• فیلم هفت دلاور، درباره هفت تیرانداز به سرپرستی مردی به نام کریس آدامز (دنزل واشنگتن) در غرب وحشی است که تصمیم می گیرند از مردم یک دهکده در برابر راهزنان دفاع کنند…

  • داستان فیلم حول زندگی پر هیجان پسر بچه ای با نام «جیکوب» می گذرد که خود را در خانه ای پر از بچه های جور واجور با توانایی های خاص و مافوق طبیعی پیدا می کند. مسئولیت مراقبت و پرورش توانایی های این کودکان بر عهده ی خانم «پرگرین» است که به نوبه ی خود توانایی های فوق العاده ای دارد...

  • لک لک ها دیگر به جای نوزادان، وظیفه ی تحویل محصولات اینترنتی را به عهده دارند, اما وقتی که بصورت اتفاقی یک سفارش نوزاد از راه می رسد, بهترین و سریعترین لک لک تصمیم می گیرد که نوزاد را به خانواده اش برساند...

  • خلبانی بنام چسلی سالی سولنبرگر (تام هنکس) پس از اینکه هواپیمایش دچار نقص فنی می شود، آن را سالم و بدون تلفات بر روی رودخانه ی هادسون فرود می آورد و با این عمل شجاعانه تبدیل به یک قهرمان می شود. ولی با تحقیقاتی که بعداز سقوط هواپیما آغاز میشود آبروی او در خطر قرار میگیرد...

  • یک سازمان دولتی مخفی چندین ضد قهرمان با قدرت های خارق العاده را به کار میگیرد تا ماموریتی خطرناک را در ازای کوتاه شدن دوره حبس شان، انجام دهند...

  • خطرناک ترین مامور سابق سازمان CIA، "جیسون بورن" کم کم به یاد می آورد که واقعاً چه کسی است و سعی میکند حقایق پنهان در مورد گذشته اش را کشف کند...

  • داستان فیلم درباره ی کودکی به نام سوفی است که با غول بزرگ مهربانی آشنا می شود و زمانی که متوجه می شود بقیه ی غول ها (که بسیار ظالم هستند) می خواهند کودکان بی گناه انگلستان را بخورند، به فکر می افتد که برای همیشه مانع کارشان شود...

  • کارمند آژانس امنیت ملی آمریکا “ادوارد اسنودن” به طور ناگهانی هزاران اسناد محرمانه طبقه بندی شده را به خبرگزاری ها لو میدهد و...

  • سه دزد جوان به قصد سرقت مقداری پول نقد وارد خانه ی یک مرد نابینا می شوند، اما این مرد برخلاف ظاهرش اصلاً ضعیف و ناتوان نیست...

  • آرتور بیشاپ (جیسون استتهام) خیال میکرد گذشته ی مرگبارش را پشت سر گذاشته، اما یکی از نیرومندترین دشمنانش پیدایش می شود و معشوقه ی او را می رباید. اکنون او مجبور است به اقصی نقاط جهان سفر کند تا سه ترور غیرممکن را انجام دهند و آنها را بصورت حادثه جلوه دهد...

  • خوش آمديد

    ورود / ثبت نام

    خوش آمديد

    ورود / ثبت نام

    هم اکنون وارد انجمن شويد

    • به وب سایت رسانه کوچک خوش آمدید
    LilMedia New Domain lilvpn

    نمایش نتیجه های نظرسنجی ها: نظرتون در مورد این متن چیه؟

    رأی دهندگان
    1. شما نمی توانید در این نظرسنجی رای دهید.
    • خوب

      1 100.00%
    • بد نبود

      0 0%
    • جای کار داره

      0 0%
    • عالی

      0 0%
    • متنفر

      0 0%
    نظرسنجی با انتخاب چندگانه
    نمایش نتایج: از 1 به 1 از 1
    1. #1

      تاریخ عضویت
      آبان ۱۳۹۲
      شماره عضویت
      9227
      نوشته ها
      834
      نام واقعی
      Mohammad
      محل زندگی
      zire asemon khoda
      فیلم مورد علاقه
      Harry Potter - 007 - step up - lord of the rings
      سریال مورد علاقه
      game of thrones
      بازیگر مورد علاقه
      Hugh Jackman
      پسندیده : 128
      مورد پسند : 30 بار در 20 پست

      آلزایمر مادر

      چمدونش را بسته بودیم،
      با خانه سالمندان هم هماهنگ شده بود
      کلا یک ساک داشت با یه قرآن کوچک،
      کمی نون روغنی، آبنات، کشمش
      چیزهایی شیرین، برای شروع آشنایی ...
      گفت: "مادر جون، من که چیز زیادی نمیخورم
      یک گوشه هم که نشستم
      نمیشه بمونم، دلم واسه نوه هام تنگ میشه!"
      گفتم: "مادر من دیر میشه، چادرتون هم آماده ست، منتظرن."
      گفت: "کیا منتظرن؟ اونا که اصلا منو نمیشناسن!
      آخه اون جا مادرجون، آدم دق میکنه ها،
      من که اینجا به کسی کار ندارم
      اصلا، اوم، دیگه حرف نمی زنم. خوبه؟ حالا میشه بمونم؟"
      گفتم: "آخه مادر من، شما داری آلزایمر می گیری
      همه چیزو فراموش می کنی!"
      گفت: "مادر جون، این چیزی که اسمش سخته رو من گرفتم، قبول!
      اما تو چی؟ تو چرا همه چیزو فراموش کردی دخترم؟!"
      خجالت کشیدم ...! حقیقت داشت، همه کودکی و جوونیم
      و تمام عشق و مهری را که نثارم کرده بود، فراموش کرده بودم.
      اون بخشی از هویت و ریشه و هستیم بود،
      راست می گفت، من همه رو فراموش کرده بودم!
      زنگ زدم خانه سالمندان و گفتم که نمی ریم
      توان نگاه کردن به خنده نشسته برلب های چروکیده اش رو نداشتم، ساکش رو باز کردم
      قرآن و نون روغنی و ... همه چیزهای شیرین دوباره تو خونه بودن!
      آبنات رو برداشت
      گفت: "بخور مادر جون، خسته شدی هی بستی و باز کردی."
      دست های چروکیدشو بوسیدم و گفتم:
      "مادر جون ببخش، حلالم کن، فراموش کن."
      اشکش را با گوشه رو سری اش پاک کرد و گفت:
      "چی رو ببخشم مادر، من که چیزی یادم نمی یاد،
      شاید فراموش میکنم! گفتی چی گرفتم؟ آلمیزر؟!"
      در حالی که با دستای لرزونش، موهای دخترم را شونه میکرد
      زیر لب میگفت:
      "گاهی چه نعمتیه این آلمیزر!!"

      دنیا دمدمی است ... دو روز دیگر ما ها خاک می شویم ..... چرا سر حرفهای پوچ وقتمان را تلف بکنیم؟
      چیزی که می ماند خوشی است .... وقت را باید غنیمت شمرد ..... باقیش پوچ است
      و بعد افسوس .. .. .. ..