کارگردان : McG
نویسنده : Adi Hasak, Luc Besson
بازیگران : Kevin Costner, Hailee Steinfeld, Connie Nielsen

خلاصه داستان
: ویوی دیلِی (با بازی امبر هرد) کارآگاه رده بالای سیا برای رسیدگی به چند تروریست، زال (با بازی توماس لمارکز) و گرگ (با بازی ریچارد سامل)،به کمک ایتن (با بازی کوین کاستنر) نیاز دارد. کارآگاه به او پیشنهاد می*کند که اگر بتواند هر دوی آنها را بکشد دارویی در اختیارش قرار خواهد گذاشت که زندگی*اش را طولانی*تر خواهد کرد. از بخت بد ایتن دوره همکاری اش با ویوی مصادف می*شود با زمانی که باید در خدمت دخترش باشد...



چطور می*شود که «3 روز برای کشتن» - که از منطق کمترین بویی نبرده – اینقدر بد باشد؟ مشکل از فیلم*نامه* مشترک ادی هسک و لوک بسون (که دوستدار فیلم های اکشن است) آغاز می*شود. هر چند فیلم*نامه از جهات زیادی مشکلات جدی دارد - مخصوصا رابطه* ناهمگون و کلیشه*ای پدر-دختری اش از کم ذوقی نویسندگان رنج می*برد - در کل غیر قابل تحمل نیست. به ویژه اینکه بسون خوب بلد است چطور ژانرها را ترکیب کند. کاملاً واضح است که بسون قصد داشته «3 روز برای کشتن» را در ژانر کمدی هیجانی درآورد. اما متاسفانه مکجی (کارگردان فرشتگان چارلی) این منظور را اصلاً درک نکرده است.


البته تا انتهای فیلم کم و بیش تعدادی صحنه*های خنده دار هم دیده می*شود. صحنه*هایی که امبر هرد در آن حضور دارد آن قدر عجیب و غریب هست که تا حدودی آنچه مد نظر بسون بوده را منتقل کند. اما در عوض کوین کاستنر آنقدر سرد و خشک است که همه حس طنز را از بین می*برد. کاستنر سابقه حضور موفقیت آمیز در فیلم کمدی نیز دارد، اما به نظر نمی*رسد به این فیلم به دید یک کمدی نگاه کرده باشد. از این بدتر صحنه*های اکشن - که در بهترین حالت می*توان آنها را بی روح نامید – هستند که مدام از یک شاخه به شاخه دیگر می*پرند تا جا برای نقش بستن یکی از خسته*کننده*ترین داستان*ها با موضوع "پدر دور افتاده از دختر که می خواهد محبتش را جلب کند" روی پرده نقره*ای باز شود. این رابطه دختر و پدر به صورت وحشتناکی بد است. کاستنر و هایلی استینفلد جوری صحنه*ها را بازی می*کنند که گویی توسط یک دراماتیست بزرگ نوشته شده* است، اما تک تک جملاتی که بر زبان می*آورند بسیار پیش پا افتاده اند و کمترین حسی را برنمی*انگیزند. فیلم بسیار تصنعی، آزار دهنده و خسته*کننده است.


حتی یک لحظه قابل لمس در این فیلم یافت نمی*شود و تک تک تنش*هایی که مک*جی بین این دو ایجاد می*کند بی روح است.داستان در دنیایی رخ می*دهند که پلیس*های دست و پا چلفتی همیشه در آخر کار سر می*رسند و بسون هم در فیلمنامه هر وقت احساس نیاز کرده، قوانین فیزیک را زیر پا گذاشته است. کاستنر نقش ایتن رنر را بر عهده دارد، یک مامور مادام العمر سیا که از قضا پزشکان تشخیص داده اند مبتلا به نوعی سرطان لاعلاج مغزی است که باعث می*شود در مواقع حساس چشمانش سیاهی برود (مانند زمانی که چیزی نمانده کار شخصیت بد را یکسره کند). پزشکان به او خبر می*دهند که تنها سه ماه دیگر زنده خواهد ماند، بنابراین ایتن از شغلش دست می*کشد و به خانه*اش در پاریس باز می*گردد تا به همسر (کریستین، با بازی کانی نیلسن) و دخترش (زویی، با بازی استینفلد) ملحق شود. دختر نوجوان به نظر می*رسد از دستش دلخور است (شاهدش این است که به جای پدر او را ایتن صدا می*زند). بنابراین وقتی که مادر به راحتی تصمیم به ترک کشور به مدت چند روز می*گیرد، ایتن پیشنهاد می*کند در این مدت نقش پرستار بچه را بر عهده گیرد! این منجر به ایجاد لحظاتی لطیف در پارک و صحنه*ای ناز! می*شود که در آن ایتن به دخترش یاد می*دهد چطور دوچرخه سواری کند! زبان من که بند آمد!


سیا هنوز کاملا آماده کنار گذاشتن ایتن نیست. ویوی دیلِی (با بازی امبر هرد) کارآگاه رده بالای سیا برای رسیدگی به چند تروریست، زال (با بازی توماس لمارکز) و گرگ (با بازی ریچارد سامل)،به کمک ایتن (با بازی کوین کاستنر) نیاز دارد. کارآگاه به او پیشنهاد می*کند که اگر بتواند هر دوی آنها را بکشد دارویی در اختیارش قرار خواهد گذاشت که زندگی*اش را طولانی*تر خواهد کرد. از بخت بد ایتن دوره همکاری اش با ویوی مصادف می*شود با زمانی که باید در خدمت دخترش باشد. چقدر بامزه! البته نه واقعاً!فیلم به راحتی توان تبدیل شدن به یک کمدی خوب را دارد و از آنها راحت تر می توان فهمید که با سنبل کاری این فرصت را هدر داده است. تنها کاری که مک*جی در انجامش موفق بوده رسیدگی به ویوی است. شخصیتی عجیب و غریب که به موزه زنده رنگ*ها و آرایش*ها شبیه است. رده بندی PG-13 ای که مک*جی همواره بر آن اصرار دارد در زمانهایی که ویوی حضور دارد بسیار دست و پا گیر به نظر می*رسد. احتمالاً اگر مقداری بیشتر روی این شخصیت مانور می*داد به راحتی به درجه R دست پیدا می*کرد. شخصیت هرد ازسطح فیلم بالاتر است و زمانهای حضور او بسیار مفرح است، حیف که این زمانها در مجموع به بیش از 10-15 دقیقه نمی*کشد. باقی زمان را باید به ناچار با کاستنرِ پیرِ ریشوی آزاردهنده سر کرد.


ایراد اصلی «3 روز برای کشتن» در این نیست که تک تک دیالوگهایش مصنوعی یا صحنه*های اکشنش احمقانه است. بلکه در این است که فیلم سرگرم کننده*ای نیست. و بیشتر از هر چیزی لوک بسون اصرار دارد که در فیلم سر همین سرگرم کردن بایستد. آن هم چه سرگرم کردنی، سرگرم کردن به بهای احمقانه و خشن بودن این صحنه ها. تماشای «3 روز برای کشتن» خودآزاری است. جان کاه و مثل کوه کندن سخت است. یک 113 دقیقه ملالت آور نشستن جلوی پرده سینما که ایده تماشای سرامیک*های توالت را قابل قبول تر می کند. پس از چندین سال که کاستنر تقریباً گوشه*گیر شده بود، تصمیم به بازگشت روی صحنه را گرفته است. از آنجا که از او خوشم می*آید و برایش احترام قائلم خوشحالم که می*بینم چند پروژه در دست داشته، ولی این که این فیلم هم یکی از آنهاست مایه تاسف است.

منتقد:جیمز براردینلی
مترجم: سید مجتبی حسینی
منبع:سایت نقد فارسی