کارگردان :
Mike Leigh
نویسنده : Mike Leigh
بازیگران : Timothy Spall, Paul Jesson, Dorothy Atkinson

خلاصه داستان :
مروری بر ربع قرن پایانی زندگی نقاش بزرگ بریتانیایی، جی ام دبیو ترنر.




در فیلم «آقای ترنر/ Mr Turner» اثر جدید «مایک لِی» به ندرت ممکن است متوجه منظور این فرد نشوید. جوزف مالورد ویلیام از همان صحنه ی ابتدایی فردی متفاوت به نظر می رسد، صحنه ای که در آن در منطقه ای روستایی در هلند در حال کشیدن طرح اولیه ی یک آسیاب بادی است و مانند یک لک لک شکم گنده میان نی ها خم شده است. این صحنه هر چه را که بایستی درباره ی این شخص بدانید به شما می گوید و مکان هایی را که در آن خوشحال تر و راضی است را معرفی می کند. خلاصه ی مطلب این منظره به مثابه ی پرتره ای از ترنر است و او اگر بود از شنیدن این جمله لبخند به لب می آورد.


لی با فیلم فوق العاده لذت بخش خود که زندگینامه ی هنرمند انگلیسی ای است که با لقب "نقاش نور" شناخته شده است به کن آمده است. ترنر کسی است که بوم های او که از ترکیبات زیبای ممکن میان رنگ و حرکت آکنده بودند، می توانستند تا حدی طلایه دار هنر سینما باشند.


نقش ترنر را «تیموتی اسپال» بازی می کند که احتمالاً بهترین نقش آفرینی خود را به تماشا می گذارد، حداقل با کیفیتی برابر با نقش خودش در فیلم دیگر لِی «رازها و دروغ ها/Secrets & Lies» که ۱۸ سال پیش نخل طلای جشنواره ی کن را به خود اختصاص داد. او سرفه می کند و مانند پیرمرد غرغروی بیحالی که موهایش می ریزد سرفه می کند و این طرف و آن طرف تلو تلو می خورد. چشمان او روشن و گرسنه است و لب پائین اش مانند لبه ی یک کوزه با افتخار به جلو پیش آمده است.


تعداد خرخر کردن های اسپال، که هر کدام معنای خاص خود را دارد، به راحتی از صد مورد بیشتر است و باعث می شود از خود بپرسید که آیا او از روش مِتُد اکتینگ برای ایفای این نقش استفاده کرده و چند سال در یک خوکدانی کثیف زندگی کرده تا توانسته نوع صدا، حالت ایستادن و بوی مخصوص آن را درست دربیاورد. اما به جز مقدار زیادی تیک عضلانی جالب، اسپال توانسته ترنر را کاملاً و به شیوه ای با ظرافت انسانی تصویر کند، تأثیر این موضوع آن است که استعدادهای هنری ترنر به نظر باز هم دارای سکون و آرامش بیشتری به نظر برسند.
داستان فیلم در سال ۱۸۲۶ آغاز می شود که ترنر ۵۱ ساله می شود و قدم در سربالایی زندگی می گذارد. او در یک کارگاه در خانه ی امروزی خود در لندن کار می کند، جایی که مستخدمه اش هانا (دوروتی اتکینسون) و پدر پیرش ویلیام بزرگ (پاول جسون) اوضاع را مرتب می کنند.


برخورد های ترنر با هر دوی آنها که شامل روابط جنسی خشک و رسمی با هانا نیز می شود، سرزنده و رک و راست است. گرچه روند نقاشی کردن کاملاً متفاوت است: لِی آن را به شکلی فیلمبرداری کرده است که گاهی شبیه به یک مراسم فرقه ای به نظر می رسد. اوایل فیلم، زمانی که پدر ترنر به یک مغازه ی لوازم نقاشی سر می زند تا انبار پسرش را از نو پر کند، می بینید که مواد رنگی روی سینی های نقره ای روی هم انباشته شده اند، مانند ادویه های مختلف در یک بازار عربی، یا مواد اولیه ی یک معجون سحر آمیز که ملتمسانه می خواهند با هم ترکیب شوند.


نور چیزی است که ترنر را تکان می دهد و او هم به نوبه ی خود به نور حرکت می بخشد. فیلم نیم قرن مانده تا مرگ او در سال 1851 را پوشش می دهد و ما هر جا که می رود، تعقیب اش می کنیم. در یک امارت اربابی او با یک رقیب غمگین و افسرده رقابت می کند و سعی می کند یکی از آوازهای تک نفره ی پورسل را بخواند. او اینکار را به اندازه ی جالب توجهی بد اما در عین حال با آرامش و ظرافت انجام می دهد و پیدا کردن نقطه ی ادای کلمات به شکلی که بین این دو حالت باشد ویژگی خاص و خالص لِی است.


ترنر در شهر مارگیت با زن صاحبخانه ای (ماریون بیلی) با برخوردی دوستانه آشنا می شود که بعداً در زندگی اش نقش مهمی ایفا می کند. در آکادمی سلطنتی می بینیم که او این طرف و آن طرف می رود، با دوستانش شوخی می کند و توصیه هایی می کند و در یک حرکت سریع فوق العاده و متکی بر خود، جان کانستیبل (جمیز فلیت) را سر جای خود می نشاند.
فیلم پر است از نقش های مکمل جواهر مانند این چنینی که بسیاری از آنها توسط بازیگران ثابت فیلم های لِی، مانند «لزلی منویل» و «روث شین» ایفا شده اند. انتخاب بازیگر مورد علاقه کار بسیار سختی است اما اجازه بدهید بگوئیم بازی «جاشوا مکگوآیر» در نقش جان راسکین - منتقد هنری ای که نوک زبانی صحبت می کند- به شکل یک آدم بی توجه و به ظاهر زرنگ، با سلیقه ی بسیاری از ما هماهنگ بود.


از نظر ظاهری «آقای ترنر» تا حد زیادی شبیه به فیلم فوق العاده و کمتر دیده شده ی لِی به نام «Topsy-Turvy» محصول ۱۹۹۹ است که درباره ی دو نویسنده ی اپرای طنز به نام های دبیلو. اس گیلبرت و آرتور سالیوان است که داستان آن در طول نوشتن اپرای میکادو رخ می دهد. اما این فیلم نسبت به آن هم کار بلندپروازانه تری درباره ی خلق هنر است که در آن این روند تنها به عنوان چیزی قدرتمند نشان داده نشده است، بلکه اغلب اوقات جالب و سرگرم کننده و پرزحمت است اما در عین حال بعضی اوقات که درست به انجام می رسد و ستارگان بخت در موقعیت مناسب هستند، می تواند هنرمند را تا ورای مرگ همراهی کند و او را جزوی از تاریخ گرداند.
وقتی لِی صحنه ای را که الهام بخش شاهکار ترنر در سال ۱۸۳۹ به نام «کشتی تمرایر جنگنده» شد از نو خلق می کند، نشان می دهد که هنرمند امید را نه در کشتی جنگی کهنه و زهوار در رفته ای که در آخرین لنگرگاه خود پهلو می گیرد، بلکه در یدک کش تیره رنگ و کوتاه قد پیدا می کند.یکی از دوستانش در حالیکه با اندوه با سر به کشتی بزرگتر اشاره می کند می گوید: "روحی از گذشته."ترنر می غرد:"نه، گذشته گذشته است! تو در حال تماشای آینده ای! دود. آهن. بخار!". او هر دوی اینهاست که در یک نفر جمع شده اند: آینده و گذشته، پیشرفت و تاریخ، یدک کش و کشتی تمرایر.

منتقد: رابین کالین (دیلی تلگراف)
مترجم: الهام بای
منبع:سایت نقد فارسی