کارگردان : Paul W.S. Anderson
نویسنده : Janet Scott Batchler,Lee Batchler,Michael Robert Johnson
بازیگران : Kit Harington, Emily Browning, Kiefer Sutherland

خلاصه داستان :
قهرمانِ داستان میلو (کیت هرینگتون) برده ای سِلتی است، که کشته شدن مادرش را توسط سناتور کُرووس (کیفر ساترلند) به چشم می*بیند. وقتی میلو در سال 79 میلادی به بلوغ می*رسد، مهارت گلادیاتوری اش بلیطِ خروج از بریتانیای بارانی به مقصد ایتالیای آفتابی را برایش به ارمغان می آورد...



گدازه و شهوت: برده و نجیبزاده در «پمپئی» پل اندرسون دیدار میکنند.

پل اندرسون در سه فیلم آخرش، یک فیلمِ ماجراجویی و دو فیلم بر اساس بازی ویدئویی «رزیدنت اویل»، همسرش میلا یوویچ را در مقابل دوربینش، با وسواسی که زمانی جوزف فون استنبرگ برای مارلنه دیتریش داشت، نشان گرفته بود. آقای اندرسون در پمپئی، آخرین نمایش سه بعدیِ پر زرق و برقش، و اولین فیلمش پس از 2008 که خانم یوویچ در آن حضور ندارد، به نظر می رسد دیگر در تصویر هدفی برای متمکز شدن بر رویش ندارد.


در این فیلمِ مرثیه گونِ گلادیاتوری، رومی ها یک قبیله ی اسب سوار سِلتی را نسل کُشی می کنند. میلو (با بازی کیت هرینگتون) تنها بازمانده ی این فاجعه است که به بردگی گرفته می شود، و استعدادهایش در نجوا با اسب ها توجه نجیب زاده ای به نام کاسیا (با بازی امیلی برونینگ) را به خود جلب می کند. هر چند رنگ*های فیلم مانند یک جواهرِ صیقل داده شده زیباست، صحنه های ابتدایی فیلم بسیار کهنه و بیش از حد آشنا به نظر می رسند. حتی فوران کوه وزوو نیز در هیجان بخشیدن به این فیلم ناتوان است. موج ها می خروشند و سخره ها از هم می پاشند، اما همه ی ما دقیقا می دانیم چطور این ماجرا پایان خواهد یافت. در نهایت وقتی که میلو تلاش می کند کاسیا را از گدازه های CGIای نجات دهد، فیلم تبدیل به عاشقانه ای گزاف و لوس می شود و خاکسترهای معلق در آسمان به کانفتی می ماند که بر سرشان می ریزد!


اما آقای اندرسون تبحرش در کارگردانی را در صحنه های شمشیربازی به رخ می کشد. دوربین از زاویه ها و مکان های دقیق شمشیربازی ها را به تصویر در می آورد و گاه با حرکاتِ سریع مانند گلوله ای با ضربه های شمشیر همراه می شود. این صحنه ها ظرافت و زبردستی تعقیب و گریزهای فیلمهایی مانند «بولیت» (1968) را برایمان تداعی می کنند. اما زُل زدن ها و خیرگی هایی که به این صحنه ها خاتمه می دهند همان چیزی است که مزه ی آنها را از بین می برد و فیلم را به لودگی می کشاند.

****************

یادداشت مترجم: پمپئی شهری در نزدیکی ناپل در ایتالیا در روم باستان بود، که پس از فوران آتشفشان وزوو زیر خاکستر و خاک مدفون شد. ویرانههای پمپئی پس از 1500 سال در سال 1599 میلادی مجددا کشف شد.

منتقد:میریام بیل
مترجم: سید مجتبی حسینی
منبع:سایت نقد فارسی





امکان ندارد در «پمپئی» چیزی پیدا کنید که بتواند شما را جذب کند. این ماجراجویی بی در و پیکر با عاشقانه ای بی هدف هر چیز ممکنی که در ژانر فیلمهای حادثه ای می شد به آن امیدی داشت را دفن می کند. از این بدتر پل اندرسون - کارگردان بی استعداد و به اصطلاح مؤلف فیلمهای «رزیدنت اویل» - است که مدلِ فیلم "عاشقانِ محکوم به نابودی با فاجعه روبرو می شوند" را از روی دست «تایتانیک» کپی می کند، با این تفاوت که اینجا کوه وزوو نقش اقیانوس را دارد. بدون هیچ گونه سر و صدایی، ناگهان سر و کله ی گدازه های آتشفشان در آسمان – مانند کوسه ی فیلم «آرواره ها» - پیدا می شود.


قهرمانِ داستان میلو (کیت هرینگتونِ پشمالویِ «بازی تاج و تخت») برده ای سِلتی است، که سلّاخی مادرش را توسط سناتور کُرووس (کیفر سوثرلند) سناتورِ وحشی روم به چشم می بیند. وقتی میلو در سال 79 میلادی به بلوغ می رسد، مهارت گلادیاتوری اش بلیطِ خروج از بریتانیای بارانی به مقصد ایتالیای آفتابی را برایش به ارمغان می آورد. توده ی مردم با نام جنگ جوییِ "سلتی" برایش هورا می کشند. حداقل این اسم نسبت به "میلو" ابهّت بیشتری دارد.میلو پس از سر در آوردن از پمپئی، شهری تفریحی در روم، با کاسیا (امیلی برونینگ) آشنا می شود، دختر متموّل یک تاجر رومی (جرد هریس، که مانند یک مجسمه بازوی راستِ همیشه خمیده اش به آستین ردایش چسبیده). پیشتر نیز وقتی که میلو در حرکتی سلحشورانه اسب زخمی کاسیا را برایش می کُشد، ملاقات بی مزه ای داشته اند.


رفاقت پس از رقابتی بین میلو و جنگجویی دیگر (با بازی آدواله آکینویه آگباجه) وجود دارد. وقتی که آتش فشان شروع به غرش می کند (گلادیاتورهای احمق خیال می کنند خدایان خشمگین در حال زورآزمایی هستند) میلو کاسیا را از چنگالِ کُرووس می قاپد. اما پس از آن سیل گدازه ها آغاز می شود، و گریختن از آن کار دشواری می نماید.فیلم نامه خنده دار است و تا قبل از یورشِ آتش پاره ها به پمپئی در "شمشیر و صندل"[1] احمقانه اش خفه شده است. فیلم تا زمانی که در تیتراژ ابتدایی به طور گذرا نشان می دهد که بالاخره هر کسی قرار است کدام نقش مهم را پُر کند، رسما وقت کُشی می کند. اندرسون هم انگار خیالش نیست که بر خلاف فیلمهای قبلش - که بر اساس بازی ویدئویی بودند - این فیلم بر اساس رخدادهای واقعی است. و باز هم همه ی چیز های تک بعدی اش را در آشفته بازاری سه بعدی و نه چیزی بیشتر نمایش می دهد.هیچ شخصیتی در «پمپئی» زنده نمی شود. سوثرلند مدام در حال چشم زهره رفتن و اظهار فضل کردن است، و بعد از آن ناگهان در مورد "عزت روم" نعره می کشد. در مورد عاشق پیشگان جوان هم هرینگتون هیچ وقت به حداقل احساس نمی رسد، و برونینگ (از فیلم «مشت ناگهانی») تا حد ممکن سعی شده شبیه به نمایشگاه نقاشی در بیاید. نه! به هیچ عنوان یک لئو [دی کاپریو] و کیت [وینسلت] خاکستراندود نیستند!


***************

[1] "شمشیر و صندل" یا "پپلوم" ژانری از فیلم های ایتالیاییِ تاریخی و حماسی است که بین 1958 تا 1965 بر صنعت فیلم ایتالیا مسلط بود. در نهایت در سال 1965 ژانر وسترن اسپاگتی جایش را گرفت. پپلوم به ردای بی آستین رومی اشاره دارد، و "شمشیر و صندل" را منتقدان ایتالیایی به طعنه برای آن بکار می بردند.

منتقد: جو نئومایر
مترجم: سید مجتبی حسینی
منبع:سایت نقد فارسی