کارگردان : Abdellatif Kechiche
نویسنده : Abdellatif Kechiche,Ghalia Lacroix
بازیگران : Léa Seydoux,Adèle Exarchopoulos,Salim Kechiouche

خلاصه داستان :
زندگی اَدل بعد از دیدن دختری مو آبی به نام اِما دست خوش تغییراتی می شود و ...



فهمیدن و درک دستاوردهای عَبدِالْلَطیف کِشیش در فیلم "Blue Is The Warmest Color/آبی گرم ترین رنگ است" کمی دشوار است،فیلم نگاهی استادانه (اگر چه جنجالی) به درون زندگی دختری جوان در فراز و نشیب تجربه اولین عشق است.موضوع فیلم شاید به نظر تکراری بیاید اما کِشیش و بازیگر فیلم اَدل اِکسارشاپِلِس آن را طوری به تصویر کشیده اند که تجربه ای استثنایی را رقم می زند.فیلم مخاطب را از مرزهای شهوت فراتر می برد و به هم ذات پنداری با شخصیت فیلم می رساند.ما تنها شاهد زندگی اَدل نیستیم؛ما خود بخشی از زندگی او و در احساسات و تصمیمات او شریک می شویم.این یک فانتزی عاشقانه نیست و روی تمام قسمت های فیلم می توان به واقع حساب باز کرد.داستان فیلم تصنعی نیست،دنبال راه حل های آسان نمی گردد و برای جلو رفتن،خود را به یک پایان خوش متکی نکرده است.


دیدن فیلم یک تجربه نادر سینمایی را فراهم می کند:این امکان که خود را سه ساعت در زندگی فردی دیگر گم و احساسات او را تجربه کنید.اَدل دختری است که در سال یکی مانده به آخر دبیرستان تحصیل می کند.کِشیش در مقدمه فیلم عجله به خرج نداده و بعد از دیدن چندین تصویر و نما پی به موقعیت اَدل در مدرسه و خانه می بریم.ما حتی خوابیدن او را هم می بینیم و دوربین در کل بیش از حد معمول به او نزدیک می شود و حریم خصوصی زیادی برای او باقی نمی گذارد.کِشیش از نماهای بسته و طولانی به وفور استفاده کرده است.


او روی چشم ها،لب ها و دندان ها زوم می کند.این کار ممکن است در ابتدای فیلم آزار دهنده به نظر برسد اما قدرت نهفته در آن خیلی زود خود را نشان می دهد؛کِشیش آن چنان ارتباطی بین بیننده و شخصیت ایجاد می کند که هیچ چیز تا انتهای فیلم آن را نمی شکند.اَدل باکره است.این مسئله از دید دوستان او ناخوشایند است به همین خاطر او تصمیم می گیرد با پسری دوست شود و کاری در این مورد انجام دهد،اما او رابطه ایجاد شده را رضایت بخش نمی بیند و آن را پایان می دهد.به همین ترتیب رابطه بعدی او با یکی از دوستان مدرسه ای لزبین اش هم به جایی نمی رسد.


روزی در خیابان دختری مو آبی توجه او را به خود جلب می کند،اگر چه او در آن زمان نمی داند اما این دختر مو آبی،اِما (لِئا سیدو) به بخش مهمی از زندگی او تبدیل خواهد شد.این دختر هم چون کِرمی به ضمیر ناخودآگاه اَدل نفوذ می کند و آن شب اَدل هنگام خود ارضایی به اِما فکر می کند.چندی می گذرد و آن دو یک دیگر را اتفاقی در کلوپی ملاقات و سر صحبت را باز می کنند.این اتفاق منجر به دوستی و سپس یک رابطه عاشقانه پر حرارت می شود.فیلم به جلو جهش می کند و در این حین چشمه هایی از وقایع کلیدی زندگی اَدل را می بینیم.بعد از اتمام مدرسه او نزد اِما نقل مکان می کند و بعد از پایان دوره ماه عسل گونه و دور شدن از ساحل آرامش،رابطه آن ها به آب های طوفانی ای می رسد که هر رابطه طولانی مدتی دیر یا زود به آن خواهد رسید.


اَدل که هنوز آسیب پذیر و در بسیاری موارد خام و نپخته است،مرتکب یک اشتباهی شده و سپس یاد می گیرد که بعضی زخم ها با عذر خواهی بهبود نمی یابند.احتمالا بسیاری از بینندگانی که برای دیدن فیلم می روند از دو نکته آگاه هستند،یکی این که "Blue Is The Warmest Color/آبی گرم ترین رنگ است" نخل طلای جشنواره کن در سال 2013 را برده است و دوم این که فیلم چند تا از بی پرده ترین صحنه های رابطه جنسی میان دو لزبین که تا کنون در فیلم ها دیده شده را در خود دارد.سه صحنه از این دست در فیلم هست که علی رغم جذاب بودن کمی بیش از حد مورد نیاز به طول می انجامند.


(نکته ای که در مورد خود فیلم هم می توان گفت) کِشیش در نشان دادن فعالیت های شخصیت ها در اتاق خواب کوتاهی نکرده اما این امر شامل سایر قسمت های زندگی آن ها نیز می شود و ترسیم کلیت زندگی مشترک آن ها برای کِشیش اهمیت زیادی داشته است.کلمات از توصیف زیبایی نقش آفرینی های انجام شده در فیلم عاجز هستند و جای تاسف دارد که اِکسارشاپِلِس یا سیدو نمی توانند نامزدی اسکار دریافت کنند.(فیلم هم نمی تواند در بخش بهترین فیلم خارجی شرکت کند،زیرا تاریخ اکران آن در فرانسه خارج از تاریخ تعیین شده آکادمی اسکار است) سیدو که برای مخاطبان آمریکایی به دلیل بازی در فیلم های "Mission:Impossible-Ghost Protocol/ماموریت:غیر ممکن-پروتُکل شبح" و "Inglourious Basterds/حرام زاده های لعنتی" ممکن است شناخته شده باشد،بازی بسیار سطح بالایی انجام داده و اعتماد به نفس اِما به عنوان یک هنرمند و انسان را با رگه هایی از آسیب پذیری در لایه های زیرین به مخاطب عرضه کرده است.


اِکسارشاپِلِس خیره کننده ظاهر شده و برهنگی عاطفی او از برهنگی جسمی اش بسیار قدرتمندتر است.حتی یک لحظه در کل زمان فیلم هم وجود ندارد که کسی بتواند در صادقانه بودن این نقش شک کند.این ایفای نقش بدون شک در میان برترین نقش آفرینی های سال قرار می گیرد.معمولا وقتی نام این فیلم به میان می آید صحبت از سکس هم می شود اما این فیلم در واقع در مورد سکس و برهنگی نیست.فیلم درباره زندگی است به خصوص زندگی اَدل،و سکس هم بخشی از زندگی است.رابطه هم جنس گرایانه حدود نیمی از زمان فیلم را به خود اختصاص داده است.تمام زندگی اَدل زمانی که با اِما می گذراند نیست اگر چه شدت و صراحت نماهای آن ها باعث می شود بیننده آرزو کند که ای کاش کارگردان زمان بیش تری از آن را نمایش می داد.


قوی ترین نماهای فیلم جر و بحث هایی میان اِما و اَدل است که احساسات بیننده را بر می انگیزند؛یکی از آن ها رویارویی آن دو بعد از اشتباه اَدل و دیگری چند سال بعد اتفاق می افتد.جنجال زیادی حول این فیلم به پا خواست که شاید به دلیل جلب کردن توجهات به فیلم،آن قدرها هم برای آن بد نبوده باشد.بعد از نمایش فیلم در کن،در مورد صحنه های جنسی فیلم بسیار نوشته شد و این به خصوص به انتقاد اصلی بسیاری از منتقدین به ویژه زنان تبدیل شد که این صحنه ها را بی مورد و هدف آن ها را سود جویی می دانستند.سپس بازیگران فیلم (به خصوص سیدو) از کِشیش بابت روش های خسته کننده فیلم سازی اش انتقاد کردند.


(این که از هر صحنه چندین برداشت انجام می شده است) وقتی فیلم در جشنواره نیویورک نمایش داده می شد کِشیش و اِکسارشاپِلِس حضور داشتند ولی سیدو مشخصا غایب بود.اما با نگاهی به نتیجه کار سخت می شود روش های کِشیش را زیر سوال برد."Blue Is The Warmest Color/آبی گرم ترین رنگ است" به صبر و برد باری احتیاج دارد.بیننده باید آمادگی توجه به سه ساعت فیلم و فرصت دادن به آن را داشته باشد.


سرعت فیلم در بعضی قسمت ها بسیار پایین است اما شفافیت شخصیت ها به خصوص اَدل ارزش تماشا کردن را دارد.مخاطبانی که به فیلم های شخصیت محور و پر دیالوگ علاقه ندارند علی رغم تمام زیبایی ها،جذب این فیلم نخواهند شد.اما کسانی که مایل هستند خود را در روایت زیبای کِشیش غرق کنند زمان خوبی را خواهند گذراند.

منتقد:جیمز برادینلی
مترجم:رضا اسدی
منبع:سایت نقد فارسی





از زمان اولین نمایش فیلم "Blue Is The Warmest Color/آبی گرم ترین رنگ است" در جشنواره کن،کاملا مشخص بود فیلم واکنش های تندی را به دنبال خواهد داشت.همان طور که در آن زمان اشاره کردم این موضوع که یک فیلم بتواند سالنی که 800 خبرنگار کافئین خورده در آن حضور دارند را این قدر ساکت نگه دارد خودش کار بزرگی است.در میان بازار ایده های اغلب سطحی و آن جو مهمانی گونه ای که جشنواره به خود گرفته بود و در فضایی که مرز بین هنر و تجارت در آن از بین رفته بود،کارگردان تونسی الاصل فرانسوی،عَبدِالْلَطیف کِشیش،با ارائه این داستان عاشقانه جادویی تجربه ای منحصر به فرد را برای بینندگان رقم زد.


هدف این تعاریف صرفا نماهای جنسی (حالا دیگر) معروف و افسانه ای فیلم میان دو دختر جوان که اولینش هم ده دقیقه به طول می انجامد نیست.آن نماها قرار بوده چالش برانگیز باشند و در نهایت بحث برانگیز شدند اما موضوع این است که این صحنه ها به زیبایی در ساختار فیلم تنیده شده اند و تنها بهانه ای برای ساخته شدن این فیلم نبوده اند.آن چه که ما در کن نمی دانستیم این بود که بخشی از بحث و جدل هایی که قرار است حول و هوش فیلم ایجاد شوند بین خود سازندگان فیلم خواهد بود.کِشیش جایزه نخل طلا را در حالی دریافت کرد دو بازیگر جوان فیلم یعنی لِئا سیدو و اَدل اِکسارشاپِلِس او را همراهی می کردند و بعد از دریافت جایزه هم مطابق رسم معمول همان در آغوش کشیدن ها و بوسیدن ها به چشم می خورد.اما طولی نکشید که انتقادات و شکایت های این دو بازیگر از نحوه فیلم سازی ظالمانه کِشیش و شرایط سخت کاری سر صحنه که برای مدت شش ماه ادامه داشته آغاز شد.


(نمای جنسی اول فیلم به تنهایی 10 روز کار برده است) سیدو که 28 سال دارد و نسبت به اِکسارشاپِلِس جوان تجربه بیش تری در بازیگری دارد تجربه کار با کِشیش را ناگوار توصیف کرده و اعتراف کرده گاهی اوقات کِشیش طوری برخورد می کرده که گویی او یک فاحشه است.انتقاد جولی مارو،نویسنده داستان مصوری که فیلم بر اساس آن ساخته شده (فیلم نامه کار مشترک کِشیش و گالیا لَکروی است) را هم باید به این انتقادات اضافه کرد.او معتقد است کِشیش داستان غریب رسیدن به بلوغی که او نقل کرده را به هرزه نگاری تبدیل کرده و طعنه زده تنها چیزی که فیلم کم دارد لزبین های واقعی هستند.(دو بازیگر اصلی زنانی دگر جنس گرا (گونه ای از گرایشات جنسی که در آن فرد به جنس مخالف خود تمایل جنسی دارد) هستند و کارگردان هم همین طور) خود کِشیش هم به جای آرام کردن اوضاع بیش تر هیزم به آتش نزاع بین خودش و سیدو ریخته است.او ابتدا در مصاحبه با یک خبرنگار بریتانیایی اظهار کرد اگر مردم هوش کافی برای درک فیلم را ندارند این فیلم اصلا نباید اکران می شده است.


اما بعد این حرف را پس گرفت ولی این پایان کار نبود او بعد از آن در ستون آزاد یک وب سایت معروف فرانسوی سیدو را "بچه ای گستاخ و لوس" خواند که تلاش دارد چهره یک "ستاره یاغی و مرموز" را از خود نشان دهد.او هم چنین اضافه کرد که سخنان تند سیدو نسبت به او از دو چهره فرهنگی فرانسه یعنی آریلیانو تونِت (ادیتور روزنامه لی موند) و تهیه کننده فیلم،ماریِن کارمِتز نشات می گیرد.اما به نظر من این خود توضیحی بر این است که چرا کِشیش به جای سیاست یا قضاوت در سینما فعالیت می کند؛هیچ کس از هنرمندان توقع رفتار آرام و با سیاست را ندارد.باید به این امر هم توجه داشت که علی رغم نارضایتی سیدو از کار با کِشیش و طرح این مسئله که دیگر حاضر نیست با او کار کند،سیدو هیچ گاه خود فیلم را زیر سوال نبرده و یا منکر این موضوع نشده که روش های سخت گیرانه و غیر معمول کِشیش در نهایت به او امکان یک ایفای نقش استثنایی را داده است.


قضاوت این که آیا هدف وسیله را توجیه می کند و این که در این درگیری های لفظی چه کسی راست می گوید و حق با چه کسی است از توان ما خارج است،زیرا ما سر صحنه حضور نداشته ایم.البته این اولین بار در تاریخ سینما نیست که چنین سر و صداهایی حول یک فیلم به گوش می رسد،خصوصا وقتی پای بازیگر زن و کارگردان مرد در میان باشد.معروف ترین این کارگردان ها را شاید بتوان آلفرد هیچکاک دانست که از بازیگران زن نقش اصلی فیلم هایش گاها چنان سو استفاده می کرد که این روزها انجام اعمالی مشابه آن غیر قانونی است.برناردو برتولوچی به خاطر حقه بازی و سو استفاده ای که سر یکی از صحنه های فیلم هایش انجام داد در این زمینه خیلی معروف شد؛ماریا اِشنایدر بعدها در مورد صحنه معروف رابطه جنسی مقعدی با مارلون براندو در فیلم "Last Tango In Paris/آخرین تانگو در پاریس" گفت که احساس کرده به او تجاوز شده است.


گفته می شود شِلی دووال بعد از بازی در فیلم "The Shining/درخشش" کوبریک و در سن سی سالگی شروع به از دست دادن موهایش کرده است.(گویا صحنه چوب بیسبال 127 بار گرفته شده بود تا کوبریک راضی شود) فِی داناوِی یک فنجان از ادرار خودش را سر فیلم برداری صحنه پایانی "Chinatown/محله چینی ها" روی رومِن پولَنسکی ریخته بود.لارس وان تریر در طی ساخت "Dancer In The Dark/رقصنده در تاریکی" با بیورک و در ساخت "Dogville/داگویل" با نیکول کیدمِن درگیری شدید لفظی پیدا کرده بود و ...این داستان در تاریخ هنر و به دلیل سیاست های جنسیتی سر دراز دارد و سابقه آن به پیش از دوران سینما بر می گردد.اما چگونه می توان نماهای جنسی موجود در "Blue Is The Warmest Color/آبی گرم ترین رنگ است" را درک کرد؟برای شروع می توان با این فرض شروع کرد که جولی مارو پر هم بی راه نگفته است؛این فیلم را لزبین ها نساخته اند و از طرفی فیلم هم برای لزبین ها ساخته نشده است،فیلم ذاتا از همان دیدگاه مردانه موجود در تاریخ هنر تبعیت می کند.


اما خب که چه؟تمام آثار دیگر هم همین طور هستند.به شخصه ذهن من در این عرصه کمی سرکش و یاغی است اما آیا ذهن دیگران هم همین طور نیست؟آیا سوال اصلی دیدن زیبایی،هیجان و احساسات موجود در فیلم است یا نگاه به این مسئله که فیلم برای افراد شهوت پرست چقدر راضی کننده است؟در این مورد فقط از جانب خودم حق اظهار نظر دارم-و زمزمه هایی هم درباره این که دیدن این فیلم در کنار دوست دختر یا پسر تجربه خوبی بوده شنیده ام-اما به شخصه فکر می کنم احساسات خام نماهای جنسی فیلم بیش تر به چشم می آیند و غریزه های شهوانی را تحت الشعاع قرار می دهند.اکنون سال 1953 نیست،اگر هدف بیننده دیدن دختران فرانسوی برهنه باشد،راه های آسان تری از تماشای یک فیلم سه ساعته برای رسیدن به آن وجود دارد.خطری که فیلم را تهدید می کند این است که برداشت مخاطبان از این فیلم و تصویری که دهان به دهان بازگو می کنند صرفا داستان دو دختر باشد که حسابی با هم رابطه برقرار می کنند و سپس از هم متنفر می شوند و بس.


اگر دیدن فیلم نصیبتان شود،خواهید دید که داستان متفاوت از این تعاریف است.فیلم داستان سفری جادویی با دختری خجالتی از طبقه نسبتا پایین دست جامعه به نام اَدل (اِکسارشاپِلِس) است که در ابتدای بلوغ جنسی خود قرار دارد و در این سفر در کنار او اولین رابطه عاشقانه اش را تجربه می کنیم.(عنوان فرانسوی فیلم "La vie d'Adèle/زندگی اَدل قسمت های 1 و 2" است که خود نشان دهنده فاصله ای است که کِشیش می خواسته از داستان مصور مارو بگیرد) این که این اولین رابطه عاشقانه،بین او و یک زن دیگر به نام اِما که لزبین است و موهای آبی دارد اتفاق می افتد (نقش را سیدو با اعتماد به نفسی جذاب و تا حدودی مرموزانه ایفا کرده است) به نوعی هم مهم است و هم نیست.مشخص نیست که آیا اَدل خود را هم جنس گرا می داند یا نه و ممکن است که اصلا هم جنس گرا نباشد،زیرا دوستی های دیگرش با پسرها بوده است.


علی رغم بد گمانی های مارو نسبت به فیلم،کارگردان سو استفاده گر و دگر جنس گرای فیلم،داستان را در قابی عجیب و دوست داشتنی روایت کرده است.یکی از دوستان پسر اِما در یک میکده مخصوص هم جنس گرایان و در اولین مرتبه ای که اَدل پایش به چنین مکانی باز می شود به او می گوید:"عشق جنسیت ندارد،هر کسی که دوستت داره رو دوست داشته باش،مرد،زن،چه اهمیتی داره؟" و آن طور که اَدل در زمانش متوجه می شود در هر نوع رابطه ای هم که قرار بگیری دست آخر ممکن است این تو باشی که ظرف ها را می شویی!فیلم که عمدتا از نماهای بسته تشکیل شده و بر بازی زیبای بازیگران جوانش تکیه دارد،تجربه ای قوی و غیر قابل پیش بینی را رقم می زند که بسیار فراتر از اکتشافات جنسی و سیاست های جنسی می رود.فیلم در فضای بی تکلف شهر لیِل ساخته شده است و استرس های اجتماعی و سیاسی فرانسه چند فرهنگی کنونی را به تصویر می کشد؛جایی که موسیقی پاپ عربی،اعتراضات ضد ریاضت اقتصادی و رژه هم جنس گرایان در کنار هم به حیات ادامه می دهند.


اگر کِشیش را تا کنون با فیلم هایی در مورد مشکلات نژادی و اقلیت عرب در فرانسه می شناختیم (فیلم با شکوه او،"The Secret Of The Grain/رازِ بذر" را از دست ندهید) این فیلم را باید اعلام میهن پرستی او به فرانسه قرن 21 با تمام مشقات و چند گانگی آن دانست.می شود این بحث را هم مطرح کرد که ساخت فیلمی پر از نماهای جنسی حاوی رابطه دو لزبین،از یک کارگردان مذکر عرب،خود یک بیانیه سیاسی است.فیلم حتی نسبت به استانداردهای فرانسه هم کمی تند است.برخی منتقدان حاضر در کن این نکته را مطرح کردند که فیلم برای نمایش در سینماهای آمریکا باید ویرایش و کوتاه شود،اما آن طور که خود فیلم به ما نشان می دهد دنیا در حال تغییر است.IFC فیلم را با درجه NC-17 (درجه بندی سنی ممنوع شده برای 17 سال و زیر 17 سال یا No One 17 And Under Admitted،افراد 17 سال و زیر 17 سال به هیچ وجه مجاز به تماشای این فیلم ها نیستند؛فیلم حاوی مناظر واضح پورن،خشونت اغراق شده و کلمات ناخوشایند است.


فیلمی که درجه بندی سنی NC-17 را دریافت کند،لزوما فیلمی ضد اخلاقی یا پورنو گرافی نیست) به نمایش در می آورد که زمانی تعداد کمی سالن برای نمایش این فیلم ها وجود داشت.(دیدن فیلم برداری زیبای سوفین ال فانی با آن نماهای بسته بر پرده سینما لطف خاصی دارد) اگر درجه بندی سنی،بحث و جدل ها و سیاست های جنسی حول فیلم را کنار بگذاریم،"Blue Is The Warmest Color/آبی گرم ترین رنگ است" فیلمی در مورد سکس یا هم جنس گرایی نیست.فیلم سر حال و سر زنده و پر از رنگ های زیبا است،فیلم هم زمان هم شخصی است و هم اجتماعی.فیلم در مورد جوانی و عاشق شدن است،در مورد کشف های مهیج و دل شکسته شدن در کشور و دنیایی است که به سرعت در حال تغییر هستند.این داستان شاید اولین داستان عاشقانه بزرگ قرن 21 باشد که واقعا به این قرن تعلق دارد.

منتقد:اندرو اوهیر
مترجم:رضا اسدی
منبع:سایت نقد فارسی





در فیلم جدید عَبدِالْلَطیف کِشیش ترکیب متاثر کننده ای از اندوه و تمایلات جنسی دیده می شود که خواه نا خواه بیننده را به فضا و سبک فیلم "Games Of Love And Chance/بازی های عشق و اقبال" سال 2003 این فیلم ساز می برد.فیلم داستان حماسی اما در عین حال خصوصی عشق میان دو زن جوان را نقل می کند.خط داستانی فیلم حسی باز و نیمه تمام دارد،البته این حس می تواند تنها به این دلیل باشد که نسخه ای که در کن نمایش داده شد هنوز تیتراژ پایانی نداشت.دو بازیگر اصلی فیلم،لِئا سیدو و اَدل اِکسارشاپِلِس نقش هایشان را با قدرت و صداقت بازی کرده اند؛رابطه موجود در فیلم کمی ایده آل گرایانه ترسیم شده است و یک نمای نسبتا مصنوعی در فیلم هست که باید آن را از ایرادات فیلم به حساب آورد اما این نما در مقابل زمان سه ساعته فیلم ناچیز است.


فیلم به شدت عاطفی و پر از سکس است و با دیدنش پی می برید که بیش تر فیلم ها چقدر محجوبانه و غیر سکسی هستند.مثل تمام فیلم های سکسی شاید افرادی باشند که داد سخن در مورد کسل کننده بودن سکس بدهند و از فیلم انتقاد کنند اما باید گفت فیلم کسل کننده نیست.فیلم بر اساس یک داستان مصور فرانسوی به نام "Le Bleu Est Une Couleur Chaude/آبی رنگی گرم است" از جولی مارو ساخته شده است،و به علاوه مرا تا حدودی به یاد رمان "Spell/طلسم" از آلن هالینگهِرست انداخت.اَدل (اِکسارشاپِلِس) دختری 17 ساله و دبیرستانی در شهر لیِل است.


او دانش آموزی باهوش و ایده آل گرا و شیفته ادبیات انگلیسی و فرانسه است که دوست دارد در آینده معلم شود.(او بعدتر در طول فیلم فاش می کند که فیلم های آمریکایی را دوست دارد و به خصوص به فیلم های اسکورسیزی و کوبریک علاقه دارد-اگر چه خود این فیلم طولانی و پر دیالوگ بیش تر از سینمای آلتمِن وام گرفته شده است) اَدل بعد از جدایی دردناک از دوست پسرش،با یکی از دوستان پسر هم جنس گرایش به میکده می رود و در آن جا دختری جوان و زیبا با موهای کوتاه و آبی رنگ را می بیند که قبلا هم او را در خیابان دیده است،نام این دختر اِما (سیدو) و دانشجوی هنر است.


به زودی آن ها وارد رابطه ای به شدت رنگی می شوند.رنگ آبی موهای اِما-نقش مایه ای که هوشمندانه انتخاب شده است-به معنی شادی است.اما هم زمان با پیشرفت رابطه آن ها و دور شدن تدریجی آن ها از هم،اِما رنگ کردن موهایش را متوقف می کند و کم کم موهای بلوند طبیعی او جای موهای آبی را می گیرد.این نشانه بدی است؛این آغاز پایان است.نماهای جنسی طولانی فیلم چنان صراحت و خلوصی دارند که تنها می شود باشکوه خواندشان؛این نماها صحنه های مشابه در فیلم های معروفی مثل "Last Tango In Paris/آخرین تانگو در پاریس" را قدیمی و غیر طبیعی جلوه می دهند.


(البته فیلم چشمه هایی از فیلم "Jeune & Jolie/جیون و جولی" فرانسوا ازون را در خود دارد) نمای جنسی اول فیلم به خصوص عنصری سازش ناپذیر و غریب در خود دارد و هم چنین چیزی آرام و وصف نشدنی در انتهای این صحنه وجود دارد،یعنی زمانی که کِشیش نما را کات کرده و شاهد صحنه تجمع مردم در رژه هم جنس گرایان هستیم.یکی دیگر از نقش مایه های به کار رفته در فیلم غذا است.اِما بر سر سفره شام اَدل را به مادر روشن فکر و صبور و ناپدری اش معرفی می کند؛آن ها به خوبی از گرایش جنسی اِما آگاه هستند و به اَدل غذایی می دهند که برایش تازگی دارد،صدف.


(شاید اشاره ای به فیلم "Spartacus/اسپارتاکوس" استنلی کوبریک و سخنرانی لارنس اولیویِر در مورد صدف در آن فیلم باشد) اما وقتی اِما برای دیدن خانواده محافظه کار اَدل می رود آن ها باید طبیعت رابطه شان را مخفی کنند و وانمود کنند اِما دوست پسر دارد و در ضمن غذایی معمولی تر هم برایشان سرو می شود،اسپاگتی.این دقیقا همان غذایی است که اَدل در اولین نمایشگاه هنر اِما سرو می کند که این نشان دهنده ذات و موقعیت مطیعانه او در این رابطه دو طرفه است.بخش تاریک تر رابطه آن ها را در نیمه دوم فیلم می بینیم که دردناک و پر از گریه و اشک است و در عین حال مثل نماهای جنسی فیلم بسیار پر شور،واقعی و غیر هالیوودی است.


نمی توانم جسیکا چستین یا اَن هاتاوِی را در حال بازی همین نماها با همین کیفیتی که اَدل اِکسارشاپِلِس ارائه داده تصور کنم.فیلم بسیار طولانی است و در پایان ممکن است بیننده مثل شخصیت های فیلم خسته و درمانده شود اما "Blue Is The Warmest Color/آبی گرم ترین رنگ است" فیلمی اصیل است که با اشتیاقی قلبی ساخته شده است.

منتقد:پیتر بِرَدشاو
مترجم:رضا اسدی
منبع:سایت نقد فارسی