کارگردان :
Amat Escalante
نویسندگان : Amat Escalante, Gabriel Reyes
بازیگران : Armando Espitia, Andrea Vergara, Linda González
جوایز :کن 2013: برنده بهترین کارگردان، نامزد نخل طلا

خلاصه داستان :
اِلی مرد جوانی است که با همسر، پدر، خواهر کوچکترش استلا و پسر نوزادش زندگی می کند. با باز شدن پای مواد مخدر به زندگیشان اتفاقات ناگواری گریبانگیر این خانواده می شود ...



انسان نمی تواند تنها با زیبایی جان سالم به در برد و کن این را می داند. بنابراین بعد از «گتسبی بزرگ» که جشنواره را آغاز کرد و قند خونها را از شیرینی بالا برده بود، برنامه ریزان جشنواره یک نوبت تلخی در برنامه گنجاندند، که به سبک موج نوی مکزیکی سرو شد: خام، زمخت و مالامال از اشراری که گردن یک سگ خانگی را با یک دست می شکنند و با دست دیگر برده های جنسی کم سن و سال به خدمت می گیرند. این محصول گرچه در نهایت مغذّی، اما در ظاهر به اندازه میوه*های زبری که قهرمانش از کاکتوسهای صحرایی پس از طغیانی دیوانه وار دشت کرد غیر قابل هضم بود.



اِلی (با بازی آرماندو اسپیتیا) جوانی حدودا 20 ساله است و با همسر، نوزاد، پدر و خواهر 12 ساله اش استلا (با بازی آندرا وِرگارا) زندگی می کند. این را وقتی متوجه می شویم که دربِ خانه ی بلوک سیمانی اش را یک مامور سرشماری خانوار می کوبد، درست پیش از این که با دوچرخه قدیمی اش برای نوبت شب به کارخانه ماشین سازی محلی برود. او خودش را در شمارش افراد خانواده فراموش می کند؛ این اثر از نظر ساختاری و درونمایه، فیلمی در مورد حمایت از دیگران است حتی وقتی که خودتان از صحنه دور مانده باشید.



خواهرش با یک سرباز 17 ساله به نام بتو (با بازی خوان ادواردو پالاسیو) قرارهای عاشقانه می گذارد. صحنه های دستمالی که در صندلی جلوی ماشین اتفاق می افتد ابتدا دل زن به نظر می رسد، اما پس از آن با کمی تامل بیشتر تصویری از معصومیت و شادمانی می نماید. بتو که یکی از مواردی که در تمرینات پشت سر می گذارد غلتیدن در قی خود است، مقداری کوکائین دزدیده و در مخزن آب پشت بام خانه اِلی مخفی کرده است. این کار جرقّه اتفاقاتی که از آن پس رخ می دهد را می زند، که در نهایت صحنه های آغازین فیلم (یک مرد ربوده شده از یک پل عابر پیاده حلق آویز می شود) را توضیح می دهد و این کار را به وسیله دنباله ای طولانی از شکنجه های در غل و زنجیر انجام می دهد؛ از جمله: ضرب و شتم با چوب کریکت و آتش زدن آلت تناسلی که به آن مایعی آتش زا ریخته شده و در نهایت شبیه کیک سوخته پودینگ کریسمس می شود. یک مبل پر از پسرهای نوجوان کسل وجود دارد که به نوبت برای استراحت بین بازی با کنسول بازی ویدئویی «وی/Wii» چوب کریکت را می گیرند. یکی از آنها می پرسد: "این یکی چکار کرده؟" دیگری می گوید: " کی می دونه؟" در آشپزخانه کنار این اتاق زنی بی محل در حال چای درست کردن است، صدای کتری در فاصله بین جیغها و فریادها به گوش می رسد.



آیا پاسخ این اعمال به عدالت داده خواهد شد؟ شاید در دنیای دیگری اینطور شود. حتی به ظاهر دلسوزترین قانونمرد [زن] موجود نیز در پی کسب چیزی از اِلی است. همچنان که پرده سوم پیش می رود، حس "بدگمانی و همه دشمن پنداری" جاری در پرده های پیشین حتی به بی آزارترین لحظات نیز رخنه می کند، تا در عین یک اثر هیجان انگیز سرد، به عنوان شاعرانه ای اعتراضی عمل کند. اَمت اسکالانته، که به نوعی برادر خونی سیاسی و البته صریحتر کارلوس ریگاداس شاخص ترین کارگردان در جریان نئورئالیسم غیر معمول مکزیک است، مکزیک امروزی را با به تصویر کشیدن نقص فاجعه بار آن در مظنه اتهام قرار می دهد و فساد سازمانی و خشونت واگیردارش را به رخ می کشد.
اما چیزی که این اثر را خوشایند می سازد نُتهای ظریف و دلنشین آن است: کابوی جوانی که نوک کج ترین چکمه های جهان را دارد، یک پلیس زن که به سبک نمایشهای Ray Cooney خود را در معرض نمایش قرار می دهد، صحنه ای که بتو برای اثبات قدرت بازوانش استلا را مانند وزنه برداری بالا و پایین می برد. اگر چشمانتان را به صحنه بدوزید، عنوان فیلم مفهوم بیشتری پیدا می کند؛ و اگر چشمانتان را کاملا بر وحشت ها و نفرت هایش ببندید، فرصت درک این فیلم را تماما از کف داده اید.

منتقد: کترین شورد (گاردین)
مترجم: سید مجتبی حسینی
منبع:سایت نقد فارسی