تماشایی، عمیق و تا حدودی آموزشی همراه با لحظاتی شگفت انگیز است، که با صداقت و جدّیت مثال زدنی ارائه شده و به هیچ عنوان رنگ طعنه و انتقاد به خود نگرفته است. گرچه لاورتی و لوچ ممکن است تا حدود بسیار اندکی تحت تاثیر اثر مشابهی از جان فورد به نام «مرد ساکت/The Quiet Man» (با این تفاوت که مرد آنها بسیار پر سر و صداست) و احتمالا کمی هم تحت تاثیر فیلم «سرخها/Reds» اثر ۱۹۸۱ وارن بیتی - که در مورد جان سی رید کمونیست آمریکایی است - قرار گرفته باشند، اما تِم این فیلم اساسا به اثر پیشین آنها که نخل طلا را برد یعنی «بادی که کشتزار جو را تکان می دهد/The Wind that Shakes the Barley» باز می*گردد، که به اختلافات ایرلند پس از جنگ داخلی می پرداخت: حس استیصال و خروش جاری در میان نسل جوان پس از اینکه پی می برند رئیسان سیاسی جدیدشان به همان اندازه اربابان بریتانیایی چپاولگر و مرتجع هستند.


«تالار جیمی» از بسیاری جهات فیلم بسیار قدرتمندی است، با این حال به نقصی آشکار و عجیب مبتلا است: با این که از ابتدا کشیش را به عنوان دشمن خونین و سرسخت گرالتون معرفی می کند، به ناگه چرخش غیر معقول و بی دلیلی در او شکل می گیرد و با گرالتون سازش می کند. پس از آن همه ستیز و مخالفت با هر عملی که گرالتون به آن معتقد است، به طرز گیج کننده ای گاه و بی گاه پافشاری او بر عقایدش را مورد ستایش قرار می دهد. شاید پل لاورتی به این علت که در جبهه ی پیروز تاریخ قرار دارد، از روی حس ترحم نخواسته است کشیش را بیش از حد قصی القلب و بی رحم تصویر کند. اما در هر صورت این جانبداری از هر دو طرف به این شکل جای بسی تعجب دارد.


شخصیت جیمی گرالتون که بری وارد به نمایش می گذارد، مردی است که پس از یک دهه دوری و اقامت در ایالات متحده در اوایل دهه ۱۹۳۰ به وطن خود یعنی ایرلند باز می گردد. او به چشم خود رکود اقتصادی بزرگ آمریکا و سقوط وال استریت را دیده است. برادرش به تازگی مرده است و برنامه خاصی جز کمک به مادرش در کارهای مزرعه ندارد. خیلی زود جوانان و کم سن و سالان که از بی تفریحی کلافه شده اند، از او تقاضا می کنند تالاری که قبلا تحت عنوان یک پروژه مشارکتی با اهالی آنجا ساخته بود را مجددا باز کند: تفریح بیشتر، خنده های بیشتر، افکار چپگرای بیشتر. گرالتون با گرامافونی که از ایالات متحده با خود آورده همه را حیرت زده می کند.


برایشان جدیدترین آلبوم های جاز را پخش می کند و کمی رقصهای شاد یادشان می دهد، که لحظات مفرح سورئالی را رقم می زند. اما بازگشایی تالار همانا و سر باز کردن زخمهای قدیمی همانا: یک جرقه کوچک باعث دامن زدن به شعله ی عشق زنی که در گذشته عاشقش بوده و هست (با بازی سایمون کِربی) و ایجاد درگیری با اوباش گردن کلفت ارتش جمهوری خواه ایرلند (IRA) که حالا بخشی از ساختار سیاسی حاکم هستند می شود. تالار جیمی حالا دیگر به کانون ناخشنودی تبدیل می شود و یک مرکز قدرت رقیب به حساب می آید.


این فیلم روایتهای پذیرفته شده در مورد مهاجرت از ایرلند به ایالات متحده را به شیوه جالبی به چالش می کشد: آمریکا صرفا جایی برای فرصتهای تجاری نیست، بلکه مکانی برای رشد عقاید برانداز گرانه سیاسی و صادر کردن آن به دیگر نقاط جهان است. اینجا مبارزان انقلابی قهرمان نیستند. اوکیف (با بازی بریایان اف اوبایرن) یکی از اعضای ارتش جمهوری خواه ایرلند (IRA) یک گردن کلفت ظالم و متحجّر است. به طرز طعنه آمیزی، این کشیش است که در مورد حقایق نظریه و فرمانروایی استالین گرالتون را به چالش می کشد و گرالتون با موکول کردن بحث بر سر این موضوع به بعدا از آن طفره می رود. اما طعنه نیشدارتر این است که کشیش با دید به کرسی نشاندن فرمان خود، بحث استالین را پیش می کشد.
این فیلم به هنگام بیان یک آرمان گرایی به شکلی ساده و با صداقت ذاتی اش در بهترین حالتش قرار دارد. یک سکانس بسیار جالب وجود دارد که در آن مردم صرفا برای یک نوع جلسه نقد و بررسی به صورت حلقه در تالار جیمی می نشینند: در مورد شعری از شاعر شهیر ایرلندی ویلیام باتلر ییتس به نام «سرود اینگوس (خدای عشق، جوانی و شاعرانگی) سرگردان» بحث می کنند و در مورد برداشتشان از آن با یکدیگر صحبت می کنند. دوست دارم ساعتها به نظاره این چنین صحنه های ساده و عمیقی بنشینم.

منتقد: پیتر برادشاو (گاردین)
مترجم: سید مجتبی حسینی
منبع:سایت نقد فارسی