کارگردان : Richard Curtis
نویسنده : Richard Curtis
بازیگران : Domhnall Gleeson,Rachel McAdams,Bill Nighy

خلاصه داستان :
تیم ( دامهال گلیسون ) متوجه می*شود که می*تواند در زمان سفر کند و اتفاقاتی که برای دنیا و زندگی خودش رخ داده را تغییر دهد، اما تصمیم او برای سفر در زمان و تغییر زندگی اش به واسطه ی پیدا کردن یک دوست دختر به آن راحتی که فکر می کنید پیش نمی رود...



داستان های مربوط به سفر در زمان احتیاط زیادی می طلبد. با وجود اینکه هیچ چهارچوب الزامی و اجباری ای برای ساخت یک چنین فیلم های وجود ندارد، استحکام موضوعی و پرداختی یک نکته ی کلیدی است. به عنوان یک فیلمنامه نویس، زمانی که شما با چیزهایی مانند از نو نوشتن گذشته و به وجود آوردن دنیاهایی جایگزین سر و کار دارید، لازم است که یک سری قواعد از پیش پذیرفته شده را رعایت کنید. بسنجید که مسافرت در زمان چه جایگاهی در داستان شما دارد و از آن جدا نشوید. با زیر پا گذاشتن این قاعده ای اصلی، نویسنده و کارگردان فیلم ریچارد کورتیس (که گویا برای آخرین بار پشت دوربین قرار می گیرد) داستان عاشقانه ی خود را به ملغمه ای از تناقضات و تمهیدات اجباری تبدیل می کند. اگر توجه بیشتری به جزئیات شده بود، این فیلم ممکن بود موفق شود، اما جنبه های سفر در زمان فیلم آنقدر بد اجرا شده اند که فیلم در کلیت خود به لکنت می افتد و به تدریج نقاط پیوستگی آن از هم گسسته می شود.


ما از تجربیات پیشین کورتیس می دانیم که او یک آدم احساساتی است، پس حضور حالت و گرایش عاطفی (که بعضی اوقات به طرز زننده ای حسی می شود) نکته ی غافلگیر کننده ای نیست. گرچه، جایی که فیلم هایی مانند «چهار عروسی و یک خاکسپاری» و «در واقع عشق» می توانند سهمی از بذله گویی هوشمندانه را به رخ بکشند تا با مرکزیت احساسی آن همراه شود، مطبوعیت و شیرینی « درباره زمان» به سمت حالتی از دلپذیری مصنوعی پیش می رود. یک مقداری از خصوصیات فیلم «روز گراوندهاگ» هم اینجا دیده می شود، البته نه به آن هوشمندی. بعضی از ویژگی های فیلم «همسر مسافر زمان» ( همراه با تأکید به دلیل شرکت ریچل مک آدامز در هر دو پروژه) نیز در فیلم دیده می شود اما نه به آن حد تأثیرگذار از نظر حسی.و پژواک هایی هم از فیلم «اثر پروانه ای» بدون تیره نگری بیش از حد در فیلم وجود دارند. در واقع، در حالیکه میتوان « درباره زمان» را با فیلم های زیادی مقایسه کرد، نتیجه ی این مقایسه به ندرت به نفع این فیلم خواهد بود.


ایده ی مرکزی داستان این است که یک پسر 21 ساله به نام تیم (دامهال گلیسون) می تواند در زمان سفر کند. البته قطعاً محدودیت هایی هم وجود دارند: اون تنها می تواند در زندگی گذشته ی خودش سفر کند و باید یک نقطه ی تاریک و ساکت را برای انجام این کار پیدا کند. من هیچ مشکلی با این ها ندارم، زیرا برای اینکه داستانی باشد، مجبورید این فرضیه ی اولیه را قبول کنید. مسئله از تناقضی پیش می آید که نتیجه ی تغییر دادن شتابزده ی قوانین توسط کورتیس است. تیم جزئیات کار را از پدرش (بیل نای) یاد می گیرد که او هم یک مسافر زمان است. سپس شروع می کند به تنهایی چیزها را امتحان کردن. هدف اصلی او در زندگی این است که یک دوست دختر پیدا کند. او دختر بلوند زیبایی به نام شارلوت (مارگوت رابی) را در نظر دارد اما این مورد جواب نمی دهد. نفر بعدی مری (ریچل مک آدامز) است. سه قرار دوستانه در فضایی عاشقانه اتفاق می افتد تا تیم و مری با یکدیگر یک زندگی را آغاز کنند اما سفرهای گهگهاهی تیم در زمان خوشبختی آنها را به نابود شدن تهدید می کند. گرچه، چون این فیلمی از ریچارد کورتیس است، همه چیز در آخر فیلم به خوبی و خوشی تمام می شود.


بازیگران با آنچه در دست دارند بازی شایسته ای را ارائه می دهند. دامهال گلیسون، که اغلب نقش های مکمل کمی عجیب و غریب را بازی می کرد، خوش رو و سرگرم کننده است اما درونمایه ی شخصیت اصلی مرد در یک فیلم کمدی عاشقانه را واقعاً در خود ندارد. ریچل مک آدامز نقشی را بازی می کند که احتمالاً در خواب هم می توانست بازی کند و اگر بخواهم صادق باشیم باید بگویم او جز لبخندی دل انگیز و چهره ای زیبا چیزی به نقش خود اضافه نمی کند. مری شخصیت خاصی نیست، به جز اینکه هدف زندگی تیم باشد، تقریباً یک شخصیت نپخته و پرورش نیافته است. بیل نای، همانطور که تقریباً همیشه صادق است، با بی شرمی در هر صحنه ای که وجود دارد توجه را به خودش جلب می کند. همین نکته در مورد لیدیا ویلسون هم صادق است، کسی که نقش خواهر تندخوی تیم، کیت کت را بازی می کند. من به یاد نمی آورم او را پیش از این در هیچ فیلم یا سریالی دیده باشم، هر چند ناراحت هم نمی شوم اگر در آینده کسی اطلاعات اضافه ای در این مورد برایم افشا کند. بنا بر بازی او در این فیلم، به نظر می رسد که او به شکلی برابر برای بازی در فیلم های کمدی و درام راحت باشد.


با وجود اینکه « درباره زمان» در کلیت خود موفق نیست، اما چند صحنه ی به یادماندنی در آن وجود دارد. یکی از صحنه هایی که در ذهن می ماند اولین ملاقات تیم و مری است که در رستورانی اتفاق می افتد که همه چیز در سیاهی مطلق قرار دارد. بعد از آن، چند صحنه ی تأثیر گذار بین تیم و پدرش وجود دارند، گرچه برخورد پایانی با یک ریاکاری غیرقابل بخشش به پایان می رسد. مشکلی نیست که کورتیس بخواهد ذهن بیننده را در کنترل خود بگیرد اما انجام این کار با زیر پا گذاشتن قانون بنیادی خودش، روشی فرو دستانه و درجه دوم است.« درباره زمان» احتمالاً با سلیقه ی کسانی که واقعاً توجهی به منطق داستان ندارند، بیشتر جور در می آید. به نظر می رسد این فیلم برای آنهایی نوشته شده که میل دارند تناقضات درونی شخصیت را نادیده بگیرند و فقط با جریان همراه شوند.


چهارچوب اصلی داستان درباره ی دوست دختر پیدا کردن یک جوان بی دست و پا و سر و سامان گرفتن برای زندگی کردن با این دوست دختر است (اصولی قابل اطمینان برای یک کمدی دراماتیک درجه متوسط). عجیب و طعن آمیز است که چاشنی ای که کورتیس به این ترکیب اضافه می کند نتیجه ای با خصوصیتی مضر و آزار دهنده دارد.در کل، می توانم بفهمم چرا برخی ها ممکن است « درباره زمان» را "خوشایند" و "بدون زنندگی" ببینند. اما اگر کورتیس می خواست داستانی بنویسد که شامل سفر در زمان بشود، بایستی حداقل تلاش لازم را می کرد تا کاری انجام دهد که تناقض نداشته باشد و با عقل جور دربیاید، نه اینکه فقط همین طور که پیش می رفت داستان هایی را سرهم بندی کند. شاید بعضی بیننده ها اهمیتی ندهند، اما برای آنهایی که اهمیت می دهند، این فیلم به شدت نابخشودنی ست.

منتقد:جیمز براردینلی
مترجم:الهام بای
منبع:سایت نقد فارسی