کارگردان
: Mike Flanagan

نویسندگان : Mike Flanagan, Jeff Howard

خلاصه داستان :

زنی سعی میکند بی گناهی برادرش را نسبت به ارتکاب قتل والدینشان ثابت کند و معتقد است که آن اتفاق ناشی از یک پدیده ماورائی بوده است ...


«چشم/Oculus» به نسبت فیلمی در ژانر وحشت، صحنه های ترسناک کمی دارد. این فیلم بیشتر به پیاده کردن حقه هایی روی ادراک بیننده و پیچ و خم دادن به واقعیت می پردازد. این ها برای کارگردان و نویسنده ی فیلم «مایک فلاناگان» (که این فیلم را از روی فیلم کوتاه تجلیل شده ی خود ساخته) اصولی بلند پروازانه به شمار می آیند و اگر وی نتواند کاملاً به هدف خود برسد حداقل میتوان او را به خاطر امتحان چیزی جدید ستود. «چشم» در قماش یکپارچه ای که انگاری همه ی فیلم های وحشتناک دیگر از آن عاریت گرفته اند، نمی گنجد. فیلم سعی می کند نه فقط در شیوه ی گره گشایی روایت، بلکه در حفظ روند متقاعد کننده ی خود تا آخرین لحظه، متفاوت و شاخص باشد.



بزرگترین مانعی که سر راه «چشم» قرار دارد مربوط به زمینه ی داستان است و آن، دوره ای است که زودباوری را تا مرز نابودی تحت فشار قرار می دهد. فرضیه ی اصلی فیلم اینطور تلقی می کند که یک آینه ی قدیمی دروازه ای پیش روی شیطان است. جزئیات مسئله آشکار نمی شوند اما این آینه می تواند واقعیت را منحرف کند و احتمالاً معبری به وجود بیاورد که ارواح خبیثه یا شیاطین از طریق آن وارد دنیای ما شوند. شخصیت اصلی فیلم کیلی راسل (کارن گیلان) از ذات نابودکننده ی آینه آگاه است. قصد او این است که آینه را نابود کند. اما محض رضای خاطر علم، او می خواهد از آن تصویربرداری کند و آزمایشاتی انجام دهد و به این ترتیب اجازه می دهد آینه فرصت پیدا کند ادراکات او را به هم بریزد. کیلی، نسبت به کسی که تنها یک هدف خاص و راهی مشخص برای رسیدن آن در ذهن دارد، تصمیمات احمقانه ای می گیرد.



برادر کیلی، تیم (برنتون تویتز) که به تازگی از آسایشگاه بیماران روانی مرخص شده است در این امر همراه او می شود. آنها با هم تصمیم می گیرند ارواح پلید را از آینه خارج کنند اما حاضرند این کار را تنها زمانی انجام دهند که پرونده ای بدون نقص جمع آوری کرده باشند که مسئولیت آن را در چند قتل مربوط به گذشته ثابت کند. «چشم» زندگی فعلی کیلی و تیم را با فلش بک هایی درباره ی آنچه 12 سال پیش زمانی که خانواده شان تازه به آن خانه نقل مکان کردند و مالکیت آینه را در اختیار گرفتند، در هم می تند. در کمتر از دو هفته یک خانواده ی خوشبخت از هم می پاشد و مادر کیلی، ماری (کتی ساکوف) و پدرش، آلن (روی کوچرین) طعمه ی آینه می شوند.



فلاناگان تا مدتی داستان خود را در مسیری افسون کننده پیش می برد. چطور می شود اگر آینه یک آینه ی معمولی باشد و کیلی یک افسانه ی ماوراءالطبیعی به دقت ساخته و پرداخته شده خلق کرده باشد تا اعمال تصادفی ظلم حاکم بر جهان را توضیح دهد؟ تیم در نقش صدای منطق و خرد عمل می کند و برای هر یک از نقطه نظرات کیلی نظری نقض کننده و ضد آن به زبان می آورد. فلاناگان کم کم این مسیر را رها می کند و تصدیق می کند که آینه منبعی شیطانی است اما این تغییر مسیر باعث می شود بیننده با این سؤال بر جای بماند که آیا مسیری که تا انتها طی نشد به مقصدی جالب تر ختم نمی شد؟



با گذشت ساعت ها و فرا رسیدن شب، گذشته با زمان حال تصادم پیدا می کند. این بخش از فیلم به شکلی تأثیرگذار ساخته شده است. هرگز مطمئن نیستیم چه چیزی واقعی است، کدام وقایع جزو خاطرات هستند و اینکه چگونه توهم را از واقعیت تشخیص دهیم. تماشاگران نیز همدست شخصیت ها می شوند؛ ما هم به اندازه ی آنها نامطمئن هستیم. این روشی جسورانه برای گره گشایی داستان است اما حس وحشت را به نفع عدم قطعیت فکری در خود فرو می بلعد. «چشم» بیشتر از یک داستان خانه ی ارواح به یک معما تبدیل می شود. چند مورد غافلگیر کننده ی ناب و اصیل در فیلم وجود دارند اما لحظاتی که فریاد وحشت بلند کنند زیاد نیستند. مشوش کننده ترین صحنه ی فیلم زمانی اتفاق می افتد که کیلی به سیبی گاز می زند.



گروه بازیگران، بازیگر برجسته و ستاره ای در خود ندارد و این مسئله گویای این است که «چشم» به جای جذابیت بازیگران مشهور و درجه یک نقش های اصلی، بر اساس عناصر ذاتی خود موفق می شود یا شکست می خورد. طرفداران ژانر علمی تخیلی چند چهره ی آشنا را به جا می آورند. «کارن گیلان» چند سال در نقش ایمی پوند، همکار وفادار نسخه ای که «مت اسمیت» از «دکتر هو/Doctor Who» ارائه داده بود، ایفای نقش می کرد. « کتی ساکوف» در بازسازی «ران مور» از مجموعه ی « سفينه جنگی گالاکتيکا /Battlestar Galactica» در نقش استارباک ظاهر شد. «برنتون تویتز» کارنامه ی خوبی دارد که بر فعالیت های تلویزیونی متمرکز است و«روی کوچرین» چند سالی است که با فعالیت در تلویزیون و بیشتر فیلم های مستقل در این صنعت حضور داشته است. نقش آفرینی ها همه قوی هستند با این وجود روش بدون مزخرفاتی که گیلان برای تصویر کردن کیلی استفاده کرده بود، من را بیشتر جذب کرد. او شبیه به یکی از قهرمانان مؤنث همیشگی فیلم های ژانر وحشت به نظر نمی رسد، گرچه حماقت نهفته در بعضی کارهایش منطق را زیر سؤال می برد.
ژانر وحشت با تکیه ی بیش از حد خود بر شیوه ی روایت اول شخص و طرح داستانی مکانیکی و مرحله به مرحله، تبدیل به چیزی کهنه، مبتذل و قابل پیش بینی شده است. «چشم» نقیض کاملی برای همه ی این موارد نیست اما به اندازه ی کافی متفاوت است که توجه بیننده را به خود معطوف نگه دارد و آنچه را که از فاکتور ترس کم دارد به وسیله ی حس تعلیق جبران می کند.

منتقد: جیمز براردینلی

مترجم: الهام بای

منبع:نقد فارسی