کارگردان :
Atom Egoyan
نویسندگان : Atom Egoyan, David Fraser
بازیگران : Ryan Reynolds, Scott Speedman, Rosario Dawson

خلاصه داستان :
پس از ۸ سال از ناپدید شدن کساندرا، نشانههای دردناکی نشان میدهد که او هنوز زنده است. والدینش، پلیس و خود کساندرا تلاش میکنند معمای ناپدید شدنش را حل نمایند ...




یک روز دیگر در جشنواره فیلم کن و یک فیلم ملالت آور یک ستاره ای دیگر. این یکی آنچنان از ابتدا تا انتها ابلهانه راه بیراهه پیش گرفته است که به یک کابوس وحشتناک می ماند.


احتمالا آتوم اگویان برای آزار دهنده بودن فیلم جدیدش قصد و نیتی داشته است. اما قطعا قصدش از آزاردهنده بازیهای آزار دهنده، فیلمنامه آزار دهنده، کارگردانی آزاردهنده و فیلمی سرتاپا آزاردهنده که به بیراهه برود و این چنین سزاوار سرزنش باشد نبوده است.


موضوعی که اگویان به طرز بدی به آن پرداخته از قضا بسیار جدی است: آزار جنسی کودکان. درام او در مورد متیو (با بازی رایان رینولدز) و تینا (با بازی میرِی اینوس) است، زوجی که در شهر نیاگارا فالز در انتاریو زندگی می کنند. وقتی متیو برای خرید غذا ماشینش را برای فقط چند دقیقه پارک می کند و به فروشگاه می رود، کِسندرا دختر نه ساله شان از داخل ماشین ربوده و بدون هیچ اثری ناپدید می شود؛ اما چند سال بعد پلیسهای مامور این پرونده، نیکول (با بازی رُزاریو داوسون) و جفری (با بازی اسکات اسپیدمن) سرنخی حیاتی از او پیدا می کنند.



در طی تلاشی طاقت فرسا و زجرآور در حین جستجو در میان انبوهی از تصاویر اینترنتی که بین منحرفان جنسی کودک آزار رد و بدل می شده است، اثری پیدا می کنند که گواهی بر زنده و در بند بودن کِسندرا نمی دهد، اما نشان می دهد سردسته این گروه به طریقی برای نصب دوربین های مخفی با صنایع و ابزار ساختمانی در ارتباط بوده است، تا [پس از ربوده شدن کِسندرا] شکنجه روحی خود تینا را مشاهده کند؛ یک روش ترسناک جدید در مردم آزاری و فرو نشاندن شهوت با نگاه به زندگی خصوصی دیگران.


اگر یک رویه ی راست و مستقیم در پیش گرفته می شد و اگویان سعی نمی کرد میزان صبر مخاطبان را بسنجد و با این درام به شدت نامعقولش به هوش آنها توهین کند، شاید این طرح اثر بخش می شد؛ اما خط به خط و صحنه به صحنه ی آن به طرز توهین آمیزی احمقانه و مضحک است. این فیلم نمره قبولی را به عنوان یک تریلر متعارف نمی گیرد و بی تعارف بگویم در اینکه چیزی شبیه به یک فانتزی رؤیاگون از شیاطین سیاه (دنیایی فانتزی که در آن شیاطین در میان انسانها زندگی می کنند) باشد هم جای شک است. شخصیت پلیس رُزاریو داوسون احتمالا می خواهد با شغل تشریفاتی پلیسی خود مقداری کارهای خیرخواهانه انجام دهد (اما چه کاری واقعا؟) بنابراین با یک لباس سیندرلایی جذاب به یک سالن رقص می رود و در آنجا چند زن بدجنس با کلاه گیس های سیاه که برای آن کودک آزاران خشمگین کار می کنند او را می دزدند! آن هم با ریختن مواد مخدر در مشروبش! واقعا؟ مطمئنید این فیلمنامه را یک بچه پنج ساله ننوشته است؟ واقعا شرم آور است.



فاجعه واقعی وقتی شروع می شود که آن کودک آزار به متیو اجازه ملاقات رو در رو با کِسندرا که حالا یک نوجوان است را می دهد. بنابراین ملاقاتی را در نقطه ای دور افتاده و برفی ترتیب می دهد. پدر و دختر یکدیگر را در آغوش می گیرند، اما وقتی متیو نشان می دهد که می خواهد کِسندرا را با خود ببرد، آن بدجنس که مخفی شده است با تیرهای بیهوشی به او شلیک می کند. درست یادم نیست، صحنه ای وجود دارد که متیو با سرگیجه بیدار می شود و می بیند کِسندرا رفته؟ احتمالا از دیدم پنهان مانده، چون گمان کنم آن تیر بیهوشی به خودم خورده باشد.


بعد نوبت به بازیهای وحشتناک می رسد. البته اگر بخواهیم منصف باشیم، چندان تقصیر بازیگران نیست، چون آنها هم در یک فیلمنامه ابلهانه به حال خود رها شده اند تا دست و پا بزنند. کوین دوراند نقش میکای خبیث را بازی می کند که موهایش رو به خاکستری گذاشته و وسواس بیمارگونه ای نسبت به اپرای "فلوت سحر آمیز" موتسارت دارد. اسکات اسپیدمن مدام در حال غصه خوردن و در فکر فرو رفتن و این و آن را له کردن است. رُزاریو هم که اصلا انگار کلا در فیلم دیگری سیر می کند. آرسینه خانجیان حضور افتخاری وحشتناکی دارد که ادا و اطوار هاج و واجش را یک لحظه هم نمی شود تحمل کرد.
جای نگرانی دارد که اگویان این چنین مساله ی جدیی را در دست گرفته و توهمات احمقانه و تصورات ساده انگارانه خود را تا مرز نابودی و حتی بیشتر به آن خورانده است. سه سال پیش فیلمی اثر مارکوس اشلینزر به نام «مایکل/Michael» در کن به نمایش در آمد، که نشان داد با شفافیت و شجاعت می شود این ایده های دور از ذهن و تکان دهنده را در سینما به خوبی به کار بست. اما با ابراز تاسف، فیلم اگویان صرفا یک آش شله قلمكار از خود راضی است.

منتقد: پیتر برادشاو (گاردین)

مترجم: سید مجتبی حسینی

اختصاصی نقد فارسی